Thursday, September 25, 2008
از نظرم بعضی از کتابها هستن که یکی شون واسه یه خونه کمه، اصولا دوباره از همان خیابان های بیژن نجدی هم جزو همین دسته از کتابهاست...
بچه صیادها برای گرفتن ماهی به دریا نمی روند(رودخانه، چرا) آنها کنار دریا روی ماسه جایی که دریا کف دهانش را بالا می آورد(دیدی که)بازی می کنند. راه می روند یا که می نشینند تا صیادها با تور از آب بیایند.هی...ها...هی...ها طنابها را بکشند، حالا بچه صیادها ماهیهایی را که دمشان را تا زخم به زمین می زنند و قبل از آنکه مرگ چشمهایشان را پر کند (می دانی که ماهیها پلک نمیزنند.اصلا آنها پلک ندارند ) از تور بیرون می کشند و پرت می کنند روی ماسه. ماهیهای حرام را دوباره به آب می دهند و ماهیهای سفید آن طرف ... کپورها اینجا ... روی ماسه ... همینطوری دیگر ... همینطوری ... همه را. تا آرام شدن تمام ماهیها.
عجیب اینکه ماهیها بلد نیستند جیغ بکشند. روزهای بارانی آنها دیر می میرند. در آخرین لحظه وقتی که رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدن پولکهایشان چیزی نمی فهمند (فقط ما آدمها می دانیم که می میریم، می فهمی که)چند قطره باران، مرگ را دو سه قدم از ماهیها دور می کند، می شود این طوری هم گفت که مرگ سیگاری روشن می کند و آنقدر همان طرفها قدم می زند تا باران بند بیاید.
از داستان یک سرخپوست در آستارا، همین کتاب
posted by Tina at 1:36 AM
<< Home