Saturday, May 20, 2006
سکه ساز
چه کسی میدانست؟
چه کسی هرگز باور میکرد؟:
دستهائی که از اندیشه ی ویرانی
_ ویرانی
ویرانی باروها،
_ یک لحظه نمی آسود،
دستهائی که به پرواز کبوترها می اندیشید،
دستهائی که سخاوت را جاری میکرد،
و درختان را از کوچه به مهمانی دریا میبرد،
دستهائی که دعا میکرد
دستهای دیگر،
خواب ماهی ها را،
در زلال خنک چشمه نیاشوبند،
دستهائی که گره میخورد،
تا که سنگینی هر چکمه، نسوزاند
_ نفس سبز گیاهان را،
اینک اینجا، با شمشیری چوبین، در کف
دست پوشی ز فریب،
سکه میسازد،
_ و حصار
_ و حصار
_ و حصار....
* * *
شرم بادت ای دست!
علیرضا_طبائی
posted by Tina at 4:11 PM
Tuesday, May 09, 2006
خیال

آسمان را قاب میگیرم،
لحظه هایم را، لحظه هایم را ...
که دوستشان داشتم، که دوستشان دارم...
می داند، نمی داند، می داند،نمی داند. می داند؟! نمی داند، نمی داند...
و لحظه هایی را که با من مهربان بودند. که با من مهربان نیستند.
دوستم ندارد.
همین.
آسمانم را.
که دوستش دارم، که دوستم دارد.
_می بارد...
لبخندت را قاب میکنم و فراموشت میکنم.
در قابش،
می گرید.
برایم،
می بارد...
و تو ،
همچنان لبخند می زنی.
در قابت.
posted by Tina at 1:07 AM