Saturday, September 30, 2006
خاطراتم عزیزند و از آن بیشتر...
خودتون رو آماده کنید واسه یه متن طولانی..
والا عرضم به حضورتون بین کامنتهای قبلی دوتاش بود که خیلی تحت تاثیرم قرار داد و به این فکر افتادم که چرا هرگز خاطرات خوبم رو یا که روزمرگی هام رو اون طور که باید اینجا نیاوردم؟ خیلی وقتا ترسیدم که شاید خیلی ها فکر کنن که می خوام جلب توجه کنم، خیلی وقتا این جا رو یه مکان عمومی دیدم که خاطرات شخصیم راهی بهش نداشت.. اما تحت تاثیر حرفهای مائده و دیانا این دفعه می خوام یکم خصوصی بنویسم، از خودم.. از خاطره هام، از دوستهام و دختر عموهام از دختر خاله ی بور و سفیدم که فقط یکیشو دارم..می نویسم برای خاطر همه ی اونایی که از من تصویری به غیر از صفحه ی آبی ماه و ماهی دارن.. همه ی اونایی که به جیغ زدن هام عادت دارن و دیگه گوشاشون رو نمی گیرن..
والا خاطرات مدرسه که کم نیست اما اون جایی که گفتی خاطراتی که سازنده ش تو بودی اولین تصویری که اومد تو ذهنم همون روز کذایی بود که من و تو و رنگینه قرار بود واسه معدود روزی از مدرسه اخراج بشیم! اونم تو بحبوحه و گیر و دار دوره ی پیش دانشگاهی و میون اون همه درسای نخونده ای که از خرخونای کلاسمون عقب بودیم. واسه اونایی که در جریان نیستن: طبق معمول دوستان با قربونت برم الهی و فدات شم بازی و صدات خیلی قشنگه شیرم میکنن که طبق معمول برم بالای میز و ترانه ی پرنده ی قشنگم کی میایی؟! رو کنسرت وار براشون اجرا کنم و باقی اعضای گروه هم متشکل از گروه همخوان، دو تا رقصنده، خانوم رقص نور(با همون امکانات حقیر مدرسه که شامل مهتابی میشه) و نوازنده( همون صدای آشنای ضرب گرفتن) تحت فرمان من بودن.. خلاصه من بالای میز بودم و رقصنده ها مشغول انجام عملیات حرکات موزون و بچه ها هم تحت تاثیر جو کنسرت از خود بی خود، که یهو در باز میشه و قیافه ی خانوم گیگا سری که هنوزم هر چقدر فکر میکنم نمیفهمم با دیدن بساط لهو و لهب ما بنفش شده بود یا قرمز؟! و بچه هایی که دیگه دست نزدن و رقصنده هایی که جیم شدن و نوازنده ای که دستهاش رو میز ثابت شد و سخن کوتاه که من موندم تنهایی بالای میز با یه بلندگو تو دستم.. حدس زدن باقی ماجرا هم کار سختی نیست.. دفتر مدرسه و انتظار رسیدن مدیر و چند تا دوستی که خاطره ی پترس کلاس سوم رو تداعی میکردن و چونه زدن و گریه کردن و موش شدن و آخر سر هم با واسطه گرفتن و تعهد دادن ختم به خیر شدن..(جا داره یه اشاره ای به اون دیالوگ تاریخی رنگینه بشه که تو اون گیر و دار حرص خوردن ها و تغییر رنگ دادن های ناظم محترمه گفت: حرص نخورین خانوم گیگاسری اینا همه ش خاطره ست.. و طرف که از فرط حیرانی رنگ لبو شده بود گفت که: بله..بله، یک خاطره ای نشونتون بدم!) و الحق که موفق عمل کرد.
البته صورت تکامل یافته ی این جینگولک بازیا تو یه محیط پیشرفته تر که نمیخوام واسه بروز مشکلات اسمش رو ببرم چون همواره به آن مکان علمی_فرهنگی آمد و شد میکنم انجام بازی گروهی صندلی بازی به همراه گروهی از اراذل اوباشه که همکلاسی خطابشون میکنم.. دیگر عزیزانی که واقعا دوستشون دارم و از بودن باهاشون لذت میبرم..
