Tuesday, June 30, 2009
ما همه خوبیم
های مردم! ما اینجا حالمان خوب است. خوشی حسابی زده زیر دلمان و ما از فرط شادی جدا نمی دانیم خودمان را به کدامین دیوار بکوبیم! خلاصه کسی نگرانمان نباشد.
posted by Tina at 1:17 AM
Saturday, June 13, 2009
بی عدالتی ِعدالت ِدموکراسی
دیانا می گفت انگار که یه امتحان مهم رو خراب کرده باشم، اون طوری ناراحتم. یاد زنعمو می یفتم که ظهر زنگ زده بود بهم که ناراحت نباشم، که فدای سرم. می گم زنعمو دقیقا کدوم قسمتش فدای سرم؟! اینکه اگه تو چهار سالی که گذشت، نگران این چهار سال آینده بود و یکم مردمداری می کرد الآن دیکه همین نگرانی رو هم نداره؟! الآن دیگه گوی و میدون دستشه و می تازه! یاد لحظه ای می یفتم که رو بالکن واستاده بودم و نگاهم به جماعت ماشین سواری بود که پیروزی از پیش تعیین شده شون رو داشتن جشن می گرفتن. یاد مردی می یفتم که سرش رو از پنجره ی ماشین بیرون آورد و رو بهمون گفت: "بیاید! بیاید بیرون مارو ببینین!" یاد خودم افتادم که اون لحظه دستهام رو گذاشتم رو سرم و دوئیدم تو اتاق. خودم رو انداختم رو تخت و هق هق زدم... به حال خودم.. به حال بابام.. به حال اون سوپوری که سپیده نزده داشت خیابون رو جارو می کشید و دوستش بهش گفت: "هی! برادرت رای آورد که!" و کینه کردم.. کینه کردم.. از اون مردی که سرش رو از پنجره آورده بود بیرون.. از اون سوپوری که بی خبر از همه جا تو سیستم دموکراسی به اندازه من حق رای داره.. کینه کردم. از سیستم دموکراسی. از سیستم دموکراسی که عدالتش این طور ناعادلانه ست! این جا مردم همه تو سکوتن.. یه سکوت مبهم.. یه جور شُک شاید.. انگار که یه غمی رو با خودشون حمل می کنن. یه جا تو قلبشون.. همراهشون.. تو تاکسی ها.. تو خیابون ها.. تو بانک ها.. هیچ کس هیچی نمی گه و همه مبهوتن..
امروز دیگه نه قلبم که تمام تنم درد می کنه..
......................................................................
پ ن: یاد حرف تارا میفتم که در راستای نحسی سال88 می گفت اگه یکی امسال هم رای بیاره دیگه تا پایان 88 نیازی به هیچ اتفاق شوم دیگه ای نداریم.
posted by Tina at 5:04 PM
Friday, June 05, 2009
88
88 تا حالاش پر بود از اتفاقهای بد و بی هنگام. این اتفاق های بلافاصله اگر هم سرخوشانه شروع کرده تو زندگیم جا کردن، شمردن روزهای خوشش با انگشتهای دستهام به 10 نرسیده که لج کرده و سر ناسازگاری گرفته. اصلا این 88 با اون عید ِعجیب غریبش که نه بوی هفت سین می داد و نه پول تازه، از همون اولش سنگ بنا رو بد گذاشت. ماجراهای شوم، نه گاهی که بی شرمانه به تکرار به تن روزهام ناخن می کشن. بی هیچ فاصله...
88 برای من با اون شکل دایره ای هشتش نه به معنای بی نهایت و بی نهایت که با شکل مثلثی و شیب دارش تداعی سراشیبی و افتادنه..
posted by Tina at 10:32 PM
Friday, May 22, 2009
فاصله

از وقتی زمین چرخید و ما به تلاقی یکدیگر درآمدیم
همه چیز به گردش درآمد:
سر من
دستهای تو
و مردمک هایی که زیر بار نکبت پوسیده بودند
یادم می آید
عصرها هیچ جایی نبود
جز
وسط صدای تو
که هی کوتاه می شد
کوتاه
کوتاه
به خواب می رفتم
و خواب بادبادک های بی دُم می دیدم
اما حالا
حتی شبها میان خواب
خوابم نمی بَرَد
و خواب کابوس های گندیده می بینم
باید از اول می دانستم
اصلا زمینی در کار نیست که چرخیده باشیم
همه چیز همین جا خلاصه می شود
کنار همین کتابخانه
روی همین تخت
و پشت میزی
که به نفرین کتابهای پوسیده گرفتار آمده
تو عقیم شده ای
و شاعرانگی ات بیشتر کاریکاتوریست ها را به یادم می آوَرَد
انگار شماره عینکت بالا رفته
که نمی بینی
کسی از روبرو حرف می زند
با چشم هاش
دست هاش
و پاهایی که عصبی تکان می خورند
بیشتر از آنچه گفتنی باشد
فریاد می کشد
و خودش را به هوا می سپارد
چقدر فاصله؟
چقدر؟
همه به خشکی رسیده اند
من هنوز
وسط اقیانوس
از خودم
برای کوسه ها آواز می خوانم
کوسه ها موجودات باشعوری هستند
از میان تمام آوازهایی که نمی شنوند
برای هر کس دردمندتر است
آب بیشتری بالا می آورند
تو را باید به کوسه ها بسپارم
خودم را به جزیره ای
که نه تلفن، نه کافی شاپ
نه بهانه ای برای قدم زدن دارد
ما دیگر به دیدار هم نخواهیم آمد
و قلب هایمان سر جای اولش خواهد تپید
تو
به اتاقت برگرد
و خودت را برای یک خواب آلودگی ِعمیق تاریک کن
من همین جا خداحافظی می کنم.
.....................................................................................
