Friday, March 24, 2006
گاز باید زدش با پوست

هفت سین روی میز خانه یمان پهن است.. سبزه اش سبزِسبز ست و رقص شادمانه ی ماهی های کوچکش حس زندگی...
آینه اش روشن ست و قرآنش مقدس.
برق سکه ها بی پولی های آخر ماه را با خنده ای فراموش میکند و سیبش یادآور طعمی ست که شیرین است!
ترمه ام هر کودکی را که به خانه یمان می آید، پای هفت سین می برد و می پرسد که کدام تخم مرغ قشنگتر است؟!
کودک می خندد و هر کدام را که برایش شادی بخش تر است، پاسخ می گوید..
سبزه اش سبز ست و سیبش سرخ. تخم مرغ ها هم شاد.
من با خودم فکر میکنم بعد سیزده از این شور و حال ها کدامشان برایمان باقی می ماند؟
سیزده را که در کردیم با لباسهای دودی سفره را هم جمع می کنیم...
posted by Tina at 12:54 AM
Sunday, March 19, 2006
ماسوله، 27 اسفند 84



سال 81 بود که با راه یافتن عکسم به جشنواره عکس کودک اسماعیل عباسی تشویق شدم که گاهی وقتا سعی کنم که عکس بگیرم. سرعت عمل پایین و کادر بندی های ناشیانه م به اولین نفری که ضد حال میزنه خودمم. اما تصمیم گرفتم گهگاهی بعضی از عکسهام و اینجا بذارم که انگیزه پیدا کنم واسه تلاش کردن...
posted by Tina at 2:13 PM
Friday, March 17, 2006
هفت تا سین
گندم هایی که مامان از یه هفته پیش خیسشون داده بود که جوانه بزنن، حالا حسابی سبز شدن و بابا واسه ماهی قرمزهایی که از عید پارسال هنوز واسمون دم میزنن یه تنگ بلور خریده.
تو راه رستم آباد وقتی بابا ماشین و جلو امامزاده هاشم نگه میداره که صدقه بندازیم تارا به مامان میگه که سکه های براق و نگه داره. عمه تامین هم شب چهارشنبه سوری یه کاسه از سمنویی که بعد از ظهرش پخته بود رو بهمون میده.
از جلوی میوه فروشی ها هم که رد میشیم نگاهمون دنبال سیبهای سرخ و براق همه جا رو میگرده..
من میگم رو سفره، سرکه حتما باید باشه بوی عید و هفت سین میده.. تارا هم سفره رو بدون سنجد نمیتونه تجسم کنه!
این طوری شد که هفت سین امسالمون هم آروم و قشنگ کنار هم نشستن..
..............................................................................................................
پ ن: مامان بالاخره حاضر شد که شیرینی های امسالمون هم خونگی باشن. امروز خریدهای لازم و واسه نخودچی و شیرینی گردوئی و میکادو و تخم مرغی کرد..
پ ن: عکس هفت سینمون و حتما میذارم اینجا!
posted by Tina at 2:51 PM
Sunday, March 12, 2006
بختک
وای بچه ها دیشب منو بختک گرفت.. به معنای واقعی وحشتناک بود. جمعه رفته بودم کوه و خستگیش تا دیروز هنوز تو تنم مونده بود. ساعت طرفای دوازده بود که دیگه خوابه بدجوری سرم هوار شد زود خوابم برد در حین به خواب رفتن ذهنم درگیر مقدساتی بود که تقدسشون رو واسم از دست دادن به خاطر تکرار بی مورد نام آنها.
ساعت طرفهای یه ربع به یک بود که اخواب مغشوشه فشار وارد کرد و تصمیم گرفتم بلند شم و دوباره بخوابم. تصمیم به بلند شدن همانا و بختک رو سرم سوار شدن همانا. کوچکترین حرکتی تو هیچ کدوم از نواحی بدنم نمیتونستم ایجاد کنم. یه لحظه احساس کردم شاید اشباح خبیثه به خاطر افکار منحرفی که قبل از خواب به سرم زده بود گریبان گیرم شدن!! اومدم مامانم و صدا بزنم اولین بار داد زدم "مامان!" . خوشحال شدم که بالاخره تلاشهایم برای عکس العمل نشون دادن به نتیجه رسید و روزنه هایی از امید در دلم هویدا شد. هی موندم هی موندم دیدم نه مامان جواب نمیده. دومین بار اومدم داد بزنم متوجه شدم فکر اینکه دفعه ی اول صدام در اومده توهمی بیش نبوده! تلاش مجددم رو واسه سومین بار شروع کردم که یه دفعه یادم اومد یه باری ترمه گفته بود بختک اسم یه جنیه که شبا میاد سراغ آدما. اسم جن که اومد تو ذهنم آقا برق سه فاز منو گرفت دیگه! همچین از جا پریدم که پدر هر چی بختک و صلوات فرستادم.
بلند که شدم دوباره داد زدم" مامان!" بیا اینجا. داشتم با خودم فک میکردم الانه که مامانه بیاد و بهش بگم که یه خرده پهلوم بخوابه و بغلش کنم و دوتایی مادر و دختر مهربان بشیم که مامانم از تو اتاقش داد زد: "چی کار داری؟ خودت بیا اینجا !!!"
هیچی دیگه منم بغل و آغوش گرم مادرو بی خیال شدم. فقط ایشالا هیچوقت هیچکدومتونو بختک نگیره ، خیلی حس بدیه!
..........................................................................
پ ن: سیر صعودی که میگن اینه!
پ ن: گاهی وقتا لازمه آدم چیپ بنویسه..
پ ن: آیین خانم دیدی همش غمگین نمینویسم..
پ ن: من دیرم شده میخوام برم جلسه ی مجله ی بچه های معماری که اسمش جزو سورپرایزی برنامه ست. گویا یه صفحه واسم خالی گذاشتن که توش چیپ بازی در بیاریم منم دیدم یه خرده ضایع ست. میخوام بگم حالا این دفعه رو تو این صفحه یه حرکت اعتراضین راجع به انتقال کتابخونه به سازمان مرکزی در بیاریم تا بعد ببینیم با این صفحه چه باید کرد.
posted by Tina at 10:42 AM
Saturday, March 04, 2006
سلام دوستان خوبم
به بهانه ی کوچ کردن مدت زیادی ننوشتم پیشاپیش از همه ی دوستان عزیزی که لطف میکردن و سر میزدن و البته اینکه تنبلی منو تحمل کردن تشکر میکنم..
ترم جدید شروع شده و منم وارد دانشگاه شدم . تابستونی که به جای سه ماه هشت ماه واسم کش اومده بود بد جوری تنبلم کرد. کارهایی که ازمون میخوان به شدت زیادن و من هم به شدت تر لاک پشت هستم و همین اول بسم الله شبی رو که صبحش چیزی رو باید تحویل بدم تا پنج بیدار میمونم..
سعی میکنم بیشتر از لاف اینجا بنویسم واسه همین ممکنه یه جاهایی روزمرگی هام هم وارد اینجا بشه و البته کسانی که همراهشون نفس میکشم..
پ.ن: ماه و ماهی کادوی عزیزی از طرف تارای نازنینم.
پ.ن: به آرمان عزیز هم بابت دردسر هایی که واسه راه انداختن اینجا بهش دادم: مقسی بوکو
پ.ن: قراره با بچه هایی که حالا بعدا اسماشونو زیاد اینجا میشنوین قالب اینجا رو یه خرده رو به راه کنیم اما خب طول میکشه..
پ.ن: با من باشید!
posted by Tina at 2:36 PM