از خاطرات دیگه ی مدرسه رضایتنامه هاییه که همه مون دم در مدرسه یادمون میومد که فراموششون کردیم و دربه در دست خطی شدن که شبیه خط مامان باباها باشه و در نهایت سی تا رضایتنامه با یه فنت و مضمونی که حقیقتا باید یه جایی کنار منشور حقوق بشر کوروش کبیر گذاشته بشه که ارزش تاریخیش حفظ شه:« اینجانب .. رضایت میدهم که دخترم ... با مدرسه به هر کجا که دلش میخواهد برود!!!!!»
و پسوند نازنینم که بدجوری سر کلاسهای آقای روشن بساط شادی شماها رو فراهم میاورد..
بذار از اینم بنویسم که اگه یه روز نمیومدم منم دلم واسه خندیدن های همه تون تنگ میشد. و این به چشم اومدن جای خالی من تو کلاس توسط شماها بود که باعث میشد خودم هم احساس بودن کنم..
به نظرت خاطره ی کبابی جمشید اردبیلمون اینجا جا میشه؟ من که فکر نمیکنم.. یا که خاطره ی تمام روزایی که میخواستیم بریم دریا و هوا بارونی میشد؟ بذار واسه دیگرون خاطره ی یکی از شبهای بی شمار تولد امسالم رو بگم..
والا عرضم مجددا به حضورتون که به جرأت میتونم بگم که تولد امسالم یکی از طولانی ترین تولدهایی بود که در دوره ی زندگی نوزده سالم به یاد دارم.. دقیقا از 29 مرداد شروع شد و تا 19 شهریور به درازا کشیده شد(البته اگر باقی دوستان شیرینی نخورده تقاضای اعطای حق نکنن)، خلاصه در یکی از این شبهای تولد که در آن انواع مهمانهای داخلی و خارجی( تهرانی) به خانه یمان نازل شده بود، ما با بدنهای نحیفمان در حین انجام همان حرکات موزون مذکور با ترانه ی عجیب آشنای خوشگلا باید برقصند بودیم که مادربزرگ عزیزم با چشمان آبی، در اوج ساعت کاری بشکن و بالا بنداز، در ساعت کذایی یه ربع به یازده، دکمه ی روشن تلویزیون را زده و همگان را دعوت به تماشای سریال دیدنی نرگس کرد..که البته با استقبال گسترده ی اعضای فامیل که نسبت به شب تولد من الطاف بی حد و حصر داشتند مواجه شد.. و آن قسمت قسمتی نبود غیر از همان قسمت شهره ی سریال نرگس که اعضای شرکت بهینه سازی انرژی مشغول بحث پیرامون مسائل هسته ای ایران بودند!!! و من که غمباد گرفته در شب تولدم گوشه ای کز کرده بودم و چیزی بهشان دستی میدادم که این حق مسلمم را از من بگیرند...
از این دست خاطرات واقعا کم نیست.. همه شون واسم عزیزن و از اونها بیشتر آدمهایی که خاطره ساز زندگیمن.. همه ی کسانی که وقتی واسه شون میس میندازم، یعنی این که به یادشونم..
میخوام اینو بدونن.
posted by Tina at 11:40 PM
Tuesday, September 19, 2006
سوژه
بنویسم؟! میگه هوس نوشته هاتو کرده بودم! جا می خورم شاید باور نمیکنم.. میگم خیلی وقته دیگه نوشتنم نمیاد، در جریانی که!! میگه بنویس بنویس..
از چی میتونم بنویسم؟ از داستان خرس های پاندا؟ که وقتی برای بار دوم هم خوندمش باز چیزی عایدم نشد جز همون قسمت آ آ آ بازیاش..
از چی بنویسم؟ از اینکه به شدت هوس کردم کوندرا بخونم تا یکم ذهنم درگیر بشه که این قدر احساس بی خاصیتی نکنم؟!
