Thursday, March 15, 2007

سبزه و ماهی عید


چند روزی بود که تصمیم داشتم اینجا رو به روز کنم و قاعدتا اولین چیزی که میومد به ذهنم همون تب و تاب دم عید بود و بدو بدوهای مردم! چراغ های مغازه ها که نورانی تر از همیشه به نظر میان و آدمهایی که مشوش تر از همیشه تو خیابونها و پیاده روها می دوئن. از این مغازه به اون مغازه، از این ور خیابون به اون ور خیابون! این ازدحام دم عید رو دوست دارم! کلافه کننده نیست. یه جور تشویشی که با یه خبر خوب همراست درست مثل پریشونی ِیه آدمی که مشغول تدارکات مراسم عروسی ِیه عزیزه! همه ی این عجله کردن ها و بدو بدو ها واسه رسیدن به یه لحظه ی خوب! کنار هفت سین، لبخند مامانت. جیغ خواهرات. تیزی ِ ته ریشهای لپ بابات که بعد یه ماچ توفی میره تو پوست لبت. یه حس دوست داشتنی که میدونی زودی تموم میشه ولی تکرارش عزیزه! حس عید و نو کردن سال که همیشه میاد و میره... حس بغل کردن ِ عزیزانت! گرمای تنشون که خیلی وقتا بهت آرامش میده! این تکرار: ع ز ی ز ه!! اما.. بعد یه مدت طولانی سری به وبلاگ وارش میزنم! این رو که می خونم بغض گلوم رو میگیره و می خوام که این حس وحشتناک و کذایی ِبین اون مادر و دختر هر چی زودتر تموم شه! از خودم خجالت میکشم که این روزها چه رها به همه ی این حس های خوب فکر می کردم.. و مادری که به خاطر من و میلیونها مثل من ِ دیگه نمی تونه عید امسال واسه دخترش لبخند بزنه! کنار هفت سین..

شادی امسال گندم خیس داد؟محبوبه هم مثل مامان ِمن ماهی قرمزهای عید رو اون میگیره؟ محبوبه امسال ماهی قرمز گرفت؟ محبوبه امسال اصلا یاد ماهی قرمز گرفتن بود؟ محبوبه امسال به ماهی قرمز فکر کرد؟ سبزه های شادی چی؟ جوانه زدن؟

دوستهای من! هم میهنی های عزیز! ماهی قرمزهایی که محبوبه بهشون فکر میکنه و واسشون از جونش هزینه میکنه خیلی واقعی تر از ماهی قرمزهای سر هفت سین ماست! و جوانه هایی که از گندم های خیس داده ی شادی می رویه سبزتر و سبزتر از سبزه های ما!

شادی های کوچکم را باهاتون تقسیم میکنم به پاس دلهره هایی که کشیدید.. سبزه و ماهی کوچکم را!


posted by Tina at 3:57 PM

<< Home