Friday, May 25, 2007
آن سالها
بعد مدتها یه سر به لافهای مستها، وبلاگ قبلیم میزنم.. همه به پرواز می رقصندش رو که می خونم یاد یه دوره ی خاص از زندگیم میفتم که دوست دارم راجع بهش حرف بزنم.. خیلی وقتها موقع نوشتن یه چیزهایی میاد رو کاغذ که آدم از وجودشون تو فکرش بی اطلاعه.خیلی وقتها خیلی از مسائل با نوشتن واسه آدم باز و روشن میشه..
این دوره مربوط به پاییز و زمستون 84 میشه شاید یه بخش هاییش هم برگرده به تابستونش. زمانی که به هر طرف نگاه میکردم فقط رفتن آدم ها رو میدیدم. هر روز که از این طرف و اون طرف هی خبر می رسید که فلانی قصد سفر داره! اعتراف میکنم که پُست پروازم یه مخاطب خاص داشت و تمام شخصیت هاشم الهام گرفته از کسانی بود که فکر می کردم وجود خارجی دارن. جیم هم حرف اول کتاب اون دوسته که تازه از چاپ دراومده بود.
این طوری شروع کنم که من هم مثل خیلی از آدمهای دیگه کسانی تو زندگیم بودن که خیلی خیلی قبولشون داشتم و یه جورایی ازشون واسه خودم الگو می ساختم ممکنه هرگز فکرشم نکنن که این قدر روم تاثیر داشتن و واسم مهم بودن (چون اصولا آدمهایی که حضور زیادی تو فکرم دارن نقش کمرنگی تو زندگی واقعیم دارن! حالا نمی دونم فلسفه ش چیه!) اما چیزی بود که وجود داشت. خیلی وقتها خیلی جاها رفتارها و فکرهام رو با نظر اونها می سنجیدم. همواره درگیر بودم که مثلا فلانی در مورد این موضوع چطوری فکر میکنه و یا مثلا فلان کارم از نظرشون میتونه کار سبک سرانه ای باشه یا نه؟! تو ذهنم آرمانهای خاصی داشتم و همواره به فردایی بهتر فکر میکردم. افکارم رو با افکار اونها پرورش میدادم. رو حرفهاشون فکر میکردم و سعی میکردم تا جایی که میتونم روش زندگیشون رو رو زندگی خودم پیاده کنم! اونی که در مورد وضعیت بد و مشکلات دانشگاه یه فیلم تهیه کرده بود وقتی با برخورد منفی و آزاردهنده ی مسئولین سر تسویه حساب و باقی مسائل مواجه شد خیلی قرص و محکم این جوری میگفت: تمام این تلاشها واسه اینه که امثال من برنجن و سکوت کنن و تو جامعه تبدیل به یه شخص منزوی بشن یا که بذارن و برن! هرگز منزوی نمیشم، هرگز منزوی نشو! هر وقت دیدی داری به انزوا میری خودت رو از اون انزوا جداکن. خودت رو جدا کن و حرکت کن! تمام این حرفها و امثال این تو ذهنم می چرخیدن و در حد توان خودم و به اندازه ی یه بچه دبیرستانی سعی میکردم که فعال باشم. به کشورم فکر میکردم و خودم! به ساختن و ساختن! رو انزوا خط قرمز کشیده بودم و فقط در صورت مرگ، ممکن میدیدمش! کسانی برام وجود داشتن که از نظرم داشتن حرکت میکردن و خودم رو میدیم که پشت سرشون دارم راه میرم و سعی میکنم که تا حد توانم قدم هام رو روی جای پاهای اونها بذارم. به ماندن فکر می کردم! به بودن و ساختن.. سال کنکور که شد ارتباطم با دنیا قطع شده بود! فقط تو خونه بودم و گوشه ای کتاب می جوییدم. از الگوهام بی خبر بودم و آینده رو تو مشتهامون میدیدم.. جدای از ضربه ای که بعد کنکورم به خاطر فنا شدن یه سال عمرم با یه امتحان بد چهار ساعته میدیدم، کلا روحیه ی خوبی نداشتم. مسائل جدیدی پیش روم قرار گرفته بودن که قبلا