از چی بنویسم؟ از الف خانوم؟ که اقای عین دیشب تو جمع دو تا محکم خوابوند تو گوشش و مامانم که جیغ کشید و شوهر خاله م از جاش بلند شد؟ از این که الف خانوم بعد کتک هایی که می خوره دیگه حتی گریه هم نمیکنه؟ و اون ها رو مثل یکی از وعده های غذایی ش پذیرفته؟
از چی بنویسم؟ از اینکه فکر میکنم شخصیت کارتونی م نمی ذاره خیلی به آدمها نزدیک بشم؟ از اینکه راحت میتونم بخندم؟ و راحت تر از اون آدمها رو بخندونم و دوست خطابشون کنم؟ اما وقتی پای احساس های شخصی خودم میاد وسط وا میمونم..
از اینکه با مسیج یا به قول تو پر کلاه شاد میشم؟ میدونی زشت بودن فکل پسر عروسک کاموایی هم همون قدر یهو غمگینم میکنه؟ و می دونی که این طوری زندگی چقدر واسم راحت راحت یا سخت سخت میشه؟
از اینکه باید هی با خودم کلنجار برم که خودم رو متقاعد کنم که اینی که انتخاب کردم همونیه که میخواستم تا بتونم چهار سال باهاش سر کنم، که ایمان بیارم که بیخودی در مورد رشته م دچار شک شدم..
از اینکه مسوولیت ستون عکاسی مجله ی دانشکده رو قبول کردم بدون اینکه چیزی از بچه های یونی بیشتر بدونم؟ و این گاهی وقتا دچار عذاب وجدانم میکنه و گاهی بهم انگیزه واسه سریع حرکت کردن میده..
از این که تا یکی مثل تارا یا زمانه پشتم نباشه مثل بچه ها جیغ میکشم و پاهام و میکوبم زمین؟!
از اینکه این روزها کار مفید که می خوام انجام بدم میشینم و فیلم میبینم؟
از دیشب تا حالا فقط همین ها رو تو ذهنم پیدا کردم.. از چی بنویسم؟
posted by Tina at 2:02 PM
Sunday, September 10, 2006
مرثیه ی شهر بارانی
یه ساعت قبل از شروع باید اون جا باشی. مثل همه ی کنسرتها و برنامه های فرهنگی قبلی دیگه که از یه ساعت قبل باید خودت رو اون جا می رسوندی تا جلو در واستی و مردم هی هولت بدن و هی داد بزنی وای له شدم.. یه ساعت قبلش باید اون جا باشی تا جنتلمن های متشخصی رو ببینی که با کت شلوار و کراوات یه ژست مکش مرگ ما گرفتن و کافیه که در سالن وا بشه و طرف لنگه های کت و دمب کراواتش رو با دستش رو شکمش نگه داره و شروع کنه به دوئیدن تا ببینی که دهنش واسه یه جای خالی به چه حرفهایی که وا نمیشه.. از یه ساعت قبلش باید بری جلو در واستی تا بتونی جایی واسه نشستن داشته باشی چون می دونی لااقل پنج ردیف اولش مال دولتی هاست.. که حتی واسه نشستن رو ردیف ششم هم دچار شک میشی تا مبادا یهو بیان و بلندت کنن.. باید از خیلی قبلش اون جا باشی چون می دونی شماره و حساب کتابی در کار نيست.. درست مثل همه برنامه های فرهنگی قبلی..
