Wednesday, March 26, 2008
نیمه کاره ها
خب دیر در جریان پیام دعوتم قرار می گیرم چون طبق معمول نوشته های سورنا رو با تاخیر خوندم. ای کاش زین پس اگه به بازی دعوتم می کنی خبر بدی که تاخیرم قابل چشم پوشی باشه:ی اصولا چون واسه م مهم نیست که چقدر از قافله ی وبلاگ نویسان عقب باشم منم ذکر می کنم که کدوما رو نصفه ول کردم..
_ یک: فیلیکس یعنی خوش بختی، یه کتاب روسی بود که از بین کتابهای قدیمی بابا برش داشته بودم. وقتی که یه دوستی گفت که تو یه دوره خاص ترجمه کتابهای دسته چندم روسی اولویت داشته به ترجمه کتابهای دسته اول باقی کشورها، منم بی انگیزه شدم و ولش کردم.
_ دو: شور زندگی، یادم نیست چرا ولش کردم فکر کنم چون امانتی بود و باید پسش می دادم ولی فضای کتاب تو ذهنم یه اتاق تاریکه که یه شمع توش روشنه! خونه برادر ون گوکه گویا. احتمالا آخرین فضا از کتاب باشه که توش بودم. داشته با زن داداشش درد و دل می کرده؟!
_ سه: همه می میرند، کتاب محشری بود خوندنش مصادف شده بود با ترم اول دانشگاهم که پرکارترین ترمم بود. هنوزم نمی دونم چرا دوباره نرفتم سراغش. ولی می خونمش..
_ چهار: پیکر فرهاد، احساس کردم یه بازبینی تو بوف کور باید داشته باشم و بعد بخونمش و از اون جا که بوف کور دیگه تو خونه موجود نبود اون هم ناخونده تو کتابخونه باقی موند.
_ پنج: دُن ِآرام، یادم نمیاد چرا ولش کردم..
_ شش: شهری که زیر درختان سدر مرد: دیگه حوصله م از زندگی مرده تو اون روستا سررفته بود. هیچ اتفاقی داشت نمی افتاد. ولی گویا اتفاقها درست بعد از ول کردن من سر ِافتادن گرفتن تو کتاب...
_ هفت: سوء تفاهم، جذبم نکرد فکر کنم.
_ هشت: زندگی در پیش رو: خیلی بی مزه بود به نظرم. مخصوصا اینکه تو مقدمه ش هم کلی تعریفش رو کرده بود. (ولی جدی نمی شه رو مقدمه کتابا هیچ حسابی باز کردا ! همه شون می گن خوبه)
_ نه: شوخی، اعصابم خرد شده بود. احساس می کردم واسه به چالش کشیدن یه بحث، الکی شخصیتش رو مثل خر انداخته بود تو گل. آخه خود شخصیتش نمی دونست محض چی اون جمله رو تو کارت پستاله نوشته. جمله ش این بود؟ مذهب تریاک توده هاست؟ یا که تغییرش داده بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه طرف الکی الکی یه تری زده بود و بعد جدکی جدکی خفت شده بود. کاش داشتمش دوباره سر در میاوردم جریان چی بوده!:ی
_ ده: فرنی و زوئی، خط به خط داستان اتفاقهایی بود که تو فیلم پری افتاده بود. منم چون دیده بودمش حوصله م نکشید بشینم و مکتوب ِتصاویر ذهنیم رو باز خوانی کنم!؛)
_ یازده: سینوهه: نمی دونم چرا ولش کردم ولی تا اواسط جلد دومش خونده بودم.
_ دوازده: یهودی سرگردان: اصلا از اولشم دل خجسته ای داشتم که برش داشتم بخونم! بچه بودم کلی.. طرح جلدش جالب بود واسم همیشه.
_ سیزده: یک عاشقانه آرام، خسته شده بودم بس این به اون گفت: بانوی آذری من! اون به این گفت: گیله مرد من!
_ چهارده: فضا، زمان و معماری، یه کتاب بزرگ و قطور معماری بود که خوندنش خیلی واسم وقتگیر بود. یه جاهاییش رو هم می نشستم حفظ می کردم بعد احساس کردم سیستماتیک کتاب یه طوریه و فکر کردم کارم بی فایده ست.
_ پانزده: آخریش هم یک مرد فالاچی بود که مال همین ماه پیشه. کتابش اصلا جلو نمی رفت هی همه ش مثل هم بود. ولی خب اینم بعدنا دوباره می خونم..
خب فکر کنم پانزده تا کتاب نخونده واسه رو کردن بس باشه وگرنه چی تو دنیا زیاده کتاب نصفه خونده ست. در مورد دعوتی ها هم که دیگه بهتره روم و کم کنم!
posted by Tina at 1:31 PM
<< Home