Saturday, December 22, 2007

ضد گلوله ست!

بیزارم از آقای کارگردانی که غرق شده بود تو دیالوگهای کریستف کلمب. بی هیچ تلاشی در لحن ندامت بارش و تنها تکرار کسالت بار ردیف کلماتش.. با نت همسان غم و شادیش که تهوع آور بود.. تعبیه ی سنگهای بی شمار رو صحنه که براش توهم بروز فکری خاص رو داشت، واسم مسخره بود.

و آقای کارگردانی که لفظ سیگار و قهوه ی دستنوشته های یه دختر هفده ساله توجهش رو جلب کرد و فکر کرد که بله! شاید که اینجا هم خبریه.. هر چند که عنوان اسامی ذکر شده خبرساز بود. اما بیزارم از لفظ قهوه و سیگار برای تعلق گرفتن به قشری خاص! شاملو، ویکتور خارا، حسین علیزاده، گلی ترقی، منیرو روانی پور، پژمان شفایی.. هر چند که مورد آخر کاملا ناشناخته مونده اما واسه من به اندازه ی اونای دیگه ارزشمنده.. خلاصه عواملی چند دست به دست هم دادن که پی گیر تئاتر تو دانشگاه نشم. می دونم قضاوتم در مورد آقای کارگردان دومی از نوع ارزیابی شتابزده بوده ولی معتقدم آدم واسه چیز یادگرفتن از دیگران در مرحله ی اول باید قبولشون داشته باشه که متاسفانه این قضیه در مورد من و دو تا آقایون کارگردان صادق نبود.

.........................................................................................................

پ ن: نمی دونم آقاهه دقیقا انگیزه ش چی بود ولی یه سری پیژاماهای مکش مرگ ما رو گرفته بود دستش و یه سری شون رو هم پهن کرده بود گوشه ی پیاده رو و با اعتماد به نفس خاصی می گفت: حاج آقا ضد گلوله ست، بیا ببر!

پ ن: تارا که غصه خوردنم و می بینه میگه فداااای سرت خواهررررم! با یه پوزخند میگم تا حالاش که همه چیز و همه کس رو فدای سرم دادم! اینم روش...

پ ن: سین میگه یه دنیای کوچیکه و یه دونه تینا. فقط غصه نخور. چیزی شبیه جمله هایی که اون یکی سین تو تابستون بهم می گفت. خوشحال میشم وقتی که تو دوره های خاص دوستهام رو کنارم احساس میکنم. کسانی که نگران حالم باشن.

پ ن: تجربه ی قشنگی بود دوست جون، شب جمعه ای که گذشت! کلی به مزاجمان خوش آمد انواع خنده هایمان؛ از قبیل خنده ی شادی، خنده ی حرصی، خنده ی عصبی، خندهی شوکی، خنده ی کپی، خنده ی زهری و ... (خطاب به خانم لام)

posted by Tina at 11:59 PM

<< Home