_«اولويت با کارت دعوتی هاست!» اين جمله ايه که وقتی خيلی قبلش خودتو رسوندی جلو در از يه آقای نه چندان محترم و تا حدودی زيادی بی ادب و خشن بايد بشنوی.. خوشبختانه يا متاسفانه ما هم دعوتی هستيم.. وارد که ميشی بايد عذاب وجدانت رو فراموش کنی و به فکر يه صندلی باشی.. وارد سالن انتظار که ميشی يه چيزی يهو ميزنه تو حالت: خواهرها سمت راست ايستاده اند و برادرها سمت چپ! و به صورت کاملا تفکيک شده منتظر باز شدن در سالن هستند( اينجاست که اون جمله ی تاريخی بيتا برای چندهزارمين بارش مياد تو ذهنم: زنانه-مردانه به دنيا ميايم، زنانه-مردانه هم از دنيا می ريم!) می خندم.. به هر حال در باز ميشه و آدمها شروع می کنن به دوئيدن.. اين جا اوضاع يه خورده وخيم تره نيمه جلو سالن آقايان(احتمالا خانوما اگه جلو بشينن مردهای سالن، نمايش رو بی خيال ميشن و اين يکی ويو رو می چسبن) و نيمه ی بعد سالن سهم خانم هاس. با هر مکافاتی که هست بالاخره مي شينيم.. حالا که فکر مي کنم مي بينم چيزهايی که قبل نمايش تو سالن ديدم به مراتب از خود نمايش می تونه جذاب تر و گيراتر باشه: زن و شوهری با دخترشون اومدن تئاتر تا اين جاش و باهمن اما از اين جا به بعدش ديگه شرمنده. باهاس جدا بشینن تا مبادا مشکلی واسه نرخ رشد جمعیت پیش بیاد! آخه میدونی که می گن یه بچه کافیست!! به هر حال هر فنی که میزنن موفق به قانع کردن مسوولین نمیشن و مرد رو صندلی جلویی خانوم و فرزندش می شینه و تا پایان نمایش هر از گاهی سرش رو برمی گردونه و نگاهی بهشون میندازه تا باورش بشه که امشب و باهم اومدن تئاتر و برای ساعتی هم که شده قراره در کنار همدیگه مشغله هاشون رو فراموش کنن.. خانومی رو می بینی که با وجود دیدن آدمای پیر و جوونی که جا واسه نشستن ندارن، رو صندلی بغل دستش زنبیل گذاشته تا جارو واسه چهره آشنایی که قراره ببینه نگه داره و واسه همینم کلی با مردم و مسئولین دهن به دهن میشه.. قشنگ ماجرا این جاست که بعد نمایش هم از یکی می شنوی که طرف همسر یکی از فیلمنامه نویس های مطرح گیلانی بوده!! یکی رو می بینی که شکل و شمایلش عادی نیست و با یه دوربین از جمعیت فیلم و عکس می گیره.. بچه های خردسال محل رو می بینی که به علت بارونی بودن هوا و اینکه نمیتونن فوتبال بازی کنن وارد سالن شدن و از دهن نفر کناریت باید بشنوی که پرسنل ها به جای کنترل کردن اینها به حجاب من گیر میدن.. و آدمهایی با کارت دعوت بیرون در و آدمهایی بی کارت داخل.. (البته باز برمیگرده به...) عده ی زیادی هم در دوطرف سالن سرپا ایستاده اند..
نمایش شروع و تموم میشه بعد اینکه حسابی گروه رو تشویق کردی اعلام می کنن که به خاطر استقبال گسترده ی همشهریان نمایش امشب مجددا اجرا می شود و از حضار خواهش میشه که بی سر و صدا و آهسته سالن رو ترک کنن.. و باز مثل همیشه می بینی که سر و ته ماجرا بالاخره یه جوری سر هم میاد و دهن جمعیت باکارت و بی کارتی که در طول نمایش پشت در ایستاده بودن بسته میشه..
.......................................................................................................................................
پ ن: در مورد خود نمایش ملودی شهر بارانی از سارا بشنوین..
پ ن: واسه اثباث قضیه ی هم اومدن سروته ماجرا توسط جماعت ایرانی فیلم فرش باد رو ببینید.
پ ن: تشکر واسه ایثارش بابت دعوتنامه..
پ ن: و از تمامی دوستانی که شب گذشته ش واسه بارونی شدن هوا دعا کردند نهایت قدردانی رو به عمل میارم!
posted by Tina at 6:12 PM
Saturday, September 02, 2006
اطلاعیه
این عکس رو که نگاه میکنم یه حس آرومی میاد سراغم..حس اتاقم تو یه عصر پائیز..وقتی تنهام و هوا حسابی نم داره. بارونم که بیاد..
اینجا رو که میخونم هوس میکنم که یه دوست تازه پیدا کنم با یه دنیای تنها و متفاوت.. اولین باره که واسه پیدا کردن یه دوست واسه تبادل حس اطلاعیه میدم..جنسیتش چندان واسم مهم نیست اما ترجیحا تنها زندگی کنه تو یه خونه ی اجاره ای، تو یه جایی که بارون بیاد یا هواش به شدت نم داشته باشه.. تو یه اتاقی که نورش این طوری تنظیم شده باشه:
و با یه حس مشترک..
posted by Tina at 8:21 PM