انسیه کریمیان، از مجموعه شعر سوت هایی برای یک طرف نوار خالی
posted by Tina at 2:34 PM
Wednesday, April 29, 2009

همیشه می گم آدم دوست داشتن همه ی آدم ها رو احساس نمی کنه یعنی اینکه گاهی وقتا واسه اینکه بفهمه که چقدر یکی رو داره باید مرگش رو تجسم کنه و با از دست دادن طرف بفهمه که چقدر واسش عزیز بوده. اما بعضی از دوست داشتن ها هستن که آدم همیشه احساسشون میکنه یعنی همین طوری که یاد طرف می یفته یا می بینتش یا بهش فکر میکنه یه چیزی تو دلش جیلیز و ویلیز میکنه. خب این دوست داشتن های نا محسوس واسه آدم هایی که باهاشون زندگی میکنی و تو روزمرگی هات باهات نفس می کشن به مراتب بیشتره نه اینکه واسه اینکه بفهمی چقدر واست عزیزن حتما باید یه لحظه تو ذهنت بکشینشونا، نه! ولی یه جورایی حضور و دوست داشتنشون دیگه واسه ت عادی میشه. ولی میبینی یه بار وسط این عادی بودن ها و عادت کردن ها یهو یه جا که همین طوری زل زدی به طرف و کلا به چیزای دیگه ای داری فکر میکنی یهو احساس می کنی که چقدر یکی رو با تمام مهربونی هاش دوست داری. یهو فک می کنی که نگاه کردن به لب و چونه ش با غوز خفیف دماغش چقدر واسه ت دلپذیره. درست مثل اتفاقی که دیشب تو رستوران گارمون افتاد اون موقع که داشتی با یاسی و بیتا و سمانه درباره نمی دونم چی حرف می زدین یهو احساس کردم که چقدر دوسِت دارم و چقدر تو با من همه ش مهربونی و من نیستم. این قدر به حس دوست داشتنت فکر کردم که با خودم گفتم شاید تو زندگیم عزیزترینم باشی. نه اینا رو واسه این نمی نویسم که فردا تولدته و این طوری خواسته باشم یه جور خاصی تولدت رو تبریک گفته باشم و الکی بگم که بهترین خواهر دنیا هستی و از این لفظ ها، نه! اینا رو می نویسم که بهت بگم دیشب تو رستوران همین طور که داشتنم نگات می کردم یهو احساس کردم که خیلی دوسِت دارم!
posted by Tina at 8:26 PM
Sunday, April 26, 2009
مرد: برای بیشتر مردها، بدن یک زن زیباترین چیزیه که توی این دنیا می تونند ببینند
دختر: برای یه دختر زیباترین چیز دیدنی چیه؟ می دونی؟!
مرد: بچه ی اولش
.........................................................................................................
VENUS, Directed by Roger Michell
posted by Tina at 2:05 AM
Thursday, February 19, 2009
بهش می گم من با داشتن یه پسر چاق مثل مال تو که ویلن رو هم خوب بزنه احساس خوشبختی می کنم. وقتی که چشماش رو مظلوم میکنه و عاجزانه ازت می خواد که بهش اجازه بدی یه برش دیگه از کیک شکلاتی باقی مونده از شب تولدت رو بخوره. وقتی ازت می خواد که دوباره واسه ش پلو بریزی و از ترس اینکه تو فاصله خورشت ریختن، پدرش بخواد مخالفت کنه یا چیزی بگه، ساکت می مونه و نگاهش رو از همه می دزده. من به این ها می گم بهانه های ساده و کوچک خوشبختی! همون جا هم بهت گفتم. واسه ت مثال فیلم کاغذ بی خط رو زدم و گفتم من این بهانه های ساده رو دوست دارم. با وجود اینکه می دونم همه ی این ها مثل تمام خَرمالو گفتن های فیلم کاغذ بی خط بالاخره یه روزی واسه م عادی می شه. مثل تمام دفعاتی که دخترم مثل دخترش بخواد به خیار بگه موز سبز. می گم روزمرگی همه ما ها توش اتفاقات و تیکه های خوب داره که واسه خودمون عادی شده ولی واسه دیگران نه. که ما نمی بینمیشون ولی دیگران چرا! مثل چاق بودن پسرِ تو، مثل خَرمالو گفتن دختر هدیه تهرانی تو فیلم. مثل تمام حس های روزمره ی دیگه یی که تو ی اون تابلوی جلوی در ورودی خونشون تاپونده شده بود. میگم: یادته؟! تابلو طرح یه گل بود که نقاشی شده بود و گلدونش.. گلدونش همین قوطی های حلبی روغن لادن بود. (همین قوطی های حلبی روغن لادنی که همه مون اگه تو خونه های خودمون نه، تو خونه های خاله ها و عمه هامون حتما دیدیم) همین طرح آشنای گلدونش باعث شد که ببینمش و شاید تا حالا به خاطر بسپرمش. نمی دونم شاید ساده از کنارش گذشته باشین ولی من توی اون تابلو با اون گل و با اون گلدون یاد تمام روزمرگی هایی افتادم که تو قوطی های حلبی روغن لادن خونه ی همه ی ما ها کاشته شده. این گلدون حتما اتفاقهای خوب دیگه ای هم لابه لای روزمرگی هاش داره. به افسانه گفتم کافیه که ببینتشون. بهش گفتم که سعی کنه این رنگهای خوب رو ببینه. به افسانه با چشم های سبزش...
posted by Tina at 1:15 AM
Friday, January 09, 2009
ایستگاه سرد
دلم می خواست می رفتی ایستگاه مترو و هی عکس می گرفتی. از نگاههای سرد آدمها وقتی که خیره می شن به پنجره های مترو. از دیوارهای سیاهی که با سرعت از کنار پنجره های مترو رد می شن. از درهایی که باز می شن و از آدمهایی که می دوئن. از بیل بوردهایی که بی تفاوت به آدمها حرف می زنن و از آدمهایی که بی تفاوت به بیل بوردها فقط می رن. از سرعت آدمها و از انعکاس پاهاشون رو زمین ایستگاه و از تمام چیزهای سرد دیگه. دلم می خواست می رفتی اونجا و فقط عکس می گرفتی. یه عالم عکس با تمام حس هایی که من می خوام..
posted by Tina at 3:26 PM
Friday, November 28, 2008
گره ی بی گره ای
تمرین نوشتاری کارگاه بازیگری
موضوع: نوشتن یا به تصویر کشیدن یه روز از هفت روز ِهفته
اون جا که از حالت سجده به سمت صدای خدا تا پشت پرده ی سن چهار دست و پا دوئیدم و اون جا که آقای کارگردان جیغ می زد خانوم توحیدی ی ی ی ی ی و من اون رو کلافه و چنگ انداخته به موهاش پشت سرم تصور می کردم، از سن و صحنه فرار کردم.
نوشتن یا به تصویر کشیدن یه روز از هفت روز ِهفته ت… مو به مو... روی یه کاغذ بی خط . اون جا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته. با تمام جزئیات ابلهانه ش.
_:«یه مدت که نمایشنامه بخونی دستت میاد. می فهمی که تو تمام نمایشنامه ها یه گره هست...»
اسمش خُتَن ه. گرافیک خونده گویا! اما زده تو کار نمایش و نمایشنامه نویسی.
گره! فکر می کنم که یه اصطلاح تو ادبیات نمایشی باشه. شاید همونی که بدرطالعی تمرینش رو بهمون داده بود! این طوری: «از الآن تا هفته ی دیگه! نگاه می کنید به دور و برتون! دنبال یه سری فعل و مفعول باشید! شیر آبی که باز نمیشه! می خواید بازش کنید. چطوری؟ چی کار می کنید؟ آقا هرزه! اصلا بسته نمیشه!»
