Saturday, January 06, 2007
حس خوب انزوا

« نامه رو لطف کنید از لای در بندازید تو!» دیالوگ یکی از شخصیتها تو یکی از داستانهاست. به شدت ازین جمله ش خوشم میاد. میدونم بقیه بی تفاوت از کنار این جمله گذشتن اما واسه من یه حس خاص داشت. حس یه آدم منزوی که حتی واسه یه لحظه هم برای گرفتن نامه نخواست با پست چی روبرو بشه! لطف کنید نامه رو از لای در بندازید تو.. برخلاف ظاهر پرشر و شوری که دارم فکر میکنم که اصولا آدم غم پروری باشم.. از وقتی که کوچیک بودم وقتی خونه تنها میشدم همه جا رو تاریک میکردم و فقط یکی دو تا چراغ دیواری رو روشن میذاشتم اون وقت با یه آهنگ آروم سعی میکردم که به یه آرامش نسبی برسم و در بیشتر موارد به غصه های داشته و نداشته م فکر میکردم.. هولدن کالفید رو یادتونه؟ یه کلاه شکاری قرمز داشت که وقتی تنها میشد اون رو میذاشت سرش اون موقع که ناتوردشت رو خوندم به شدت با کلاه قرمز شکاریش ارتباط برقرار کردم خیلی دوست داشتم که یه کلاه سرخپوستی داشتم که در شرایط مشابه سرم میگذاشتمش! اون وقت بود که یه حس خاص میومد سراغم نمی تونم بگم دقیقا چی ولی یه جور متفاوت بودن با باقی آدمهایی که الآن رو زمین دارن نفس میکشن. نمی دونم یه جور تفکیکی که از رو یه تغییر کوچولو رو ظاهرت صورت میگیره اما باعث میشه که متمایز بودنت رو در اون لحظه خیلی عمیق حس کنی و تبدیل به یه آدم منزوی بشی که برای چند دقیقه با خودش تنهاست و موجودیتی سوای همه ی اونای دیگه داره! حس خوبیه! خیلی وقتا دچارش میشم گاهی وقتا واسه ارضا کردنش یکی از عروسکهام رو که واسه م دارای هویته میندازم تو کیفم! چند باری هم با کلاه کپی قرمزه م سعی کردم تجربه ش کنم اما زیاد جواب نداد واسه همین حاضرم پول زیادی پای یه کلاه سرخپوستی بدم..
posted by Tina at 11:34 PM
<< Home