Wednesday, April 12, 2006

بودن


دارم می رم تهران.

این عکس هم فعلا بی ربط اینجا باشه...



……………………………………………………………………………..

از تهران برگشتم نتیجه ی سفرم این شد: به همه خندیدن هام شک میکنم، شاید به خودم...

فرداییش یعنی دوشنبه ست.. در آپارتمان رو که باز میکنم، یه حس آشنا دوباره میاد سراغم..یه حس آشنا. شایدم به قول پیمان یه جور نوستالژیای ذهنی...

تقصیر قطره های بارونه، که این طوری هوا رو نم دار کرده و بوی خاک رو بلند.. همون حسی که واسم عزیز بود ، که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. جدای از همه ی پریدن ها و جیغ زدن هام، جایی در درونم..در درونم..در درونم...

از هر انگیزه ای خالیم، زندگی م دوباره شده کارهای یونی، دارم لای خط کشیدن ها و دیدهای پرسپکتیوی گم میشم.. وقت استراحتم شده فاصله ی خونه تا یونی، یونی تا خونه، خونه تا کلاس.. امروز تو کوچه همین طور که داشتم چاقلی بادوم هایی رو که مامان داده بود دستم رو می خوردم با خودم فکر میکردم که تو وبلاگم چی میتونم بنویسم؟ هیچی، هیچی،هیچی..

وقتی ذهن آدم درگیر چیزی غیر از خط کشیدن نباشه، چیزی م واسه نوشتنش نمیاد. چقدر افسردم به شدت نیاز دارم که یه جوری احساس بودن کنم.. همون قدر که دونه دونه ی نوشته های لاف رو دوست داشتم، هیچ کدوم از نوشته های اینجا رو دوست ندارم..


خالی ام،

خالی ام..


تکرار میکنم:

می خوام احساس بودن کنم...

posted by Tina at 12:17 PM

<< Home