Thursday, August 17, 2006

رهایی

به شدت میخوام بنویسم و اما نمی دونم از چی و از کجا.. ماه به شدت عصبیه و مثل همیشه، تو این شرایط خاصش فقط میخوابه.. واسه همین از صبح تا حالا ماه خونم به شدت اومده پائین و در عوض عباس معروفیش زده بالا.. متین تلفن میکنه که شب با نیلو میخواد بیاد پیش ما. مامان بابا ها میرن عروسی و ما مثل خیلی شبای دیگه باهمیم..اورهان اسم قشنگیه؟ فکر میکنم که دوستش دارم..دو هفته ای میشه که سمفونی رو برداشتم که بخونم اما با خاله بازی هایی که ماه اخیر گریبان گیرم شده تنها کاری که نمی تونم بکنم همین کتاب خوندنه.. سمفونی رو که میخونم میبینم که دوست داشتن یکی چقدر میتونه آدم رو از آرمانهاش دور کنه.. یکم دیگه که فکر میکنم میبینم دوست داشتن خیلی وقتها به آدمها انگیزه و شور زندگی میده..اما هر چقدر که فکر میکنم نمی تونم مرز این دو تا رو از هم تشخیص بدم..می فهمی چی میگم؟

یه جورایی خوشحالم.. امروز وسطهای کتاب که بودم (اواخر موومان دومش) یهو انگاری یه چیزی دویید تو خونم..همونی که مدتیه دارم با خودم کلنجار میرم که به دستش بیارم..همون حس رهایی و تعلق نداشتن.. یهو پر از انرژی شدم واسه انجام کارهایی که مدتی بود انگیزه شونو از دست داده بودم.. هر چقدر فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که به گروه اول تعلق دارم یا دوم؟! در هر صورت دارم ایمان پیدا میکنم که تمام احساسات اخیرم توهمی بیش نبوده.. امیدوارم هرچه زودتر ایمانم به یقین تبدیل شه..

هیچ نمیدونم واسه چی این خزعبلات رو دارم اینجا بلغور میکنم اما چیزی که الآن واسم مهمه و میخوام این جا جیغ بکشمش اینه که:

چو تخته پاره بر موج، رها .. رها .. رها من!

posted by Tina at 9:17 PM

<< Home