Sunday, February 25, 2007

خیال3


دیشب باز به خوابم می آیی...
دستهایت موهایم را نوازش می کنند
و حضورت
همان حس آرام
در نیمه های شب باز به خوابم می آیی
پاورچین و آرام...
با خنکای هوایی که از لای پنجره تو می آید
با حرکت آهسته ی سفیدی حریر ِپرده
به روی پلک هایم می رقصی و کنارم آرام می گیری
و انگشتانم که روی لبانت حرکت می کنند
لبانی که در قابش هنوز لبخند می زنند
انگشتان کشیده ام..
تبسم...
کاش کسی بیدارم نکند
خنکی ملافه ها رو ساق هایم کشیده می شود
خوابم که سبک می شود، تصویر ِتو هم محو می شود
امروز بعد از مدتها باز می خواهم اشک بریزم...
می دانم فردا
در پیچ و خم صدای ماشین ها
و رفت و آمد آدم ها
باز کمرنگ می شوی
کمرنگ می شوی
و تصویرت برای چندمین بارش از ذهنم پاک می شود
می دانم که فردا
در روزمرگی هایم
باز گم می شوی.


posted by Tina at 2:00 AM

<< Home