Saturday, June 13, 2009
بی عدالتی ِعدالت ِدموکراسی
دیانا می گفت انگار که یه امتحان مهم رو خراب کرده باشم، اون طوری ناراحتم. یاد زنعمو می یفتم که ظهر زنگ زده بود بهم که ناراحت نباشم، که فدای سرم. می گم زنعمو دقیقا کدوم قسمتش فدای سرم؟! اینکه اگه تو چهار سالی که گذشت، نگران این چهار سال آینده بود و یکم مردمداری می کرد الآن دیکه همین نگرانی رو هم نداره؟! الآن دیگه گوی و میدون دستشه و می تازه! یاد لحظه ای می یفتم که رو بالکن واستاده بودم و نگاهم به جماعت ماشین سواری بود که پیروزی از پیش تعیین شده شون رو داشتن جشن می گرفتن. یاد مردی می یفتم که سرش رو از پنجره ی ماشین بیرون آورد و رو بهمون گفت: "بیاید! بیاید بیرون مارو ببینین!" یاد خودم افتادم که اون لحظه دستهام رو گذاشتم رو سرم و دوئیدم تو اتاق. خودم رو انداختم رو تخت و هق هق زدم... به حال خودم.. به حال بابام.. به حال اون سوپوری که سپیده نزده داشت خیابون رو جارو می کشید و دوستش بهش گفت: "هی! برادرت رای آورد که!" و کینه کردم.. کینه کردم.. از اون مردی که سرش رو از پنجره آورده بود بیرون.. از اون سوپوری که بی خبر از همه جا تو سیستم دموکراسی به اندازه من حق رای داره.. کینه کردم. از سیستم دموکراسی. از سیستم دموکراسی که عدالتش این طور ناعادلانه ست! این جا مردم همه تو سکوتن.. یه سکوت مبهم.. یه جور شُک شاید.. انگار که یه غمی رو با خودشون حمل می کنن. یه جا تو قلبشون.. همراهشون.. تو تاکسی ها.. تو خیابون ها.. تو بانک ها.. هیچ کس هیچی نمی گه و همه مبهوتن..
امروز دیگه نه قلبم که تمام تنم درد می کنه..
......................................................................
پ ن: یاد حرف تارا میفتم که در راستای نحسی سال88 می گفت اگه یکی امسال هم رای بیاره دیگه تا پایان 88 نیازی به هیچ اتفاق شوم دیگه ای نداریم.
posted by Tina at 5:04 PM
<< Home