وای وقتی که این گره، گره ی بی اتفاقی باشه! گره ی روزمرگی! درست اون جا که هیچ اتفاقی نمیفته. یادمه قبلا یه چیزی تو این مایه ها نوشته بودم. اسمش رو گذاشته بودم "تا یک سیگار کشیدن". درون مایه ش هم این بود که درست به اندازه ی یک سیگار کشیدن هیچ اتفاقی نمیفتاد و کل متن شده بود توصیف مو به موی جزئیات فضا. با اعتماد به نفسی که خاص همون سنم بود فرستادمش برای کسانی که دستی داشتن و باورشون داشتم. یکی گفت: «نمیشه! آقا این تو "اتفاق" بالاخره چرا نمی افته؟» منم گفتم: «منم همین رو می خوام! می خوام تا یک سیگار کشیدن هیچ اتفاقی نیفته و طرف واسه سیگارش زندگی کنه.» گفت: «نمیشه! لااقل واسه داستان کوتاه نداریم اینو! ولی توصیفاتش به درد نمایشنامه نویسی می خوره!» اون یکی هم گفت:«کابوسیه که باید نوشته شه تا بتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه!»
خلاصه اون جا بود که قطعش کردم و بی خیال گره انداختن و باز کردنش شدم. شاید با این باور:
«چه در آن زمان و چه بعد بیشتر و بیشتر یه نظرم مسخره و غیرعادی آمد که فرهنگ ما آدم ها را به جایی رسانده که عده ای می نویسند یا می خواهند بنویسند، اما حرفی برای گفتن ندارند»*
گفتم گره اگه تو وجودم اون قدر بزرگ و محکم باشه خودش میاد. آخه زور بزنیم واسه چی؟! بماند که از اون روز تا حالا گره ی من همون بی گره ای مونده. درست اون جا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته.
......................................................................
*: یوستین گاردر، مرد داستان فروش، انتشارات تندیس
posted by Tina at 3:19 AM
Sunday, November 16, 2008
!بیرون
نمی دونم به خاطر رنگ جیغ کاپشنم بود که باعث می شد تو چشم باشم یا اینکه واقعا شلوغ می کردم که سر و صدام زده بوده تو ذوق استاده و بعد چهار_پنج بار تهدید و تذکر طی این جلسه و جلسه ی پیش بالاخره ازم می خواد که کلاس رو ترک کنم و از جلسه ی آینده هم دیگه سر کلاسهاش نشینم. کوله ی جگری م رو که استاده قرمز خطابش کرده بود برمی دارم و با حالت آویزونی به سمت در می رم. به وسط کلاس که میرسم سعی می کنم توضیح بدم و متقاعدش کنم اون صدای خنده مال من نبوده و همه ی هفته ی پیش من رو به خاطر صحبت کردن بغل دستی هام سرزنش کرده. می خواستم بگم که آره! صدای خنده ای اگه بود مال من هم بود اما کمتر از بقیه! خواستم توضیح بدم که همه ی امروز رو واسه اینکه دعوایی که مال بقیه ست رو نخورم، دست به سینه نشستم و سعی کردم به حرفهای صد تا یه غازش که نه به درد دنیامون می خوره نه آخرت گوش بدم و هی سعی کنم چرت نزنم و جلوی بسته شدن چشم هام رو بگیرم. به وسط کلاس که رسیدم می خواستم به اطلاعش برسونم که تویی که دور برداشتی و فکر می کنی داری عده ای رو ارشاد می کنی و با حرفهات داری قدمی در جهت اصلاح این دنیای خاکی و خراب شده بر میداری و این طوری باری رو که خدات رو دوشت گذاشته داری سبک و سبک تر میکنی، این جماعتی رو که می بینی جلوت نشستن و با حرکت سرشون جمله هات رو یکی یکی تأیید میکنن تو فکرشون که بری میبینی دارن با خودشون فکر میکنن که یعنی خورشت امروزشون چی می تونه باشه و الآن که خونه رفتن بخورنش یا بمونن یهو شام بخورن، اگه فسنجون بود پلوش رو گرم کنن یا به حرف مامان گوش بدن که می گه نه فسنجون با پلوی سرد خوشمزه تره! می خواستم بهش بگم که بچه ها خیلی اگه لطف کنن و بخوان فکرهای مرتبط بکنن اینه که هفته ی دیگه اگه امتحان میان ترم ت رو دارن اون وسط مسط ها کِی می تونن یه وقت خالی واسه خوندن روزنامه وار درست پیدا کنن و کی برن جزوه های فتو شده ت رو از انتشارات فنی بگیرن! می خواستم بهش تاکید کنم که این قدر واسه من و این بچه ها انرژی نذار و از احساس مسؤولیتت در قبال گفته شدن کلیه ی مطالب تو این کلاس حرف نزن چون همه ی حرفهات به چیزشونم نیست. می خواستم اینم تاکید کنم همه ی این حرفهام به خاطر این نیست که از کلاس انداختیم بیرون و واسه اینه که هنوز بلد نیستی درس بدی و کلاسی که همه ی مباحثش ایدئولوژیکه و می تونه چالش برانگیز باشه تبدیل شده به مکانی واسه چرتِ سر ظهر زدن و فکر کردن به خوراک دلمه و مرغ سوخاری! آره می خواستم همه ی اینا رو بهش بگم اما سرم داد کشید و گفت که هر چی زودتر برم بیرون و بیشتر از این وقت کلاس رو نگیرم. منم با دست و پای آویزون کوله ای که روی زمین کشیده می شد کلاس رو ترک کردم سعی کردم که یادم بمونه که فردا از آموزش راجع به چگونگی حذف کردن درس بپرسم و همین طور که در رو پشت سرم می بستن به 15 واحده شدن فکر می کردم این که قاعدتا مشکلی نخواهد داشت...
posted by Tina at 2:26 AM
Friday, October 03, 2008
جمعه ی بارونی
وقتی می خواستم در و دیوار خونه رو بهم بکوبم و از خدا می خواستم که این هفته های کذائی هر چی زودتر بگذرن تا شاید وارد مرحله ی بهتری از زندگیم بشم یادم اومد این هفته ها که من گذر سریعشون رو آرزو می کنم واسه خاله مهشاد که غده های سرطانی ریه هاشو گرفته، شاید همه ی زندگیش باشن..
خیلی جالبه که بی تفاوت به گذر روزها و برگهای تقویم روزهات رو شب کنی و شب هات رو روز، بعد کاملا اتفاقی بفهمی که امروز دوازدهم مهره و روزهات به واسطه ی تولد یه دوست هم که شده با هم فرق دارن. روز تولد بهم یادآوری کرد که فردا می تونه یه روز دیگه باشه..
حس ِخوبی بود که پسره تو اون تبلیغ تلویزیونی می گفت: تو بزرگتر از اونی که چیزی رو بخوای و بدستش نیاری ولی حس ِبدی بود که احساس کردم کوچیکتر از اونیم که چیزی رو بخوام..
