Friday, May 18, 2007
وقتی همه خواب بودیم
گاه در بیداری دو ساعته ی بعدازظهر پشتمان را به جماعت خفته کردیم و چهره هایمان را در صفحات کتابهای فلسفی و تاریخی فرو! دستهایمان به قلم رفت و از نوشته هایمان بو بلند شد. گاه بوی تعفن، گاه بوی ضُمغ قهوه و سیگار! گاه بوهای مشکوک، مشکوک...
راوی ِبوهای مشکوک! خواب در چشم ترش شکست. اما اشکهایش در سرمای ناجوانمردانه ی بی سلامی ها خشک شد. نه وامی نه جامی. راوی گاه در رفت و آمد مردم ِآن خیابان شلوغ گم شد و گاه صدایش از پشت مرزها آمد...
ما خواب بودیم، ما خواب بودیم و صدایی خشن با تهدید ِبلعیدن ِوحشی خرخره هامان برایمان لالایی می خواند. ما خسته از خواب و بدنهایمان کسل و کوفته از تکرار اسکان، صدای ساعت را منتظر بودیم... پرنده ی کوکی ئی که هشت بار از زندان جعبه ی چوبی ساعت دیواری بیرون بیاید و کوکو کند...
ساعت هشت است: کوکو.. کوکو...
تق!!
بر بدن قهوه ای ساعت دیواری چیزی جز عقربه های غُر شده و فنر آویزان از پاهای پرنده نیست.
روزنامه های صبح فردا: صفحه ی حوادث، سیاست، بین الملل، اقتصاد، فرهنگ و هنر:
عاملی نفوذی قصد بدخواب کردن جماعت را داشت! بر دهانش زدیم! خواب حق مسلم ماست!
posted by Tina at 1:54 PM
<< Home