Thursday, October 01, 2009
هنوزم...
دی شب باز خوابت رو می بینم. البته دی شب که نه، دم دمای صبح بود. تو یه مسیر سبزی داشتیم می رفتیم که یهو دستت رو از بالای سرم آوردی و روی بازوم گذاشتی و بوسه ای که من از سر تعجب و محبت روی ساق دستت گذاشتم. جالب اینکه من هم راحت تو فاصله ی بین تن و دستت جا شدم و عجیب اینکه کفش های پاشنه داری هم پام بود و من هرگز نفهمیده بودم که تو قدت این همه از من بلندتره! یادم میاد که تارا هم اون موقع با ما بود و تو درست وسط ما داشتی راه میومدی و دیالوگهایی که به تارا می گفتی. که من اون لحظه هیچ به روی خودم نیاوردم اما بعد که از تارا پرسیدم گله کرده بودی که غذا درست می کنیم و تینا نمی خوره و باهاش حرف می زنیم و تینا هیچی نمیگه و تارا که جواب می ده اینا همه عقده های اون سه-چهار روزه. ولی من در طول راه همه ی حواسم به اون بازوئی ت بود که حالا روی شونه های منه. خوابم که سبک میشه هنوز ردِ دستهات رو روی شونه هام حس می کنم. انگار که واقعا داشتیم تو یه مسیر سبز با هم قدم می زدیم. یه جا بین خواب وبیداری با یه حسی بین بدن و بازوهات به این فکر کردم که اگه ازت محبت دیده بودم با دنیا عوضت نمی کردم. هر چند که به دنیا ندادمت، هنوزم...
.....................................................
پ ن: هر کسی یه رگ ِسادیسمی داره. بهترین چیزی که می تونه اون رو بجوشونه اینه که بدونی کسی رو در بند خودت داشته باشی.
پ ن: یه آدم احمق حقشه هرچی سرش بیاد.
پ ن: منم یه آدم احمق ساده م.
پ ن: پانوشت اول یه دیالوگ جون دار طباطبائی بود از فیلم بیترمون.
posted by Tina at 3:35 PM
<< Home