غروب جمعه رو هم اضافه کن به همه ی اینا...
posted by Tina at 8:44 PM
Thursday, October 02, 2008
بازی های مرگ
خب اصولا خواهر کوچیکه به یه بازی با عنوان بازی های مرگ دعوتم کرده که نمی دونم سر و کله ش از کجا پیدا شده چون تا حالا جائی چشمم بهش نخورده ولی خب ما هم می نویسیم تا حالا چه بلاهایی به سرمون نازل شده، البته 5تاش رو..
1: اولین چیزی که میاد به ذهنم مربوط به 2سالگیم میشه و بر میگرده به زمانی که تازه راه افتاده بودم و به قول شاعر گفتنی هنوز تاتی تاتی می کردم. البته قاعدتا خودم چیزی یادم نمیاد اما بر طبق گفته های بزرگترها جریان از این قرار بوده که همه ی بچه ها در خانه ی یکی از عموها مشغول بازی بودند و من هم سپرده شده بودم به ید ِخواهر تارا تا از من حفاظت کنه و من در غیاب سایر کودکان هم سن و سالم لج نکنم. الان می تونم تجسم کنم که تارا چطور غرق مامان بازی شده بود و تو نقشش فرورفته بود که حواسش به کل از من قطع شد و من از خانه خارج شدم و مسیر ناکجا آباد رو در پیش گرفتم. جا داره که اشاره کنم سایت پلان حوادث شهر رشت نبوده و یک آبادی بوده حاوی جاده و جنگل و گرگ و گراز! خلاصه مدتی از ترک دیار من می گذره که مامانم سراسیمه سراغ من رو از تارا می گیره و اون که خونسرد جواب میده:نمی دونم! و مامانم که شروع به آه و شیون می کنه و پچ پچ های فامیل که مثلا یه جور میگفتن که مامانم نشنوه :_:«اگه بیفته تو دره؟!»«اگه بره تو مزرعه آفتابگردون دیگه اصلا نمیشه پیداش کرد» «تو جاده نرفته باشه» «کسی اگه پیداش کنه برش داره!» و مامانم که همیشه زرنگتر از این حرفها بوده با شنیدن هر کدوم از این دیالوگا یه جیغ بنفش میکشیده و منت میکرده که تو رو خدا بچه م رو پیدا کنید!:دی در نهایت پیدا شدم دیگه ولی آخرشم هیشکی نفهمید که بو چو صورت با اون شرایط فیزیکیم دو کیلومتر مسیر سربالایی رو پیاده رفتم و سر از خونه ی کبری خانوم درآوردم که وقتی من و پیدا کرد همه سر و کولم خاکی بود و لباسای نوه ش رو بهم پوشوند. فکر کنم یه کم انجیر هم داد بخورم. خدا بیامرزتش.
2: اون موقع ها که ابتدائی_راهنمایی بودم زیاد خبری از کنسرت و این صوبتا نبود که یه گروه اومده بودن و یه کنسرت گیتار برقی گذاشته بودن و یادمه یکی از آهنگاشونم هتل کالیفرنیا بود. خلاصه من و دخترخاله م بلیط گرفته بودیم در مسیر بازگشت خیلی همچین خوشحال بودیم که بله! بالاخره ما هم کلی باکلاسیم و امشب قراره بریم کنسرت و که اتفاقا همه آهنگاشم خارجیه و چه و چه.. که بند کاپشن این دوشیزه ی عزیز گیر میکنه به سپر پشت یه تاکسی و تالاپی میفتم زمین و تاکسی هم شروع به حرکت میکنه و منم مسیری حدود پنجاه متر رو مثل زنهایی که تو فیلمهای تاریخی با گیسهاشون به دمب اسب بسته میشن، با پیشونی کشیده میشم رو آسفالت و تنها چیزی که می فهمیدم صدای مردهایی بود که داد می زدن هُپ! هُپ! و من که فقط آرزو می کردم تاکسی هر چی زودتر واسته! هیچی دیگه شبش با چشای کبود و صورت ورم کرده شبیه مشت خورده ها پاشدم رفتم کنسرت. البته دیگه کنسرت که نبود کوفت بود.(انصافا چه بلاهای عجیب غریبی سرم اومده ها!!)
3:یه باری یم چهار_پنج ساله بودم که تنهایی تو سالن خونمون گرم بازی بودم و از این سر سالن با کله می دوئیدم اونورش(خدائی چه لذتی می بردم از این کار؟!! اونم تنهایی!!) عرضم به حضورتون که دو طرف سالنی هم که من در اون مشغول آمد و شد به صورت متناوب بودم دو تا شوفاژ از این مدل پره پره ای ها بود. مادر گرامی هم یادمه چندین و چند بار تذکر دادن که تینا جان نکن! اون جوری عین خُلا ندو این ور اون ور! با کله می ری تو شوفاژهاااا!! بعدش رفت حموم لباس بشوره و منم همون طور گرم بازی بودم که تو یکی از این دفعاتی که با کمر خم شده و کله ی به سمت جلو کشیده شده مشغول دوئیدن بودم در قسمت انتهایی سالن با پیشونی خوردم به شوفاژ!! دستم و گذاشتم روش و از درد دوئیدم سمت مبل که دیدم مامان جیغ زنان از حموم اومد بالاسرم. نمی دونم از کجا فهمیده بود چون واسه اینکه دعوام نکنه تا حد ممکن سعی کرده بودم صدام در نیاد ولی خودش میگه جیغ زدی! خانوم دکتر قدوسی هم یه پارچه ی سبز گذاشت رو صورتم و گفت حالا تنبیه می شی که دیگه از این شیطونیا نکنی! قلبش از سنگ بود به نظرم. الآن هم علامت اون بخیه ها رو رو پیشونی م دارم که گاهی وقتا باعث میشه احساس کنم فامیل هری پاترم.
4:این یکی م بلایی بود که با نهایت بی رحمی سرم آوردن، خودش نیومد! سالگرد زلزله بود و ما هم رفته بودیم رستم آباد. صبح بعد از اینکه جماعتی رو که می رفتن به تازه آباد بدرقه کردیم و شربت زعفرانی خیرات کردیم، اومدم تو خونه و دخترعموهام یه لیوان شربت دادن دستم و گفتن ما همه خوردیم و اینم الآن سهم توئه. منم یکی دو تا قلپ خوردم که دیدم ناکس ها دارن ریز ریز می خندن! اصن قضیه از اولش هم مشکوک بود. هیچی دیگه شربت من زیادی شربتای مردم بود که همه رو ریخته بودن تو یه لیوان! بی مروتا شوخی شون به قول سینا شوخی شهرستانی بود. خیلی بدجنسانه بود به نظرم. هنوزم وقتی یادم میاد احساس می کنم نمی بخشمشون.
