Sunday, March 25, 2007
زندگی و دیگر هیچ...*
مرد: زیر آوار مونده بودی؟
پسر: نه. داداشم زیر آوار مونده بود، من نبودم.
مرد: خب، بگو ببینم. تعریف کن. بگو چه جوری بود.
پسر: من و برادرم تو یه اتاق خوابیده بودیم مادرم اینا بیرون خوابیده بودن. بعد پشه ها زیاد منو می خوردن. اومدم بیرون که پیش مامانم اینا بخوابم. مامانم تا پشه بند رو کشید بالا که من برم تو، زلزله اومد.
مرد: اون وقت برادرت زیر آوار موند، هان؟!
پسر: بله..اون تو اتاق زیر آوار موند.
مرد: اون وقت تو نجات پیدا کردی. در واقع میشه گفت پشه ها نجاتت دادن!
پسر: بابام هم همینو میگه ولی مامانم ناراحت میشه.
مرد: چرا؟
پسر: چون که مامانم میگه که چرا اون شب پشه ها رضا رو نزدن!؟
مرد: عجب! خب راستم میگه..
پسر: ولی بابام میگه این مشیت الهیه.
.................................................................................................
* : زندگی و دیگر هیچ: عباس کیارستمی
posted by Tina at 3:47 PM
<< Home