Sunday, March 12, 2006
بختک
وای بچه ها دیشب منو بختک گرفت.. به معنای واقعی وحشتناک بود. جمعه رفته بودم کوه و خستگیش تا دیروز هنوز تو تنم مونده بود. ساعت طرفای دوازده بود که دیگه خوابه بدجوری سرم هوار شد زود خوابم برد در حین به خواب رفتن ذهنم درگیر مقدساتی بود که تقدسشون رو واسم از دست دادن به خاطر تکرار بی مورد نام آنها.
ساعت طرفهای یه ربع به یک بود که اخواب مغشوشه فشار وارد کرد و تصمیم گرفتم بلند شم و دوباره بخوابم. تصمیم به بلند شدن همانا و بختک رو سرم سوار شدن همانا. کوچکترین حرکتی تو هیچ کدوم از نواحی بدنم نمیتونستم ایجاد کنم. یه لحظه احساس کردم شاید اشباح خبیثه به خاطر افکار منحرفی که قبل از خواب به سرم زده بود گریبان گیرم شدن!! اومدم مامانم و صدا بزنم اولین بار داد زدم "مامان!" . خوشحال شدم که بالاخره تلاشهایم برای عکس العمل نشون دادن به نتیجه رسید و روزنه هایی از امید در دلم هویدا شد. هی موندم هی موندم دیدم نه مامان جواب نمیده. دومین بار اومدم داد بزنم متوجه شدم فکر اینکه دفعه ی اول صدام در اومده توهمی بیش نبوده! تلاش مجددم رو واسه سومین بار شروع کردم که یه دفعه یادم اومد یه باری ترمه گفته بود بختک اسم یه جنیه که شبا میاد سراغ آدما. اسم جن که اومد تو ذهنم آقا برق سه فاز منو گرفت دیگه! همچین از جا پریدم که پدر هر چی بختک و صلوات فرستادم.
بلند که شدم دوباره داد زدم" مامان!" بیا اینجا. داشتم با خودم فک میکردم الانه که مامانه بیاد و بهش بگم که یه خرده پهلوم بخوابه و بغلش کنم و دوتایی مادر و دختر مهربان بشیم که مامانم از تو اتاقش داد زد: "چی کار داری؟ خودت بیا اینجا !!!"
هیچی دیگه منم بغل و آغوش گرم مادرو بی خیال شدم. فقط ایشالا هیچوقت هیچکدومتونو بختک نگیره ، خیلی حس بدیه!
..........................................................................
پ ن: سیر صعودی که میگن اینه!
پ ن: گاهی وقتا لازمه آدم چیپ بنویسه..
پ ن: آیین خانم دیدی همش غمگین نمینویسم..
پ ن: من دیرم شده میخوام برم جلسه ی مجله ی بچه های معماری که اسمش جزو سورپرایزی برنامه ست. گویا یه صفحه واسم خالی گذاشتن که توش چیپ بازی در بیاریم منم دیدم یه خرده ضایع ست. میخوام بگم حالا این دفعه رو تو این صفحه یه حرکت اعتراضین راجع به انتقال کتابخونه به سازمان مرکزی در بیاریم تا بعد ببینیم با این صفحه چه باید کرد.
posted by Tina at 10:42 AM
<< Home