5:فجیع ترینشونم مربوط به سی و یکم مرداد پارسال میشه. فردای تولدم بود و من پس مانده های احساس ِ بودن و شوق جوانی هنوز تو وجودم بود که تو جاده لاستیک ترکوندیم و کنترل ماشین به کل از دستمون خارج شد. ترمزمون هم به هیچ صراطی مستقیم نبود و من و مامان با کمربندهای ایمنی بسته هر لحظه منتظر بودیم که ببینیم تو اون اتوبان چی قراره به سرمون بیاد. تو این گیر و دار من واسه اینکه ماشین به بلوکهای بتنی وسط جاده نخوره و از میزان خسارت ماشین تا حد ممکن کاسته شه فرمون رو کشیدم سمت ِخودم البته چون در اون ایام هنوز راننده نبودم آینه بغل رو نداشتم و بی خبر از اینکه یه تریلی داره از پشتمون میاد! هیچی دیگه با زبان بی زبانی ماشین رو راست بردم تو دهن کامیون! البته شانسی که آوردیم این بود که زیرش نرفتیم بلکه خوردیم به لاستیکش و دوباره پرت شدیم سمت همون بلوکهای بتنی مذکور که بالاخره ماشین واستاد و من و مامان که مبهوت به هم خیره شده بودیم! جا داره که اشاره کنم کامیون مذکور حتی نیش ترمزی نزد که وضعیت سرنشینان خودروی مفعول رو مشاهده کنه و یا اینکه امکانات استفاده از بیمه ی شخص ثالثش رو در اختیارمون بگذاره! همانا پروردگارش نبخشایدش چون ما بیمه بدنه نداشتیم و اونم نمی دونست که ما اون تو حالمون خوبه و این تصادف واسمون حکم یه سینما 2000 با بلیت 4میلیون تومانی را داشت!
مهمونهای من هم اینا هستن:سورنا ، سارا ، مانیا ، آقای تایمز ، عامر[(با الف یا عین؟! )به خاطر طنز خاصش!؛)]
posted by Tina at 1:43 AM
Thursday, September 25, 2008
از نظرم بعضی از کتابها هستن که یکی شون واسه یه خونه کمه، اصولا دوباره از همان خیابان های بیژن نجدی هم جزو همین دسته از کتابهاست...
بچه صیادها برای گرفتن ماهی به دریا نمی روند(رودخانه، چرا) آنها کنار دریا روی ماسه جایی که دریا کف دهانش را بالا می آورد(دیدی که)بازی می کنند. راه می روند یا که می نشینند تا صیادها با تور از آب بیایند.هی...ها...هی...ها طنابها را بکشند، حالا بچه صیادها ماهیهایی را که دمشان را تا زخم به زمین می زنند و قبل از آنکه مرگ چشمهایشان را پر کند (می دانی که ماهیها پلک نمیزنند.اصلا آنها پلک ندارند ) از تور بیرون می کشند و پرت می کنند روی ماسه. ماهیهای حرام را دوباره به آب می دهند و ماهیهای سفید آن طرف ... کپورها اینجا ... روی ماسه ... همینطوری دیگر ... همینطوری ... همه را. تا آرام شدن تمام ماهیها.
عجیب اینکه ماهیها بلد نیستند جیغ بکشند. روزهای بارانی آنها دیر می میرند. در آخرین لحظه وقتی که رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدن پولکهایشان چیزی نمی فهمند (فقط ما آدمها می دانیم که می میریم، می فهمی که)چند قطره باران، مرگ را دو سه قدم از ماهیها دور می کند، می شود این طوری هم گفت که مرگ سیگاری روشن می کند و آنقدر همان طرفها قدم می زند تا باران بند بیاید.
از داستان یک سرخپوست در آستارا، همین کتاب
posted by Tina at 1:36 AM
Monday, September 08, 2008
انگاری همه ی وجودم پر شده از عقده های روانی که امروز به لیلا گیر دادم بیرون نره.. حضور عموزادگانم رو بهم تاکید میکنه و منم میگم که اگه اونها رو هم نداشتم تا حالاش… تا کی می تونم جمله ها رو ناقص و بدون فعل تو ذهنم رها کنم و سعی کنم به چیزی فکر نکنم. چقدر الآن حرفهای اسکارلت اوهارا رو میفهمم که فکر کردن راجع به تارا رو به فردا موکول میکرد.. بعضی فعل ها چقدر نچسبن و همون بهتر که اصلا نباشن.. موکول.. میگه اوکی، نمیرم اما بعدا باید با هم صحبت کنیم.. چیزی ندارم که بهش بگم. این رو از الآن میدونم.. احتمالا فقط نگاش کنم و یه چیزی بگیره گلوم و.. اینم البته بستگی به حال اون روزم داره.. که چی باشه. حال الآنم ولی گفتن نداره.. بهش فکر نمیکنم و جمله ها رو خونده نشده تو ذهنم رها میکنم.. حرفهایی که گفتن نداره.. حتی پیش خودم. این موها چقدر اذیتم میکنن.. احتمالا از ته بزنمشون.. موهام مال شما خانوم آرایشگر.. فقط لطفا مدلی که به صورتم بیاد و پُرش کنه.. پُر نشون دادن صورتم همیشه یکی از معضلات زندگیم بوده و دیالوگی بوده که همواره به آرایشگرای بالا سرم گفتم.. و موهام هم همیشه یکی از راههایی بوده که عقده های روانی م رو تخلیه کنم. اون موقع که مامانم نذاشت برم تهران و منم بی خبر موهام سپردم به قیچی ِخانومِ پ. که به خودم اثبات کنم که همواره تو زندگیم چیزهایی هست که اختیارشون دست خودم باشه. اما این بار نمیدونم زدن ِموهام چه توجیهی میتونه داشته باشه.. فقط موهام مالِ شما خانوم آرایشگر، لطفا مدلی که…
posted by Tina at 7:35 PM
Friday, September 05, 2008
صبح به خیر خدا!:)
posted by Tina at 1:34 AM
Sunday, July 06, 2008
تا یک سیگار کشیدن
با پهلوش فشاری به در می ده و کلید رو اون تو می چرخونه. انگشتهاش رو لای موهای چربش فرو می بره. موهاش واسه چند ثانیه فاصله ی بین انگشتهاش رو پر می کنه. دستش رو آروم از روی سرش می کشه پایین. چربی موهاش رو روی انگشتهاش حس می کنم. دستش رو توی جیبِ روی سینه ش می بره و اون رو می یاره بیرون. نگاهش به سمت نوشته ی آبی لیز می خوره: « خواهر و برادر عزیز... »
_ : « آقا بی زحمت نوار طلاییشو لطف کنید»
این رو به آقا کمال، سوپریِ سر کوچه مون گفته بود. نوار طلایی رو می کشه و اون پوست نقره ای رو پاره می کنه. یکی از اون پنبه های پیچیده شده تو کاغذ نارنجی رو می کشه بیرون و می ذاره لای لبهاش. نگاهش رو میاره به سمت من. پاهاش یکی یکی به نوبت به سمت من میان. دمپایی هاش کف حموم قژقژ می کنن. خودم رو عقب می کشم و شونه هام رو توی دو تا دیوارِ کنج حموم جا می دم. دستهام رو روی سینه ام گره می کنم. همون کاری که وقتی کلاس اول بودم واسه رفتن تو ردیفِ عالی ترین ها می کردم. نگاهش رو از من می گیره و به سمت پنجره ی کوچیک حموم می بره. دستش رو بلند می کنه و یه خرده پنجره رو باز می کنه. هوای خنک بیرون وارد محیط نم دار وگرم حموم می شه. برمی گرده سر جای اولش. درِ توآلت رو بلند می کنه و اون رو می شینه. کبریت رو از توی جیبش میاره بیرون. نگاهم به سمت دستهاش لیز میخوره : کبریت ممتاز! یه صفحه ی قرمز که روش عکس سرِ یه اسبه با چند تا ستاره دورش . یکیش رو می کشه بیرون. پاش رو بلند می کنه و کبریت رو به تهِ دمپاییش می کشه. هیچ اتفاقی نمی یفته. پوزخندی می زنه و به گوگرد سرخابی سر کبریت نگاه می کنه. چشمهاش دوباره به سمت من میاد. لبخند می زنم.
