Tuesday, July 18, 2006
همان روانِ بی امان
_« چه می کنی؟ چه می کنی؟ / در این پلید دخمه ها، / سیاهها، کبودها / بخارها و دودها؟ / ببین چه تیشه می زنی / به ریشه ی جوانیت، / به عمر و زندگانیت. / به هستیت، جوانیت. / تبه شدی و مردنی، / بگور کن سپردنی، / چه می کنی؟ چه می کنی؟ »
بی صبرانه منتظر بودم که بیست و پنجمم تموم شه.. حالا که با خودم فکر میکنم میبینم ترجیح میدم که تو همون زمان میموندم با تمام شرایط سخت و خسته کننده ش.. این طوری دیگه نگران شرایط سخت دو تا از دوستهای خوبم نبودم..چه قدر همه چیز یهویی اتفاق افتاد! معتقدم هیچ چیز مثل زمان نمی تونه این قدر با قدرت شرایط رو دگرگون کنه.. به شدت نگرانم، حال خوشی ندارم..
دنیا دیشب که زنگ زدی همه ش سکوت بودم. گفتم از خستگیه..قول دادم امشب تو بوف جبران میکنم و به اندازه ی شیش ماهی که ازت دور بودم واست حرف میزنم و میخندم.قول دادم با همون هیجان همیشگی واست جریان تعریف می کنم اما الآن شک دارم که بتونم از خستگی نیست از نگرانیه..نگران دوستهامم..
تابستونم شروع شده..تابستونی که به قول یکی: در خوب بودنش می توان شک داشت...
posted by Tina at 4:36 PM
<< Home