Tuesday, February 05, 2008

خرمنی که به سوز ِسرما سوخت


دختره مودش برمی گرده. می پرسم چت شد یهو؟! که لینکه رو واسم میفرسته.
می گه: _«حرفی که ناراحتم کرده بود ولی الآن دقیقا می فهمم چرا. یه چیزهایی شبیه به حرفهایی که تو این پست اومده.»
"
اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند،"
می گه: _« بهم گفته بود که "به هر حال از دو تا آدم تو دو تا شهر مختلف انتظار ِبیشتر از این رو نمی شه داشت."»
می گه: _«ولی من اون قدری دوسش داشتم که این فاصله رو نبینم. اون نمی دونست من اون رو واسه رستوران و کافی شاپ نمی خواستم.» دختره سکوت می کنه...من هم. انگار که بخواد یه بغض کهنه رو فرو بخوره.
_:«و اون قدر راحت از کنارم گذشت که واسه یه لحظه به موجودیت خودم شک کردم. به هر حال حالا دیگه غیر از خاکستر چیزی نمونده. خاکستری که به آتیش زیرش هم نمیشه امیدی داشت.»

سرما اونقدر زیاد بود که اصولا معتقده دیگه آتیشی اون زیر باقی نمونده و تصمیم گرفته تا اون جا که میتونه دیگه تو دوست داشتن آدمها پیش قدم نشه.

دختره سکوت می کنه..من هم.

................................................................................

پ ن: آقاهه یه چیز قشنگ می گفت. می گفت: همه آدمها فکر میکنن که دنیا فقط داره قصه ی زندگی ِاونها رو میگه اما اونها نمی دونن اولین نفری نیستن که..

پ ن: این قضیه ی اولین نفر نبودن خیلی وقتها آرومم کرده و آخرین نفر نبودن هم.

پ ن: اون جا که استاد میگه: "تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید / تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی" و یاد بغضی که دختره تو کنسرت کرد و نکرد و اشکی که پای این بیت ریخت و نریخت.

پ ن: کاش می دونستم این معذرت خواهی های مکرر دقیقا از کجا نشأت میگیره. یه جور عذاب وجدان مزمن شاید.. که باز هم نمی دونم از کجاست.

پ ن: وقتی که جناب مو قشنگ موهاش رو از بیخ زد فهمیدم که تو زندگی به چیزهای فانی، نباید دل بست..


posted by Tina at 9:03 PM

<< Home