زاویه ی بین پاهاش رو زیاد می کنه تا بتونه کبریت رو از اون وسط بندازه تو آب. کبریت رو می ندازه تو توآلت. متوجه زردی آب توی توآلت میشه:«کثافت!» پا می شه و به سمت آینه می ره. یه کبریت دیگه می کشه بیرون. سیگارش رو که پنبه ی سرش حالا دیگه لای لبهاش نم گرفته، روشن می کنه. اول هوا رو از لابه لای توتون های اون کاغذ سفید، توی ششهاش می ده و بعد اون رو می ذاره لای دو تا انگشتش. دوباره هوا رو به بیرون فوت می کنه. یه لحظه دود جلوی تصویرِ تو آینه ش رو می گیره. دود به سمت بالا می ره و تصویرش دوباره واضح می شه. به چهره ی توی آینه دقیق می شه. به خط سفید لای ابروی چپش نگاه می کنه. دوباره اون پنبه رو لای لبهاش می ذاره و یه نفسِ دیگه. دستی رو که سیگار لای انگشتهاشه رو به سمت ابروش می بره و انگشتش رو روی اون می کشه. روی اون خط سفید دقیق می شه. خاکستر سیگارش می ریزه روی صابونهای عروسکی جلوی آینه. به طرف توآلت می ره و خاکستر سیگار رو می تکونه اون تو. قژقژ دمپایی ش دوباره به سمت آینه می ره. سیگار رو می ذاره رو لبهاش اما دیگه از توش نفس نمی کشه. موهای روی شقیقه ش رو جابه جا می کنه و چشمهاش رو واسه دقیق تر دیدنِ جوش روی شقیقه ش منقبض می کنه. پشتم رو از دیوار حموم جدا می کنم و به طرف آینه می رم . سفیدی روی جوشش رو می بینم. انگشتهای دو دستش رو دو طرف جوش جا می ده و اون رو فشار می ده اما فایده نداره. چونه ش رو می گیرم و صورتش رو به طرف خودم می چرخونم. تار موی روی جوشش رو می کَنم. تهِ مو رو نگاه می کنم. هسته ی جوشش با ته موش اومده بیرون. از جلوی دستشویی خودش رو می کشه کنارش. پهلوش رو می چسبونه به دستشویی و سرش رو به آینه نزدیک می کنه. با ناخنش دوباره اون رو فشار می ده. چرک سفید و خونی از تو سوراخ جوشش می پره بیرون. دستش رو به طرف لبش می بره و سیگار رو که حالا یه نفس باهاش کشیده، از رو لبش میاره بیرون. دوباره به سمت توآلت می ره و اون رو می شینه. منم می رم سر جای اولم و دوباره شونه هام رو می چسبونم به دیوار. لوله ی دستمال کاغذی رو می کشه. اون رو مچاله می کنه و روی جوشش می ذاره. بازم یه نفس دودی دیگه. از لای پاهاش دستمال رو می ندازه توی اون آب زردی که روش یه چوب کبریت نسوخته شناوره و خاکسترهای سیگار. نگاهش دوباره به سمت چشمهای من میاد. می دونم با اون نفسهای خاکستریش همون احساسی رو داره که من فقط خونه ی خاله با عروسکم زیر میز نهارخوری شون بهم دست می داد. یه جور حسِ آرامش و امنیت. انگار که زمان توقف کرده و فقط این تویی که حرکت میکنی. کف دستهام رو روی بازوهام می ذارم و فشارشون میدم. چشمهام رو می بندم. دوباره خاکستر سیگارش رو اون تو می تکونه. نگاهش می کنم. از توی سیگار یه نفس دیگه می کشه و نگاهم می کنه. خاکسترهای نوک سیگار یه لحظه قرمز می شن و دوباره خاکستری. از جاش بلند می شه. پاهاش دوباره به سمت من میاد. دستهام هنوز دور بازوهامه. دوباره فشارشون میدم.
_:« خسته م! »
صداش بوی دود سیگار رو می ده. پشت می کنه و به سمت توآلت می ره. با همون دو انگشت سیگار رو از لبش جدا می کنه و اون تو می ندازه. با پهلوش فشاری به در می ده و کلید رو اون تو می چرخونه. اندام درشتش با اون شونه ها از محیط دودی حموم بیرون می ره. تار موش با اون چرکِ سفیدِ تهِ ش چسبیده به لباسم. به سمت توآلت می رم و مو رو اون تو می ندازم. سیفون رو می کشم. کبریت و خاکسترها و دستمال کاغذی و ته سیگار و اون تار مو، توی اون آب زرد می چرخن و پایین می رن. به طرف در می رم و با اندام باریک و کوچکم هوای دودی حموم رو ترک می کنم.
posted by Tina at 3:22 PM
Thursday, June 19, 2008
صدای بارون میاد. دم صبحه.. خنکی هوا از لای سفیدی ِحریر ِپرده تو میاد و روی ملافه ها سر میخوره. و خنکای ملافه ها که بی هیچ شرمی به بسترم میاد و خودش رو روی لختی ساقهام میکشه و نوازششون می کنه. و خوابِ من که هی سبک و سبک تر میشه.. و تمام حسهای خوب که با بیدار شدنم بی وزن و بی وزن تر میشن. کینه، عقده، کدورت، حسادت.. دلم واژه های خشنی می خواد که باهاشون به همه چی چنگ بندازم. واژه هایی خشن و بی رحم. دلم یه تم آبی می خواد با یه سنگ قبرِ خاکستری.. صدای مرگ میاد و تکرار یک اتفاق...
