Friday, August 10, 2007
تولدی دیگر
این جا راه بندون نیست! بابا می گه. نیم ساعت دیرتر راه می یفتادیم می خوردیم به شلوغی. این آفتاب داغه؟! این دفعه ضد آفتاب با اس پی اف 100 زدم. نسوختم. خوبه که نسوزم؟ من که می خواستم تو آفتاب داغش بسوزم. آفتاب داغ مرداد رو بهانه کنم و بسوزم. بسوزم؟یا بزرگ شم!؟ دستهام ولی سوخته! تا اون جاش که آستینم به اندازه ی دو تا لبه برگردون تا خورده. دستهام سوخته و دورنگ شده. دستهام. چقدر نگاتون کنم؟ با من چی کار کردین؟ اون موقع که از خواب پاشدم و محکم باهاشون به بالشم چنگ انداختم. با من چی کار کردین؟ اون موقع که دیگه قشنگ همه چی رو می فهمیدم ساعت سه و نیم شب بود. صورتم رو تو بالش فرو کردم و بی صدا جیغ کشیدم و دستهام.. که بازم به بالش چنگ می نداختن. دستهام. می تونم بکارمشون؟ یعنی سبز می شن؟! نمی دونم! پس این شهر چرا دیگه شلوغ نیست؟ سهمیه بنزین؟ سرم رو که رو بالش میذارم می گم صدای اکباتان میاد. دیانا میگه به خاطر هواپیماست. هواپیما. اهواز آفتابش داغ تره؟! می گم تنم واسه تحمل این بار بیش از حد کوچیکه همون موقع که ساعت سه و نیم شب بود. می خواستم جیغ بکشم. مثل زنی که تاب نداشت درد زایمان رو تحمل کنه. می خواست فارغ شه و نمی تونست. درد داشتم. درد دارم؟ از این پل رو گذرها خوشم میاد. اون جا بهش میگن تقاطع غیر هم سطح. تازه دارن می سازنش. یه پرده هم زدن که از مسافرها واسه اختلال در رفت و آمد پوزش می خواهیم. ولی این جا تا دلت بخواد از این تقاطع ها داره. این تیر برق ها. برق دارن. علی می گفت بالا رفتن از این دکل ها دیوونگی محضه. بعضی ها کله خرابی می کنن. مثل مصطفی کرمی. واسه فیلم برداری. دهنم طعم خون میده. ترمه می گه شاید لبت خون اومده. مصطفی هدف داشت. _:« از کابل پرت شدم پایین. بین تمشکها. حالا بیست روز گذشته. چشم هام رو میبندم و دست دارم. بعد چشم هام رو باز می کنم. دستهایم نیست. تنها درد است، درد، درد، درد.» مصطفی هدف داشت. دستهاش واسه هدفش سوخت. حالا درد داره.. درد.. درد اسم کتابیه که فروغ واسه تولد پارسالم جلو کتابخونه ش واستاد و اون رو از لای کتابها کشید بیرون. در خاطره ام لحظه ای هست که به ناگهان همه صداها خاموش می شوند و من او را در بیکران میبینم که لبخند می زند. این رو نوشت و کتاب رو داد دستم. _:«این کتاب رو خیلی دوست دارم. به مناسبت نوزده سالگیت برای تو..» که لبخند می زند، در بی کران.. من درد دارم؟ من هدف داشتم؟ مصطفی هدفش هست ولی دستهاش نیست. من دستهام هست. هدفم کو؟! سوخت؟ هدف که آدم باشه همیشه یکی می سوزه. اورهان تو سمفونی مردگان سوخته بود، نه؟! ولی من نسوختم. هستم. من این جام. ایناهاش. تو دفترچه خاطرات کافه آلبالو. دستهامم هست با یه نرده بون. که ازش می شه رفت بالا. گفتم پله های ترقی، نه؟! مامور سازمان برق به همه اطمینان داده بود که محل فیلم برداری امن است. مصطفی با نرده بون رفته بود بالای دکل؟ این تیربرقها که بالاشون ترانسه اسمشون دکله؟ پس همه نرده بونها پله های ترقی نیستن. بعضی هاش آدم رو پرت می کنن پایین. من پرت شدم پایین؟ مگه داشتم می رفتم بالا؟ باید با دستهام نرده هاشو محکم بگیرم که یه بار لیز نخورم. دستهام این جاست. ایناهاش. باهاشون محکم چسبیدم به نرده های نرده بون. دستهایم را می کارم. سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم.
posted by Tina at 3:58 AM
<< Home