Thursday, February 19, 2009

بهش می گم من با داشتن یه پسر چاق مثل مال تو که ویلن رو هم خوب بزنه احساس خوشبختی می کنم. وقتی که چشماش رو مظلوم میکنه و عاجزانه ازت می خواد که بهش اجازه بدی یه برش دیگه از کیک شکلاتی باقی مونده از شب تولدت رو بخوره. وقتی ازت می خواد که دوباره واسه ش پلو بریزی و از ترس اینکه تو فاصله خورشت ریختن، پدرش بخواد مخالفت کنه یا چیزی بگه، ساکت می مونه و نگاهش رو از همه می دزده. من به این ها می گم بهانه های ساده و کوچک خوشبختی! همون جا هم بهت گفتم. واسه ت مثال فیلم کاغذ بی خط رو زدم و گفتم من این بهانه های ساده رو دوست دارم. با وجود اینکه می دونم همه ی این ها مثل تمام خَرمالو گفتن های فیلم کاغذ بی خط بالاخره یه روزی واسه م عادی می شه. مثل تمام دفعاتی که دخترم مثل دخترش بخواد به خیار بگه موز سبز. می گم روزمرگی همه ما ها توش اتفاقات و تیکه های خوب داره که واسه خودمون عادی شده ولی واسه دیگران نه. که ما نمی بینمیشون ولی دیگران چرا! مثل چاق بودن پسرِ تو، مثل خَرمالو گفتن دختر هدیه تهرانی تو فیلم. مثل تمام حس های روزمره ی دیگه یی که تو ی اون تابلوی جلوی در ورودی خونشون تاپونده شده بود. میگم: یادته؟! تابلو طرح یه گل بود که نقاشی شده بود و گلدونش.. گلدونش همین قوطی های حلبی روغن لادن بود. (همین قوطی های حلبی روغن لادنی که همه مون اگه تو خونه های خودمون نه، تو خونه های خاله ها و عمه هامون حتما دیدیم) همین طرح آشنای گلدونش باعث شد که ببینمش و شاید تا حالا به خاطر بسپرمش. نمی دونم شاید ساده از کنارش گذشته باشین ولی من توی اون تابلو با اون گل و با اون گلدون یاد تمام روزمرگی هایی افتادم که تو قوطی های حلبی روغن لادن خونه ی همه ی ما ها کاشته شده. این گلدون حتما اتفاقهای خوب دیگه ای هم لابه لای روزمرگی هاش داره. به افسانه گفتم کافیه که ببینتشون. بهش گفتم که سعی کنه این رنگهای خوب رو ببینه. به افسانه با چشم های سبزش...



posted by Tina at 1:15 AM

<< Home