Friday, February 16, 2007
اینجا تهران است
همیشه وقتی میرفتم تهران تضادها و بزرگ و کوچکی هاش فکرم رو به خودش مشغول میکرد اما هیچ وقت مثل این دفعه این قدر آزارم نمی داد. این رو همیشه میگم: تهران شهر اغراق آمیزیه! توش پر از افراط و تفریطه.. همه چیزش تو نهایت خودشه! فقرش، ثروتش، بزرگیش ، کوچیکیش، بدبختی ها و خوشبختی هاش، همه چیزش یا خوب ِخوبه یا بد ِبد. خونه هاش یا بزرگ بزرگن یا کوچیک کوچیک، همه چیزش یا گرونه یا ارزون. انگار که تو این شهر هیچ حد وسطی وجود نداره! رستورانها، پاساژها، آدمهاش، آدمهاش.. وقتی تو خیابونهاش راه میرم و تو چهره ی آدمهاش دقیق میشم هیچ کدوم رو نزدیک به خودم احساس نمیکنم.. تهرانِ این دفعه خیلی خسته م کرد:
چراغ قرمز های طولانی، آمبولانسی که تو ترافیک ولی عصر گیر کرده و صدای آژیرش قلب همه رو میتراشه و فکر مرگی که به خاطر شلوغی و ازدحام شهر..
از من بپرسید هایی که اون ور میدونه و میدونهایی که خیلی بزرگن و چراغ عابرهایی که دیر سبز میشن و تا پاهای خسته و قدمهای کوچیک آدم به اون دکه ی زرد برسه، اصلا یادش میره کجا میخواسته بره..
دود، دود، دود...
دستهای سیاه یه پسر جوون که بار سنگینی رو رو شونه هاش میکشه، حوالی میدون انقلاب..
چهره های خسته ای که تو واگن های مترو به روبرو خیره میشن. به سیاهی دیوارهایی که با سرعت از پنجره ها رد میشن. بدون لبخندی، و نگاه خسته شون تو رو هم...
درهایی که باز میشن و آدمهایی که هرکدوم به یه سمتی میدوئن و بردهای توی ایستگاه که با تند کردن تصویر حرکت آدمها سرعت گذشت ِزمان رو تو ذهنت تداعی میکنه..
جواب سلام های خشک راننده تاکسی ها که ترافیک شهر و تکرر کلاچ و ترمز کلافه شون کرده..
آسمان آبی شهرم را دوست تر دارم..
و نگاههای گرم و صمیمی مردمانش را.. اینجا آدمها برای زندگی کردن وقت دارند. از وقتی برگشتم همه ش فکر میکنم چه چیزی نگاه اون زنهای توی اتوبوس رو اون قدر یخ زده کرده بود..
posted by Tina at 7:40 PM
<< Home