Sunday, April 30, 2006
که همیشه ماه و ماهی

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.
شادی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست
خواهرم خوشحالم که تونستم شعری پیدا کنم که با این عکست این همه بیاد و بیشتر از اون به خودت...
posted by Tina at 12:16 PM
Sunday, April 23, 2006
believe IT.U know IT
این اس ام اس رو زمانه دیشب واسم فرستاد :
جمله ی آخرو که خوندم نشستم و گریه کردم. با خودم فکر کردم که تینا به کجا دارم میرم؟! واسش مینویسم:
زمانه دارم گریه میکنم. خیلی اعصابم خورده، هیچ انگیزه ای واسه هیچ کاری ندارم! الان که تو اتوبوس نشسته بودم داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد که تو یه جو اکتیو قرار بگیرم داشتم فکر میکردم که آدمهای اطرافم چقدر بی حرکتن و اینکه من دارم ازشون تاثیر میپذیرم. الان رفته بودم آتلیه ی آقای یحیی زاده اونم بهم گفت که دیگه اون تینای شیطون نیستم. زمانه دارم به شدت از خودم دور میشم و این موضوع به شدت داره عذابم میده. نسبت به همه چی بی تفاوت شدم و هیچ کدوم از اون حس و حال ها در من نیست...
واسم تلفن میکنه و حرفهاش، حرفهایی رو تو ذهنم تداعی میکنه که وقتی خبر قبول شدنم رو به ایمان پورقل دادم بهم گفت.
Eman: man hamishe az porenergy boodane to kheili khosham miad va vaghean arezoo daram hichvaght dochare rekhvat va enfe'al nashi.vali shayad too doreye daneshgaah ye zarre sakht tar beshe vali ba ye neshoon mitooni hamishe yadet biad ke hamash ye bazie bozorge va oon chizi mishe ke to be samtesh miri. mitooni ye dastband bekhari va roosh benevisi "midoonam, bavar daram" va harvaght mohit dasht to ro be samte bi jahati mibord be oon dastband negaah koni va yadet biofte ke midooni va bavar dari ke to be donya jahat midi va to tabe'e charkheshe zamane nisti balke to khodet ghesmati az tabi'at va hasti va kaenat va har mozakhrafe digeyee hasti va yek ghadame to yek harkate sanie shomare zamanast ke bedoone oon ghadam zamane 1 sanie aghabtar khahad bood.pas motmaen bash va"believe IT.U know IT"
posted by Tina at 2:37 PM
Wednesday, April 12, 2006
بودن
دارم می رم تهران.
این عکس هم فعلا بی ربط اینجا باشه...
……………………………………………………………………………..
از تهران برگشتم نتیجه ی سفرم این شد: به همه خندیدن هام شک میکنم، شاید به خودم...
فرداییش یعنی دوشنبه ست.. در آپارتمان رو که باز میکنم، یه حس آشنا دوباره میاد سراغم..یه حس آشنا. شایدم به قول پیمان یه جور نوستالژیای ذهنی...
تقصیر قطره های بارونه، که این طوری هوا رو نم دار کرده و بوی خاک رو بلند.. همون حسی که واسم عزیز بود ، که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. جدای از همه ی پریدن ها و جیغ زدن هام، جایی در درونم..در درونم..در درونم...
از هر انگیزه ای خالیم، زندگی م دوباره شده کارهای یونی، دارم لای خط کشیدن ها و دیدهای پرسپکتیوی گم میشم.. وقت استراحتم شده فاصله ی خونه تا یونی، یونی تا خونه، خونه تا کلاس.. امروز تو کوچه همین طور که داشتم چاقلی بادوم هایی رو که مامان داده بود دستم رو می خوردم با خودم فکر میکردم که تو وبلاگم چی میتونم بنویسم؟ هیچی، هیچی،هیچی..
وقتی ذهن آدم درگیر چیزی غیر از خط کشیدن نباشه، چیزی م واسه نوشتنش نمیاد. چقدر افسردم به شدت نیاز دارم که یه جوری احساس بودن کنم.. همون قدر که دونه دونه ی نوشته های لاف رو دوست داشتم، هیچ کدوم از نوشته های اینجا رو دوست ندارم..
خالی ام،
خالی ام..
تکرار میکنم:
می خوام احساس بودن کنم...
posted by Tina at 12:17 PM
