Tuesday, December 26, 2006

یلدا بازی


وقتی در جریان یلدا بازی قرار میگیرم به اولین چیزی که فکر میکنم اینه که اگر منم به این بازی دعوت شم چی کسانی رو دعوت میکنم و اولین کسی که به ذهنم میرسه شاید سورنا ست! خب بعدش میبینم که رودست می خورم و این اونه که من رو به این بازی دعوت میکنه! نمیدونم چرا به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکنه اون قبل از من وارد بازی بشه..


1, سال دوم دبیرستان بودم که قضیه ی کافکا خواندن من بساط تعجبات همگان را فراهم می آورد. در این گیر و دار دوستی عزیز مرا دعوت به مباحثه پیرامون شخص شخیص کافکا کرده و بنده هم که از تمام جوانب شخصیتی کافکا بی خبر بودم، پیشنهاد دادم که پروژه را با بحث پیرامون داستان کارگران معدنش ببندیم. اما دوست عزیز رضایت نداده و فرمودند که از موضع شخص کافکا پائین تر نمی آیند. من هم نامردی نکرده و کلیه ی مطالب بیان شده در مورد کافکا را که از قضای روزگار در مجله ی ادبیات داستانی آن ماه آمده بود از بر کرده و در جلسه ی بحث و گفتگوی مذکور حرفهای دهان پرکنی از کافکا و افکار نیهیلیستی اش نطق کردم!!

2,کاملا میتونم به یاد بیارم که در دوران طفولیتم از زیر کمدها تخم سوسک جمع می کردم و با ولع خاصی می خوردم! با صدای کرچ کرچش زیر دندونم کلی حال میکردم. از اون موقع که تارا جیغ کشید و خبر رو به مامانم رسوند و تخم ها از دستم گرفته شد مجبور شدم پنهانی به این کار ادامه بدم. به نظرم تفریح سالمی میومد.

3, کلاس دوم ابتدائی بودم که از ویترین مغازه ای گوشواره ی عروسکی کوچکی رو (که مطمئن بودم اگه بگم برام نمی خرنش) دزدیم!! و بعد از یه پرس کتک مفصل از پدر و با تهدید اینکه به زندان ِبچه ها برده خواهم شد، آن عادت زشت را ترک کردم.

4,همیشه اول سفرهام به این فکر میکنم که تو این راه قراره بمیرم و مردم رو تصور میکنم که به مراسم تشییع جنازه م اومدن و اون وقت با دیدن تصویر اونها که دارن واسه ی من ِمرده گریه میکنن یکم بغضم میگیره...

5, به شدت از میسدکال بازی خوشم میاد و تا حالا آدمهای زیادی رو وارد این بازی کردم.


مهمونهای منم اینا هستن:

تخته سیاه، زیر باران باد که می وزد، شبانه ها، مهر آب و نی لبک چوبین...


.........................................................................................

پ ن: متن رو دو سه روز پیش تایپ کردم ولی به خاطر بروز یه سری مشکلات با تاخیر میگذارمش اینجا. پوزش سورنا جان...


posted by Tina at 11:09 PM

Friday, December 22, 2006

تبریکات


این آخریها دوستان من در انواع و اقسام مسابقه ها رتبه ها و مقام های رنگارنگ کسب می کنن و طبق معمول ذوقش رو من میکنم!


اولیش این بود که یکی دو هفته پیش تو صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ای اسم کتاب پیمان اسماعیلی عزیز رو بین نامزدهای جایزه ی ادبی گلشیری میبینم. در بخش داستان کوتاهش و به خاطر داستان جیب های بارانی ات را بگرد. همیشه داستانهای پیمان رو خیلی دوست داشتم و همیشه این رو براش تکرار کردم..


یه شب دیگه هم تو یکی از شبهای پائیزی مهران عزیز هم خبر برگزیده شدنش تو
کارگاه بنیاد جهانی عکس رو بهم میده و منم مثل دفعه ی قبل بنا میکنم به خوشحالی کردن!


این دفعه هم بعد از یک سلام علیک گرم احساس میکنم که آقای مهربون هم کمی هیجان زده تر از دفعه های پیش به نظر میاد و بعد از فرستادن یه لینک از جانبشون متوجه میشم که ایشون(داریوش رمضانی) هم
موفق به کسب جایزه اول بینال "طنز اروپا" "یورو هیومر"شد. البته خودش که میگفت فقط اندکی مسروره! ولی من که خیلی خوشحال شدم... یاد نمایشگاه کاریکاتور "گاهی اوقات"ش میفتم و اینکه خیلی وقته صدای سازدهنیش رو نشنیدم..


با آرزوی موفقیتهای روزافزون برای تک تکشون.


posted by Tina at 3:24 AM