Sunday, November 15, 2009

باید امشب بروم



رقابت با دخترها آزارم میده، اون قدی آزارم میده که همیشه ی زندگیم هر وقت احساس کردم که پای یه رقیب اومده وسط ترجیح دادم برم آروم یه کنار بایستم و فقط نگاه کنم. خیلی وقتها بخندم خیلی وقتها گریه کنم شایدم خیلی وقتها آروم تو خودم بشکنم..

به شدت به این آمدن ها و رفتن ها عادت کردم.. به شدت.. طوری که دیگه موقع رفتن(درست لحظه ی آخرش) این قدر همه چیز عادی و خونسرد اتفاق می یفته که انگار هرگز نبوده.. و این "این قدر عادی بودنها" این قدر عادیه که گاهی وقتا واسه خودم غیرعادی میشه..


این سنگ قبرها تعدادشون زیاد شده. خسته م..



..........................................................................

پ ن: یه قورباقه ی چاق سبز دهن گشاد تا وقتی که یه قورباقه ی چاق سبز دهن گشاده وجود داره، بعد از اون دیگه نیست.

پ ن: بازی با رنگها یه گام جدید تو زندگیمه، باشه که یه دهن کجی بشه به همه ی این روزهای اخیرم که افسرده و بی مصرف افتاده بودم رو تخت.

پ ن: درگلستانه ی ناظری تنها چیزیه که هم وقتی خوشحالم می تونم گوش بدم هم وقتی افسرده.

پ ن: اون جا که میگه: آری، آری، تا شقایق هست..




posted by Tina at 9:43 PM

<< Home