چشمهام رو که باز میکنم یه چیزی رو تو گلوم سنگین احساس میکنم. با صدایی بین خواب و بیداری آروم میگم برو.. بعدش یکم بلندتر..برو! بعد می بینم یه چیزی هست که می ترکه. چشم هام رو که باز میکنم یه حسی میاد سراغم. یه حس بیداری. انگار که تا حالا همه ش خواب بوده باشم. می مونم تا بابا هم بره. اون وقت وقتی که خونه خالی شد به خودم می پیچم و همه چیز رو استفراغ میکنم بیرون، از چشمهام. کم رنگت میکنم و خودم رو کمرنگ تر طوری که دیگه نباشم. اولین بار نیست که کسی رو خاک میکنم. قبلا این کار رو کردم. بدون اشکی، بدون اشکی.. این قدرتم رو دوست دارم و یکی از چند تا باریه که از خودم خوشم میاد. خط نمی زنمت ولی کمرنگت میکنم طوری که شاید دیگه دیده نشی. میخوام بالا بیارم، می پیچم..برو، برو..می پیچم..برو!
_: شعرهای اینجا رو واقعا دوست دارم.
_: و آهنگ اینجا رو.
_: از موزماربازی خوشم نمیاد.
_: آدمهایی که نزدیک می شن و دور می شن.
_: خدایی که دوستش دارم.
_: تا بوده همین بوده..
posted by Tina at 9:49 PM
<< Home