Thursday, October 02, 2008
بازی های مرگ
خب اصولا خواهر کوچیکه به یه بازی با عنوان بازی های مرگ دعوتم کرده که نمی دونم سر و کله ش از کجا پیدا شده چون تا حالا جائی چشمم بهش نخورده ولی خب ما هم می نویسیم تا حالا چه بلاهایی به سرمون نازل شده، البته 5تاش رو..
1: اولین چیزی که میاد به ذهنم مربوط به 2سالگیم میشه و بر میگرده به زمانی که تازه راه افتاده بودم و به قول شاعر گفتنی هنوز تاتی تاتی می کردم. البته قاعدتا خودم چیزی یادم نمیاد اما بر طبق گفته های بزرگترها جریان از این قرار بوده که همه ی بچه ها در خانه ی یکی از عموها مشغول بازی بودند و من هم سپرده شده بودم به ید ِخواهر تارا تا از من حفاظت کنه و من در غیاب سایر کودکان هم سن و سالم لج نکنم. الان می تونم تجسم کنم که تارا چطور غرق مامان بازی شده بود و تو نقشش فرورفته بود که حواسش به کل از من قطع شد و من از خانه خارج شدم و مسیر ناکجا آباد رو در پیش گرفتم. جا داره که اشاره کنم سایت پلان حوادث شهر رشت نبوده و یک آبادی بوده حاوی جاده و جنگل و گرگ و گراز! خلاصه مدتی از ترک دیار من می گذره که مامانم سراسیمه سراغ من رو از تارا می گیره و اون که خونسرد جواب میده:نمی دونم! و مامانم که شروع به آه و شیون می کنه و پچ پچ های فامیل که مثلا یه جور میگفتن که مامانم نشنوه :_:«اگه بیفته تو دره؟!»«اگه بره تو مزرعه آفتابگردون دیگه اصلا نمیشه پیداش کرد» «تو جاده نرفته باشه» «کسی اگه پیداش کنه برش داره!» و مامانم که همیشه زرنگتر از این حرفها بوده با شنیدن هر کدوم از این دیالوگا یه جیغ بنفش میکشیده و منت میکرده که تو رو خدا بچه م رو پیدا کنید!:دی در نهایت پیدا شدم دیگه ولی آخرشم هیشکی نفهمید که بو چو صورت با اون شرایط فیزیکیم دو کیلومتر مسیر سربالایی رو پیاده رفتم و سر از خونه ی کبری خانوم درآوردم که وقتی من و پیدا کرد همه سر و کولم خاکی بود و لباسای نوه ش رو بهم پوشوند. فکر کنم یه کم انجیر هم داد بخورم. خدا بیامرزتش.
2: اون موقع ها که ابتدائی_راهنمایی بودم زیاد خبری از کنسرت و این صوبتا نبود که یه گروه اومده بودن و یه کنسرت گیتار برقی گذاشته بودن و یادمه یکی از آهنگاشونم هتل کالیفرنیا بود. خلاصه من و دخترخاله م بلیط گرفته بودیم در مسیر بازگشت خیلی همچین خوشحال بودیم که بله! بالاخره ما هم کلی باکلاسیم و امشب قراره بریم کنسرت و که اتفاقا همه آهنگاشم خارجیه و چه و چه.. که بند کاپشن این دوشیزه ی عزیز گیر میکنه به سپر پشت یه تاکسی و تالاپی میفتم زمین و تاکسی هم شروع به حرکت میکنه و منم مسیری حدود پنجاه متر رو مثل زنهایی که تو فیلمهای تاریخی با گیسهاشون به دمب اسب بسته میشن، با پیشونی کشیده میشم رو آسفالت و تنها چیزی که می فهمیدم صدای مردهایی بود که داد می زدن هُپ! هُپ! و من که فقط آرزو می کردم تاکسی هر چی زودتر واسته! هیچی دیگه شبش با چشای کبود و صورت ورم کرده شبیه مشت خورده ها پاشدم رفتم کنسرت. البته دیگه کنسرت که نبود کوفت بود.(انصافا چه بلاهای عجیب غریبی سرم اومده ها!!)
