Wednesday, July 26, 2006

خیال2



آتشم را خاموش کنی؟ هرگز!

که سردی، که سردی _ چه گرمم...

و چون دخترکان کولی دستهایم را به هم می کوبم و پاهایم را به زمین

خلخالم با ضرب ساق هایم می نوازد.

و بازوانم در هوایی که تویی در آن نیست...

و چه رها می رقصم؛

بر خاکی که تو را در آن گور خواهم کرد

این منم که این سان پیروزمندانه

تو را به نیستی می کشانم در خودم

و مرگت را با رقص اندام نحیفم به سوگ می نشینم

و تو را با خودت تنها می گذارم

که نگاه کنی...بی تفاوت

به من.

که این گونه کولی وار می رقصم، در روز عزایت

می رقصم، می رقصم _ بی پروا...

و دیوانه وار دوستت دارم، نه.

شورانگیزم...
.
شورانگیزم..
.
.
شور..ان..گی..زم.


posted by Tina at 1:36 AM

Tuesday, July 18, 2006

همان روانِ بی امان

_« چه می کنی؟ چه می کنی؟ / در این پلید دخمه ها، / سیاهها، کبودها / بخارها و دودها؟ / ببین چه تیشه می زنی / به ریشه ی جوانیت، / به عمر و زندگانیت. / به هستیت، جوانیت. / تبه شدی و مردنی، / بگور کن سپردنی، / چه می کنی؟ چه می کنی؟ »

_ « چه میکنم؟ بیا ببین / که چون یلاق تهمتن، / چسان نبرد میکنم / اجاق این شراره را / که سوزد و گدازدم، / چو آتش وجود خود، / خموش و سرد می کنم. / که بود و کیست دشمنم؟ / یگانه دشمن جهان / /هم آشکار، هم نهان / همان روان بی امان / زمان،زمان،زمان،زمان / سپاه بیکران او: / دقیقه ها و لحظه ها / غروب و بامدادها / گذشته ها و یادها. / رفیقها و خویشها / خراشها و ریشها / سراب نوش و نیش ها / فریب شاید و اگر، / چو کاش های کیش ها / بسا خسا به جای گل، / بسا پسا چو پیشها / دروغهای دستها، / چو لافهای مستها / به چشمها، غبارها، / بکارها، شکست ها / نویدها و دودها / نبودها و بودها. / سپاه پهلوان من / به دخمه ها و دامها: / پیاله ها و جامها، / نگاهها، سکوتها. / خویدن بروتها / شرابها و دودها، / سیاهها، کبودها. / بیا ببین، بیا ببین / چسان نبرد می کنم / شکفته های سبز را / چگونه زرد می کنم. »

بی صبرانه منتظر بودم که بیست و پنجمم تموم شه.. حالا که با خودم فکر میکنم میبینم ترجیح میدم که تو همون زمان میموندم با تمام شرایط سخت و خسته کننده ش.. این طوری دیگه نگران شرایط سخت دو تا از دوستهای خوبم نبودم..چه قدر همه چیز یهویی اتفاق افتاد! معتقدم هیچ چیز مثل زمان نمی تونه این قدر با قدرت شرایط رو دگرگون کنه.. به شدت نگرانم، حال خوشی ندارم..

دنیا دیشب که زنگ زدی همه ش سکوت بودم. گفتم از خستگیه..قول دادم امشب تو بوف جبران میکنم و به اندازه ی شیش ماهی که ازت دور بودم واست حرف میزنم و میخندم.قول دادم با همون هیجان همیشگی واست جریان تعریف می کنم اما الآن شک دارم که بتونم از خستگی نیست از نگرانیه..نگران دوستهامم..

علاقه ی من به این شعر اخوان ثالث اون قدری هست که اسم وبلاگم رو از توش بردارم اما متاسفانه حالا نمی تونم به تبعیت از اون زمان رو در دست بگیرم و با سپاه بیکرانش بجنگم.. همه چیز رو میسپرم به زمان چون چاره ی دیگه ای ندارم..

تابستونم شروع شده..تابستونی که به قول یکی: در خوب بودنش می توان شک داشت...

posted by Tina at 4:36 PM

Saturday, July 08, 2006

dream


آقای یحیی زاده میگه تو معماری مجبوری یه سری علایق و نیازمندی ها رو در نظر بگیری..دستت بسته ست.. یه جورایی محدودیت داری.. اما تو نقاشی خودتی و بومت! فرصت مناسبیه که خودت و به اثبات برسونی و حرفت رو بزنی.. می خوام خودم رو بکشم، روی بومم.. خالی بشم و جیغ بکشم.. این طوری: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ قرمز. البته می دونم که این فرآیند یه نمه دیر به نتیجه خواهد رسید اما این حرکت رو شروع می کنم.. واسه تینا بودن..واسه به جا گذاشتن یه من از خودم..

دیگه اینکه به کوری چشم حسودانم که شده می خوام با خواجه حافظ شیرازی برم کلاس صخره نوردی. جناب المپیک هم که رفتم صدات میکنم!! هی طناب جمع کنه!! کجایی ره؟!

البته تا بیست و پنجم که پروژه ی خاکی رو ببندم همه چیز تعطیل فقط حق رویا پردازی رو دارم!!


posted by Tina at 7:51 PM