چشمهام رو که باز میکنم یه چیزی رو تو گلوم سنگین احساس میکنم. با صدایی بین خواب و بیداری آروم میگم برو.. بعدش یکم بلندتر..برو! بعد می بینم یه چیزی هست که می ترکه. چشم هام رو که باز میکنم یه حسی میاد سراغم. یه حس بیداری. انگار که تا حالا همه ش خواب بوده باشم. می مونم تا بابا هم بره. اون وقت وقتی که خونه خالی شد به خودم می پیچم و همه چیز رو استفراغ میکنم بیرون، از چشمهام. کم رنگت میکنم و خودم رو کمرنگ تر طوری که دیگه نباشم. اولین بار نیست که کسی رو خاک میکنم. قبلا این کار رو کردم. بدون اشکی، بدون اشکی.. این قدرتم رو دوست دارم و یکی از چند تا باریه که از خودم خوشم میاد. خط نمی زنمت ولی کمرنگت میکنم طوری که شاید دیگه دیده نشی. میخوام بالا بیارم، می پیچم..برو، برو..می پیچم..برو!
_: شعرهای اینجا رو واقعا دوست دارم.
_: و آهنگ اینجا رو.
_: از موزماربازی خوشم نمیاد.
_: آدمهایی که نزدیک می شن و دور می شن.
_: خدایی که دوستش دارم.
_: تا بوده همین بوده..
posted by Tina at 9:49 PM
همیشه تو راه کلاس می دیدمش که با موهای لخت و صورت تپلش لابه لای جمعیت توی پیاده رو دوچرخه سواری می کرد.. یه بار جلوش و میگیرم و می پرسم کوچولو اسمت چیه؟ یکم نگام میکنه و میگه امیر حسین. با تعجب می گم: اِ تو پسری مگه؟ میدونم این سوال من واسه یه پسربجه ی همسن و سال اون از صد تا فحش هم بدتره!!! میگم منم تینام. موهاشو ناز میکنم و از اون به بعد هر بار همدیگرو میبینم می خندیم و واسه هم دست تکون میدیم.. از اول مهر که مدرسه ها شروع شد دیگه ندیدمش تا اینکه دیشب دیدم باز داره با دوستش دوچرخه سواری میکنه..
_: سلام امیر حسین!!!!! چطوری؟ کجا بودی این همه مدت؟ میمونی ازت عکس بگیرم؟ دوستش می پره جلو و میگه آره آره بگیر بگیر..و خیلی خوشگل دوتایی شروع میکنن جلوی دوربین ژست گرفتن!
حیفم اومد این عکسها رو اینجا نذارم..


....................................................................................................
پ ن:دیشب که از وابستگی حرف می زدن با خودم فکر میکردم که کاش آدم بتونه آدمها رو بدون ِترس ِِاز دست دادنشون، هر چقدر که می خواد دوست داشته باشه..
posted by Tina at 5:41 PM