این روزا فقط وقتی می خوابم احساس خوشبختی میکنم..
عکس از no-words
posted by Tina at 5:50 PM
Thursday, May 22, 2008
آبی آبی آبی
دکتر می گه:« ارتفاع پنجاه الی شصت سانت واسه جان پناهش خوبه، آدم ها هم دیگه از این ارتفاع نمی افتن»
_:« ولی بچه ها می افتن!»
همه سرهامون به سمت صدا برمی گرده که با یه بغضی همراست. دکتر با همون خشونت همیشگی ش میگه:« نه! بچه ها واسه چی باید برن اونجا؟!» _:«ولی می رن!» بغض ِتوی صدا هنوز خورده نشده _:«بهتر نیست حداقل روی جان پناه یه سری نرده های حافظ بذاریم؟» دکتر خشن تر از همیشه ش میگه :« چیز قشنگی نمیشه. » و صدا که رو حرفش پافشاری می کنه:« خوشگلی مهم تره یا جون آدمها؟!»
هدی هفته ی پیش وقتی که همه در گیر و دار تحویل موقت پروژه هامون بودیم و لابه لای ورقها و پوستیهامون دنبال شابلون مبلمان می گشتیم خبر مرگ پسرخاله ی پنج ساله ش بهش رسید. کودک از بالکن طبقه ی پنجم آپارتمان نقش زمین شده بود و ...
به صدای اون پسر بچه فکر می کنم که حالا دیگه تو فضای خونه خالیه و خیز و خزشهایی که به تقلید از اسپایدرمن از مبلی به مبل دیگه می کرد و اینکه جای خالی پاهش روی فنرهای مبل احساس میشه. فکر می کنم شاید توهم اسپایدرمن بودن منجر به سقوط پنج طبقه ای کودک شده و به پسر بچه ی توی پارک فکر می کنم که اسمش رهام بود. می گفت که از اسپایدرمن خوشش نمیاد و سوپرمن رو به خاطر چشمهای آبیش دوست داره. به چشم های سوپرمن فکر میکنم و شاید آرامش نسبی یی که رنگ آبی شون به رهام کوچولو داده. به خشونتی فکر می کنم که به رهام و باربد القا شده و بغضی که تو اون صدا بود..
به هدی فکر می کنم که بعد از این توی همه ی طرح هاش روی هر جان پناهی با ارتفاع ِ50 الی 60 سانتی متر میله های حفاظتی می ذاره. بی تفاوت به خوشگل نبودنشون. حفاظهایی که حتی اسپایدرمن هم با تمام افه های قهرمان مآبانه ش ازش به پائین پرت نمیشه.
و دنیا که شبیه یه زندون بشه با حفاظهای آهنی که باید جلودار ِاین خشونت باشه..
.............................................................
پ ن : باربد و مادر بیرون بودند که بهانه گیری های باربد مادر رو خسته می کنه و به خونه که اومدن بهانه گیری های کودک همچنان ادامه داشت که مادر خسته تر می شه و باربد رو پشت در میگذاره. مادر سر و صدای باربدِ پشتِ در رو مزاحم برای همسایه ها حس میکنه و کودک رو به داخل میاره و خودش به حالت قهر به پشت در میره. صدای گریه ی بچه برای لحظه ای قطع می شه و مادر بعد از سراسیمه داخل شدن به خانه، دستهای بچه ش رو می بینه که دیوار بالکن رو گرفته بود و داشت با انگشتهای کوچیکش آخرین تلاشش رو برای پرت نشدن می کرد. ولی مادر فقط تا چند لحظه دیر رسید و تنها کاری که تونست بکنه این بود که بعدها بگه: پایین رفتن بچه م رو دیدم!
پ ن: در ِاون تراس همیشه قفل بود. ولی اون روز صبح پدر ِباربد بعدِ دود کردن سیگار قفل کردن در رو از یاد برده بود.
پ ن: چه کسی مقصره؟ مادر که برای آروم کردن صدای باربد آن نمایش رو پیاده کرده بود؟ پدر که اون روز قفل کردن در رو از یاد برده بود؟ یا خود باربد که فکر می کرد از روی بالکن می تونه به پیش ِ مادر بره و همه ی بهونه گیری های اون روزش رو جبران کنه؟ یا خدا که باربد کوچولو رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم اسپایدرمن وار خواسته بود؟
پ ن : روحش آرام و آبی..

posted by Tina at 8:51 PM
Thursday, April 24, 2008
Miss L & I
از اول ِاولش نحسی همه جا رو گرفته بود. از اون لحظه که ماشین وقت در اومدن از پارک مالونده شد به نرده های جلوی خونه و ورژن جدید آهنگهامون پر از خش های درشت و ریز بود با پارازیت هایی که مستقیم می رفت رو اعصاب آدم تا اونجا که فهمیدیم کل پلان ها و کارهای دو روزه مون مفت نمی ارزه و دوباره از نو باید شروع کنیم. تداخل میان ترم تنظیم شرایط با برنامه سفرمون هم این وسط غوز شده بود. حضور غیاب استادی که هیچ وقت اصلا لیست بچه ها همراهش نبود هم یکی اضافه کرد به همه ی اینها. درست موقعی که کلاس رو بواسطه ی پولیش کردنِ گندکاریِ صبحمون پیچوندیم. در نهایت پیاده شدن سی و پنج تومن ناقابل میون این هیری ویریا و از میون اسکناس های پنج تومنی تازه ای که عیدی هام بودن و گذاشته بودمشون لای تقویم آبی رنگ سال هشتاد و هفت! (این هشتاد و هفت رو با تاکید بخون. "ش" ش رو بکش و رو "ف" ش حسابی مکث کن) که در نهایت هم دلت نیومد خش خش ِ لذیذِ پولهای تازه ای رو که بوی عیدی های من رو می دادن بسپری به دستهای رنگی مرد تعمیرکار!(هر چند که رنگهای روی دستهاش سفید بود..)
اون جا که با هرروکرر ِهمیشگیمون دو تا پلان از لای کارهای مردم بلند کردیم و شروع کردیم به ساده تر کردن نقشه ی ساده شون! اون جا که برنامه سفر از نظر تو کاملا منطفی شده بود و داد و هوارهایی که پشت تلفن رو سر "فا" خالی کردم.
