Monday, September 08, 2008
انگاری همه ی وجودم پر شده از عقده های روانی که امروز به لیلا گیر دادم بیرون نره.. حضور عموزادگانم رو بهم تاکید میکنه و منم میگم که اگه اونها رو هم نداشتم تا حالاش… تا کی می تونم جمله ها رو ناقص و بدون فعل تو ذهنم رها کنم و سعی کنم به چیزی فکر نکنم. چقدر الآن حرفهای اسکارلت اوهارا رو میفهمم که فکر کردن راجع به تارا رو به فردا موکول میکرد.. بعضی فعل ها چقدر نچسبن و همون بهتر که اصلا نباشن.. موکول.. میگه اوکی، نمیرم اما بعدا باید با هم صحبت کنیم.. چیزی ندارم که بهش بگم. این رو از الآن میدونم.. احتمالا فقط نگاش کنم و یه چیزی بگیره گلوم و.. اینم البته بستگی به حال اون روزم داره.. که چی باشه. حال الآنم ولی گفتن نداره.. بهش فکر نمیکنم و جمله ها رو خونده نشده تو ذهنم رها میکنم.. حرفهایی که گفتن نداره.. حتی پیش خودم. این موها چقدر اذیتم میکنن.. احتمالا از ته بزنمشون.. موهام مال شما خانوم آرایشگر.. فقط لطفا مدلی که به صورتم بیاد و پُرش کنه.. پُر نشون دادن صورتم همیشه یکی از معضلات زندگیم بوده و دیالوگی بوده که همواره به آرایشگرای بالا سرم گفتم.. و موهام هم همیشه یکی از راههایی بوده که عقده های روانی م رو تخلیه کنم. اون موقع که مامانم نذاشت برم تهران و منم بی خبر موهام سپردم به قیچی ِخانومِ پ. که به خودم اثبات کنم که همواره تو زندگیم چیزهایی هست که اختیارشون دست خودم باشه. اما این بار نمیدونم زدن ِموهام چه توجیهی میتونه داشته باشه.. فقط موهام مالِ شما خانوم آرایشگر، لطفا مدلی که…
posted by Tina at 7:35 PM
<< Home