Thursday, April 24, 2008

Miss L & I



از اول ِاولش نحسی همه جا رو گرفته بود. از اون لحظه که ماشین وقت در اومدن از پارک مالونده شد به نرده های جلوی خونه و ورژن جدید آهنگهامون پر از خش های درشت و ریز بود با پارازیت هایی که مستقیم می رفت رو اعصاب آدم تا اونجا که فهمیدیم کل پلان ها و کارهای دو روزه مون مفت نمی ارزه و دوباره از نو باید شروع کنیم. تداخل میان ترم تنظیم شرایط با برنامه سفرمون هم این وسط غوز شده بود. حضور غیاب استادی که هیچ وقت اصلا لیست بچه ها همراهش نبود هم یکی اضافه کرد به همه ی اینها. درست موقعی که کلاس رو بواسطه ی پولیش کردنِ گندکاریِ صبحمون پیچوندیم. در نهایت پیاده شدن سی و پنج تومن ناقابل میون این هیری ویریا و از میون اسکناس های پنج تومنی تازه ای که عیدی هام بودن و گذاشته بودمشون لای تقویم آبی رنگ سال هشتاد و هفت! (این هشتاد و هفت رو با تاکید بخون. "ش" ش رو بکش و رو "ف" ش حسابی مکث کن) که در نهایت هم دلت نیومد خش خش ِ لذیذِ پولهای تازه ای رو که بوی عیدی های من رو می دادن بسپری به دستهای رنگی مرد تعمیرکار!(هر چند که رنگهای روی دستهاش سفید بود..)

اون جا که با هرروکرر ِهمیشگیمون دو تا پلان از لای کارهای مردم بلند کردیم و شروع کردیم به ساده تر کردن نقشه ی ساده شون! اون جا که برنامه سفر از نظر تو کاملا منطفی شده بود و داد و هوارهایی که پشت تلفن رو سر "فا" خالی کردم.

تمام عصر دستهام میلرزید و زیر لب فقط فحش بود که می فرستادم. جوهر راپیدهام یا خشک شده بود و پائین نمیومد یا جوهرش این قدر افتضاح میومد که گند میزد به شیتم و میلگردهایی که به قول مهندس باید توپور ترسیم شون می کردیم. عصبی بودم و تا چهار صبح تکرار می کردم گه خوردم اگه گفتم دسن کردن رو دوست دارم. اینکه موقع جابه جا کردن کالکها یهو جیغ زدم تازه عین ترم اولی ها باید راپید بگیرم دستم. خونه از صدای مهمون پر شده بود و عموزادگان که می گفتن تینا اصن نمی شه نگات کرد، بس که سگی. اون بیلاوارث ها رو نمی خوای بدی بالا؟(ابروهام رو می گفتن). نمی دونستم دقیقا به چی می تونم فکر کنم و رسما می دونستم به هیچی! عصبی بودم و همه چی پر بود از یه حس ِبد! بی هیچ دلیلی و صرفا به خاطر یه سری انرژی منفی که تمام روزمون رو گرفته بود. فرداش فهمیدم این بز آوردن ها واسه تو هم تا پاسی از شب ادامه داشته و که حتی منجر به نم پس دادن سبزینکهای تو چشم هات شده و اینکه از زندگیت متنفر شدی. که اون موقع خواستی بیای خونمون و یه غرور کودن مانع شده بود. شایدم یه رو در باستی احمقانه. و همه ی اینها تا اون جا ادامه داشت که کل نکبتهای روز گذشته مون تو مسیر دانشگاه یهو تلپ شد رو ماشین شهرزاد! این قسمت نمی دونم دقیقا ماکسیموم ماجرا بود یا نقطه عطفش؟! چون درست بعد اون بود که لحظه هامون شروع کردن به راه اومدن! مشکلاتمون حل شد و ما هم خندیدن رو از سر گرفتیم. همه ی این ها رو نوشتم که همیشه قدر روزهای خوبمون رو بدونیم. که حواسمون باشه لذت روزهامون با نوشیدن چای! می تونه به اندازه دیروزمون نکبت باشه. که همه چیز بی دلیل حس ِآرزوی ِمرگ بده! همه ی این ها رو نوشتم حتی اگه هیچ کس دیگه ای غیر از تو متوجه شون نشه که به قول خودت با یه بوس ِ لوس تاکید کنم: خاطر خودمان عزیزترین است..

posted by Tina at 12:02 AM

<< Home