Sunday, June 18, 2006
درخت گردو

قامت درخت گردو بلند است و اندام های ما کوچک
دستهایمان را گلاویز شاخه های تنومندش می کنیم و می چینیم،
دانه دانه گردوهایی را که با پوست سبزش دستان سفیدمان را سیاه می کند..
از این سر به ان سر، از درختان گردو به درختان زیتون
_« سگه خیلی گنده بود. دستهایش به بالای سر میروند و پاهایش به روی پنجه: این قدری. می خواست منو گاز بگیره. اگه بابام نرسیده بود...» صدای صدف است که از ماجرای سگی میگوید که در باغ دیده بود. بچه ها همه بسیج می شویم که داروی سگ درست کنیم. که صدف دیگر نترسد...
ظرف رنگی برمی داریم و درونش هر چه دستمان می آید میریزیم از علف و سبزی کوبیده و قرص و پماد فاسد شده بگیر تا جیش و تف.. و به خیال خودمان سگها را می کشیم و باغ را برای بازی های کودکانه مان از هر ترسی خالی می کنیم...
هر جمعه به رستم آباد میرفتیم و با بازیهایمان برای ذهن های روزمره ی امروزمان خاطره می ساختیم.. کودکی هایمان با یاد باغ آقا همراه است و باغ آقا با یاد کودکی هایمان..
دو سال پیش بود که رفت. درست شب یلدا. پدر بزرگ را می گویم...
و حالا باغ را با خطی قرمز قسمت می کنند، این جا خسرو، این جا بهرام. این هم بهروز. داریوش و بهزاد هم این جا، این هم مال مهین و طاهر. تامین و سوفیا هم این ور. به قید قرعه. و همه نگاهشان به درخت گردوست... که سهم من باشد.. که سهم من باشد...درخت گردو! که دستهایمان را سیاه میکرد، با پوست سبز گردوهایش...
باغ تکه تکه می شود. یکی می فروشد و یکی می خرد... مثل زمین های ان بالا و بجارهای این پایین. نمی دانم چرا یاد کتاب خاک خوب می افتم شاید هم می دانم..
اما هم بازی های کودکیم که حالا شاید از هم دور شده ایم! می دانم باغ برای همه مان چیز دیگریست. به خاطر می آورید؟ خانه های سرخ پوستی که با شاخه ها و چوبها می ساختیم و انارهای ترش شیرینی که بر سرش با هم قهر میکردیم!؟ نمی شود گروه ستاره سبزمان که دوازده سال ست دیگر فراموش شده کاری کند دست کم باغ قسمت نشود؟ و سهم همه، همه ی باغ باشد؟
posted by Tina at 3:59 PM
<< Home