Saturday, May 20, 2006

سکه ساز


چه کسی میدانست؟

چه کسی هرگز باور میکرد؟:

دستهائی که از اندیشه ی ویرانی

_ ویرانی

ویرانی باروها،

_ یک لحظه نمی آسود،

دستهائی که به پرواز کبوترها می اندیشید،

دستهائی که سخاوت را جاری میکرد،

و درختان را از کوچه به مهمانی دریا میبرد،

دستهائی که دعا میکرد

دستهای دیگر،

خواب ماهی ها را،

در زلال خنک چشمه نیاشوبند،

دستهائی که گره میخورد،

تا که سنگینی هر چکمه، نسوزاند

_ نفس سبز گیاهان را،

اینک اینجا، با شمشیری چوبین، در کف

دست پوشی ز فریب،

سکه میسازد،

_ و حصار

_ و حصار

_ و حصار....

* * *

شرم بادت ای دست!


علیرضا_طبائی

posted by Tina at 4:11 PM

<< Home