Saturday, December 26, 2009

پوست انداختن

من یه کودک هفت ساله دارم که خیلی بیشتر از اون چه که باید در درونم زنده مونده. نمی دونم چرا تا این حد پر و بال گرفته و هیچ تصمیمش رو نداره که از درونم بکنه و بره. این عکس العمل های آنی و شتابزده، این خنده ها و گریه های لحظه ای و بی مقدمه، این شادی های زودگذر و خوشی های سبکسرانه مال تینای 22ساله نیست. این دیالوگهای نانجیب فقط کودکانه های درونم رو نشون آدمها میده و وَر ِ هفت ساله ش رو. من ِهفت ساله همه ی اون چیزی نیست که تو این 22سال پرورش دادم. باید نشون بدم که پشت این خنده ی همیشگی م که به پهنای صورتمه گاهی هم بلدم که عمیق فکر کنم. به اندازه ی تمام کتابهایی که خوندم و جدالهای ذهنی ئی که داشتم. به اندازه ی تمام مونولوگهایی که شبها موقع خواب و روزها وقت راه رفتن داشتم، وقت کشیدن، خوردن، خوندن، نگاه کردن. من بلدم عمیق باشم به اندازه ی من ِ 22ساله م.

باید به اون دسته از دوستهایی که من رو به خاطر من ِهفت ساله دوست دارن بگم که دیگه وقت ِپوست انداختن شده، وقت ِبزرگ شدن. وقتِ کشتن این کودک درونم. ممکنه خیلی وقتها واسه شما دوست داشتنی باشه اما تو زندگی شخصی م دچار مشکلم کرده. بخواب فرزندم..



عکس از no-words



posted by Tina at 9:20 PM

<< Home