Friday, November 28, 2008
گره ی بی گره ای
تمرین نوشتاری کارگاه بازیگری
موضوع: نوشتن یا به تصویر کشیدن یه روز از هفت روز ِهفته
اون جا که از حالت سجده به سمت صدای خدا تا پشت پرده ی سن چهار دست و پا دوئیدم و اون جا که آقای کارگردان جیغ می زد خانوم توحیدی ی ی ی ی ی و من اون رو کلافه و چنگ انداخته به موهاش پشت سرم تصور می کردم، از سن و صحنه فرار کردم.
نوشتن یا به تصویر کشیدن یه روز از هفت روز ِهفته ت… مو به مو... روی یه کاغذ بی خط . اون جا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته. با تمام جزئیات ابلهانه ش.
_:«یه مدت که نمایشنامه بخونی دستت میاد. می فهمی که تو تمام نمایشنامه ها یه گره هست...»
اسمش خُتَن ه. گرافیک خونده گویا! اما زده تو کار نمایش و نمایشنامه نویسی.
گره! فکر می کنم که یه اصطلاح تو ادبیات نمایشی باشه. شاید همونی که بدرطالعی تمرینش رو بهمون داده بود! این طوری: «از الآن تا هفته ی دیگه! نگاه می کنید به دور و برتون! دنبال یه سری فعل و مفعول باشید! شیر آبی که باز نمیشه! می خواید بازش کنید. چطوری؟ چی کار می کنید؟ آقا هرزه! اصلا بسته نمیشه!»
وای وقتی که این گره، گره ی بی اتفاقی باشه! گره ی روزمرگی! درست اون جا که هیچ اتفاقی نمیفته. یادمه قبلا یه چیزی تو این مایه ها نوشته بودم. اسمش رو گذاشته بودم "تا یک سیگار کشیدن". درون مایه ش هم این بود که درست به اندازه ی یک سیگار کشیدن هیچ اتفاقی نمیفتاد و کل متن شده بود توصیف مو به موی جزئیات فضا. با اعتماد به نفسی که خاص همون سنم بود فرستادمش برای کسانی که دستی داشتن و باورشون داشتم. یکی گفت: «نمیشه! آقا این تو "اتفاق" بالاخره چرا نمی افته؟» منم گفتم: «منم همین رو می خوام! می خوام تا یک سیگار کشیدن هیچ اتفاقی نیفته و طرف واسه سیگارش زندگی کنه.» گفت: «نمیشه! لااقل واسه داستان کوتاه نداریم اینو! ولی توصیفاتش به درد نمایشنامه نویسی می خوره!» اون یکی هم گفت:«کابوسیه که باید نوشته شه تا بتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه!»
خلاصه اون جا بود که قطعش کردم و بی خیال گره انداختن و باز کردنش شدم. شاید با این باور:
«چه در آن زمان و چه بعد بیشتر و بیشتر یه نظرم مسخره و غیرعادی آمد که فرهنگ ما آدم ها را به جایی رسانده که عده ای می نویسند یا می خواهند بنویسند، اما حرفی برای گفتن ندارند»*
گفتم گره اگه تو وجودم اون قدر بزرگ و محکم باشه خودش میاد. آخه زور بزنیم واسه چی؟! بماند که از اون روز تا حالا گره ی من همون بی گره ای مونده. درست اون جا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته.
......................................................................
*: یوستین گاردر، مرد داستان فروش، انتشارات تندیس
posted by Tina at 3:19 AM
<< Home