Saturday, March 15, 2008

اگه می دونستم

کاش می دونستم تو سرم دقیقا چی می گذره. این جوری شاید می تونستم با کمی فشار به ذهنم ردیف کلمه ها رو بیارم رو کاغذ و اسمش رو بذارم "آهی که کشیدمان" و اون وقت بگم: نگاه کن! بالاخره منم شعر گفتم!
واسم فرقی نمی کنه که قافیه و ردیف داشته باشه یا وزنی. سفید باشه یا... شعر من هیچ وقت در هیچ کتابی چاپ نخواهد شد و برای سر هم کردن واژه ها تو این سرزمین هیچ حد و مرزی نیست. من اینجا هر قدر که بخوام شعر می گم. بی هیچ مجوزی. و اونوقت فاتحانه می گم: من هم شاعرم. نگاه کن..

فقط اگه می دونستم تو سرم دقیقا چی میگذره...

posted by Tina at 11:30 PM

<< Home