Friday, October 03, 2008

جمعه ی بارونی

وقتی می خواستم در و دیوار خونه رو بهم بکوبم و از خدا می خواستم که این هفته های کذائی هر چی زودتر بگذرن تا شاید وارد مرحله ی بهتری از زندگیم بشم یادم اومد این هفته ها که من گذر سریعشون رو آرزو می کنم واسه خاله مهشاد که غده های سرطانی ریه هاشو گرفته، شاید همه ی زندگیش باشن..

خیلی جالبه که بی تفاوت به گذر روزها و برگهای تقویم روزهات رو شب کنی و شب هات رو روز، بعد کاملا اتفاقی بفهمی که امروز دوازدهم مهره و روزهات به واسطه ی تولد یه دوست هم که شده با هم فرق دارن. روز تولد بهم یادآوری کرد که فردا می تونه یه روز دیگه باشه..

حس ِخوبی بود که پسره تو اون تبلیغ تلویزیونی می گفت: تو بزرگتر از اونی که چیزی رو بخوای و بدستش نیاری ولی حس ِبدی بود که احساس کردم کوچیکتر از اونیم که چیزی رو بخوام..


غروب جمعه رو هم اضافه کن به همه ی اینا...




posted by Tina at 8:44 PM

<< Home