Saturday, July 25, 2009

3:10 to Yuma


نمی دونم چطور میشه که یه فیلم طوری ساخته میشه که آدم پا به پای شخصیت منفی فیلم حرکت میکنه و همه اش نگرانه که نکنه اتفاقی واسش بیفته.

نمیدونم چرا دن اونز لحظه ی آخر که بن وید تو چشاش بهش خیره شد بهش نگفت که افراد تو هم از پشت بهم شلیک کردن. شایدم اصن به خاطر همین بود که بن وید اون اسلحه ی نفرین شده ش رو کشید و ترتیب همه ی افرادش رو داد. من اگه جای کارگردان فیلم بودم تو نمای آخر فیلم، هفت تیر بن وید رو با مسیح مصلوب روش میدادم به ویلیام و یه جانی با شعور دیگه رو تو سکانس آخر فیلم متولد میکردم چون اصولا معتقدم ویلیام پتانسیل ش رو داشت که یه جنایتکار شریف و درست حسابی بشه.

اینم چند تا از دیالوگهای فیلم که از نظرم با ارزش بودن:

_ "هر مسیری در چشمان یک مرد درست است اما خداوند به قلب رسیدگی می کند."

_ "تو هنوز یه پای خوب داری، چرا برای رفتن به خونه ازش استفاده نمی کنی؟ "

_ «انتظار داری چی بگه؟» _«ازش انتظار دارم یه چیز منطقی بگه! چیزی که می تونه دو نفر رو نجات بده.» _«یه نگاهی بنداز بن، موضوع چیه؟! نمی خوای ببینی؟»

_ «تو ما رو از دست اون سرخپوستها نجات دادی.» _«من خودم رو نجات دادم» _«تو ما رو به طرف تونل بردی، تو کمک کردی فرار کنیم» _«اگه توی تونل یه اسلحه داشتم ازش بر ضد شما استفاده می کردم.»

posted by Tina at 1:40 PM

<< Home