Thursday, June 19, 2008

صدای بارون میاد. دم صبحه.. خنکی هوا از لای سفیدی ِحریر ِپرده تو میاد و روی ملافه ها سر میخوره. و خنکای ملافه ها که بی هیچ شرمی به بسترم میاد و خودش رو روی لختی ساقهام میکشه و نوازششون می کنه. و خوابِ من که هی سبک و سبک تر میشه.. و تمام حسهای خوب که با بیدار شدنم بی وزن و بی وزن تر میشن. کینه، عقده، کدورت، حسادت.. دلم واژه های خشنی می خواد که باهاشون به همه چی چنگ بندازم. واژه هایی خشن و بی رحم. دلم یه تم آبی می خواد با یه سنگ قبرِ خاکستری.. صدای مرگ میاد و تکرار یک اتفاق...

این روزا فقط وقتی می خوابم احساس خوشبختی میکنم..



عکس از no-words

posted by Tina at 5:50 PM

<< Home