تمام عصر دستهام میلرزید و زیر لب فقط فحش بود که می فرستادم. جوهر راپیدهام یا خشک شده بود و پائین نمیومد یا جوهرش این قدر افتضاح میومد که گند میزد به شیتم و میلگردهایی که به قول مهندس باید توپور ترسیم شون می کردیم. عصبی بودم و تا چهار صبح تکرار می کردم گه خوردم اگه گفتم دسن کردن رو دوست دارم. اینکه موقع جابه جا کردن کالکها یهو جیغ زدم تازه عین ترم اولی ها باید راپید بگیرم دستم. خونه از صدای مهمون پر شده بود و عموزادگان که می گفتن تینا اصن نمی شه نگات کرد، بس که سگی. اون بیلاوارث ها رو نمی خوای بدی بالا؟(ابروهام رو می گفتن). نمی دونستم دقیقا به چی می تونم فکر کنم و رسما می دونستم به هیچی! عصبی بودم و همه چی پر بود از یه حس ِبد! بی هیچ دلیلی و صرفا به خاطر یه سری انرژی منفی که تمام روزمون رو گرفته بود. فرداش فهمیدم این بز آوردن ها واسه تو هم تا پاسی از شب ادامه داشته و که حتی منجر به نم پس دادن سبزینکهای تو چشم هات شده و اینکه از زندگیت متنفر شدی. که اون موقع خواستی بیای خونمون و یه غرور کودن مانع شده بود. شایدم یه رو در باستی احمقانه. و همه ی اینها تا اون جا ادامه داشت که کل نکبتهای روز گذشته مون تو مسیر دانشگاه یهو تلپ شد رو ماشین شهرزاد! این قسمت نمی دونم دقیقا ماکسیموم ماجرا بود یا نقطه عطفش؟! چون درست بعد اون بود که لحظه هامون شروع کردن به راه اومدن! مشکلاتمون حل شد و ما هم خندیدن رو از سر گرفتیم. همه ی این ها رو نوشتم که همیشه قدر روزهای خوبمون رو بدونیم. که حواسمون باشه لذت روزهامون با نوشیدن چای! می تونه به اندازه دیروزمون نکبت باشه. که همه چیز بی دلیل حس ِآرزوی ِمرگ بده! همه ی این ها رو نوشتم حتی اگه هیچ کس دیگه ای غیر از تو متوجه شون نشه که به قول خودت با یه بوس ِ لوس تاکید کنم: خاطر خودمان عزیزترین است..
posted by Tina at 12:02 AM
Wednesday, March 26, 2008
نیمه کاره ها
خب دیر در جریان پیام دعوتم قرار می گیرم چون طبق معمول نوشته های سورنا رو با تاخیر خوندم. ای کاش زین پس اگه به بازی دعوتم می کنی خبر بدی که تاخیرم قابل چشم پوشی باشه:ی اصولا چون واسه م مهم نیست که چقدر از قافله ی وبلاگ نویسان عقب باشم منم ذکر می کنم که کدوما رو نصفه ول کردم..
_ یک: فیلیکس یعنی خوش بختی، یه کتاب روسی بود که از بین کتابهای قدیمی بابا برش داشته بودم. وقتی که یه دوستی گفت که تو یه دوره خاص ترجمه کتابهای دسته چندم روسی اولویت داشته به ترجمه کتابهای دسته اول باقی کشورها، منم بی انگیزه شدم و ولش کردم.
_ دو: شور زندگی، یادم نیست چرا ولش کردم فکر کنم چون امانتی بود و باید پسش می دادم ولی فضای کتاب تو ذهنم یه اتاق تاریکه که یه شمع توش روشنه! خونه برادر ون گوکه گویا. احتمالا آخرین فضا از کتاب باشه که توش بودم. داشته با زن داداشش درد و دل می کرده؟!
_ سه: همه می میرند، کتاب محشری بود خوندنش مصادف شده بود با ترم اول دانشگاهم که پرکارترین ترمم بود. هنوزم نمی دونم چرا دوباره نرفتم سراغش. ولی می خونمش..
_ چهار: پیکر فرهاد، احساس کردم یه بازبینی تو بوف کور باید داشته باشم و بعد بخونمش و از اون جا که بوف کور دیگه تو خونه موجود نبود اون هم ناخونده تو کتابخونه باقی موند.
_ پنج: دُن ِآرام، یادم نمیاد چرا ولش کردم..
_ شش: شهری که زیر درختان سدر مرد: دیگه حوصله م از زندگی مرده تو اون روستا سررفته بود. هیچ اتفاقی داشت نمی افتاد. ولی گویا اتفاقها درست بعد از ول کردن من سر ِافتادن گرفتن تو کتاب...
_ هفت: سوء تفاهم، جذبم نکرد فکر کنم.
_ هشت: زندگی در پیش رو: خیلی بی مزه بود به نظرم. مخصوصا اینکه تو مقدمه ش هم کلی تعریفش رو کرده بود. (ولی جدی نمی شه رو مقدمه کتابا هیچ حسابی باز کردا ! همه شون می گن خوبه)
_ نه: شوخی، اعصابم خرد شده بود. احساس می کردم واسه به چالش کشیدن یه بحث، الکی شخصیتش رو مثل خر انداخته بود تو گل. آخه خود شخصیتش نمی دونست محض چی اون جمله رو تو کارت پستاله نوشته. جمله ش این بود؟ مذهب تریاک توده هاست؟ یا که تغییرش داده بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه طرف الکی الکی یه تری زده بود و بعد جدکی جدکی خفت شده بود. کاش داشتمش دوباره سر در میاوردم جریان چی بوده!:ی
_ ده: فرنی و زوئی، خط به خط داستان اتفاقهایی بود که تو فیلم پری افتاده بود. منم چون دیده بودمش حوصله م نکشید بشینم و مکتوب ِتصاویر ذهنیم رو باز خوانی کنم!؛)
_ یازده: سینوهه: نمی دونم چرا ولش کردم ولی تا اواسط جلد دومش خونده بودم.
_ دوازده: یهودی سرگردان: اصلا از اولشم دل خجسته ای داشتم که برش داشتم بخونم! بچه بودم کلی.. طرح جلدش جالب بود واسم همیشه.
_ سیزده: یک عاشقانه آرام، خسته شده بودم بس این به اون گفت: بانوی آذری من! اون به این گفت: گیله مرد من!
_ چهارده: فضا، زمان و معماری، یه کتاب بزرگ و قطور معماری بود که خوندنش خیلی واسم وقتگیر بود. یه جاهاییش رو هم می نشستم حفظ می کردم بعد احساس کردم سیستماتیک کتاب یه طوریه و فکر کردم کارم بی فایده ست.
_ پانزده: آخریش هم یک مرد فالاچی بود که مال همین ماه پیشه. کتابش اصلا جلو نمی رفت هی همه ش مثل هم بود. ولی خب اینم بعدنا دوباره می خونم..
خب فکر کنم پانزده تا کتاب نخونده واسه رو کردن بس باشه وگرنه چی تو دنیا زیاده کتاب نصفه خونده ست. در مورد دعوتی ها هم که دیگه بهتره روم و کم کنم!
posted by Tina at 1:31 PM