بهشون فکر نکرده بودم! رو زندگی باباها و مامانامون و همه ی آدم های نسل اونها دقیق تر شدم! به دیالوگهای رضا کیانی تو ماهی ها عاشق می شوند فکر کردم و حرفهای مامان دنیا! به بابام نگاه کردم که داشتم باهاش چایی می خوردم. به آرمانهای دوران جوونیش و به زندگی روزمره و اداری الآنش. شک میکنم . به خودم به انگیزه هام. به فردام. به تصویری که از خودم به عنوان انسان ساخته بودم.. اون تابستون بین زمین و آسمون پیچ می خوردم و گیج میزدم و فکرهایی که تو ذهنم میومد و میرفت سر و ته نداشت و زندگیم شده بود مثل نثر بوف کور هدایت! همه چیز مثل یه خواب بعد از ظهر بود تو یه روز گرم تابستون! همون قدر آشفته و آزاردهنده! تا اینکه یه شب همون دوستی رو که بحث سفر یا انزواش تو ذهنم حک شده بود رو روخط میبینم! بعد یه مدت خیلی طولانی! شاید یه سال. جیغ میکشم و فکر این که در مورد مشکلات جدیدم میتونم باهاش حرف بزنم واسم مثل یه قاچ هندونه تو گرمای همون خواب بعد از ظهری که گفتم میمونه. دوست تازه از سفر افغانستان برگشته بود و خبر ازدواجش رو با یکی که اونم تو کار سینما بوده بهم میده. شاکی میشم که چرا خبر به این مهمی رو زودتر نگفتی و من قرار بود تو مراسمت کلی برقصم. بعد از کمی حال و احوال و چه و چه میگه که قصد سفر داره و می خواد از این جا بره! حرفش حکم همون ظرف آب سرد معروف رو داره که خیلی غیر منتظره رو سرم خالی میشه و خشکم میکنه! میگه از خیلی چیزها خسته شده و می خواد بره! می خواد بره! سرم تا آستانه ی انفجار درد میگیره و واژه ها رو گم میکنم.. یکم بعدش خبر سفر مرد نویسنده هم که میرسه دیگه چشام سیاهی میره و همه چیز و همه کس واسم میشکنن! شکستی شکستی! کسانی که این طوری بتم شده بودن رو یهو متناقض با چیزی که فکر میکردم میبینم و یه هو همه ارزش هام زیر سوال میره! تا چند ماه چشمهام پر از اشکه و تصویر ها شکسته! پرواز آخرین پست لافها میشه و واسه خودم حکم بسته شدن یه پرونده تو یه دوره ی خاص از زندگیمو داره. همون جا که میگم جیم را در فرودگاه جا گذاشتم! باید دنبال نویسنده ی دیگری بگردم؟! که نگشتم و از الگو داشتن برای جلوگیری از یه ضربه ی دیگه، صرف نظر کردم. این دوره رو دوست دارم و تینای اون موقع رو خیلی بیشتر از تینای حالا دوست و قبول دارم.
تو دوره ی جدید زندگیم که مقارن با شروع ماه و ماهیه سعی میکنم واقعی تر فکر کنم! هدف خاصی رو دنبال نمی کنم. بیشتر درگیر زندگی روزمره م و نسبت به مسائل بزرگی که تو جامعه م داره اتفاق میفته خیلی وقتا بی تفاوتم. همه ی پستها گویای یه سری افکار و درگیری های کاملا شخصیه که تو لافها نبود. الآن دیگه رو رفتن آدمها حساس نیستم و شاید بهشون حق میدم! روزنامه نمی خونم چون اعصابم رو میریزه بهم و از هرچیزی که ناراحتم میکنه به شدت سعی میکنم فاصله بگیرم. این رویه ی جدید زنگیم رو دوست و قبول ندارم. شاید به خاطر همینه که خیلی وقتها اینجا مکانی شد واسه غر زدن و داد و بیداد کردن از شیوه ی زندگیم. نمی دونم تا کجا قراره ادامه پیدا کنه. اما چیزیه که فعلا وجود داره..
posted by Tina at 2:52 PM
<< Home