3:یه باری یم چهار_پنج ساله بودم که تنهایی تو سالن خونمون گرم بازی بودم و از این سر سالن با کله می دوئیدم اونورش(خدائی چه لذتی می بردم از این کار؟!! اونم تنهایی!!) عرضم به حضورتون که دو طرف سالنی هم که من در اون مشغول آمد و شد به صورت متناوب بودم دو تا شوفاژ از این مدل پره پره ای ها بود. مادر گرامی هم یادمه چندین و چند بار تذکر دادن که تینا جان نکن! اون جوری عین خُلا ندو این ور اون ور! با کله می ری تو شوفاژهاااا!! بعدش رفت حموم لباس بشوره و منم همون طور گرم بازی بودم که تو یکی از این دفعاتی که با کمر خم شده و کله ی به سمت جلو کشیده شده مشغول دوئیدن بودم در قسمت انتهایی سالن با پیشونی خوردم به شوفاژ!! دستم و گذاشتم روش و از درد دوئیدم سمت مبل که دیدم مامان جیغ زنان از حموم اومد بالاسرم. نمی دونم از کجا فهمیده بود چون واسه اینکه دعوام نکنه تا حد ممکن سعی کرده بودم صدام در نیاد ولی خودش میگه جیغ زدی! خانوم دکتر قدوسی هم یه پارچه ی سبز گذاشت رو صورتم و گفت حالا تنبیه می شی که دیگه از این شیطونیا نکنی! قلبش از سنگ بود به نظرم. الآن هم علامت اون بخیه ها رو رو پیشونی م دارم که گاهی وقتا باعث میشه احساس کنم فامیل هری پاترم.
4:این یکی م بلایی بود که با نهایت بی رحمی سرم آوردن، خودش نیومد! سالگرد زلزله بود و ما هم رفته بودیم رستم آباد. صبح بعد از اینکه جماعتی رو که می رفتن به تازه آباد بدرقه کردیم و شربت زعفرانی خیرات کردیم، اومدم تو خونه و دخترعموهام یه لیوان شربت دادن دستم و گفتن ما همه خوردیم و اینم الآن سهم توئه. منم یکی دو تا قلپ خوردم که دیدم ناکس ها دارن ریز ریز می خندن! اصن قضیه از اولش هم مشکوک بود. هیچی دیگه شربت من زیادی شربتای مردم بود که همه رو ریخته بودن تو یه لیوان! بی مروتا شوخی شون به قول سینا شوخی شهرستانی بود. خیلی بدجنسانه بود به نظرم. هنوزم وقتی یادم میاد احساس می کنم نمی بخشمشون.
5:فجیع ترینشونم مربوط به سی و یکم مرداد پارسال میشه. فردای تولدم بود و من پس مانده های احساس ِ بودن و شوق جوانی هنوز تو وجودم بود که تو جاده لاستیک ترکوندیم و کنترل ماشین به کل از دستمون خارج شد. ترمزمون هم به هیچ صراطی مستقیم نبود و من و مامان با کمربندهای ایمنی بسته هر لحظه منتظر بودیم که ببینیم تو اون اتوبان چی قراره به سرمون بیاد. تو این گیر و دار من واسه اینکه ماشین به بلوکهای بتنی وسط جاده نخوره و از میزان خسارت ماشین تا حد ممکن کاسته شه فرمون رو کشیدم سمت ِخودم البته چون در اون ایام هنوز راننده نبودم آینه بغل رو نداشتم و بی خبر از اینکه یه تریلی داره از پشتمون میاد! هیچی دیگه با زبان بی زبانی ماشین رو راست بردم تو دهن کامیون! البته شانسی که آوردیم این بود که زیرش نرفتیم بلکه خوردیم به لاستیکش و دوباره پرت شدیم سمت همون بلوکهای بتنی مذکور که بالاخره ماشین واستاد و من و مامان که مبهوت به هم خیره شده بودیم! جا داره که اشاره کنم کامیون مذکور حتی نیش ترمزی نزد که وضعیت سرنشینان خودروی مفعول رو مشاهده کنه و یا اینکه امکانات استفاده از بیمه ی شخص ثالثش رو در اختیارمون بگذاره! همانا پروردگارش نبخشایدش چون ما بیمه بدنه نداشتیم و اونم نمی دونست که ما اون تو حالمون خوبه و این تصادف واسمون حکم یه سینما 2000 با بلیت 4میلیون تومانی را داشت!
مهمونهای من هم اینا هستن:سورنا ، سارا ، مانیا ، آقای تایمز ، عامر[(با الف یا عین؟! )به خاطر طنز خاصش!؛)]
posted by Tina at 1:43 AM
<< Home