Wednesday, January 24, 2007

درس و مشق



بسی حالم خوش نیست و بسی گند زدم به دونه دونه امتحانهایی که دادم! و بسی تر به قول مامانم کلی نمرات ناپلئونی.. این وسط یه دو واحدی هم با اجازتون..( گفتم زشته آدم اسمش دانشجو باشه و بعد دو ترم درسی رو با 9 نیفته!) خلاصه برای اثبات اینکه آره آقا جون ما هم به رغم این جثه ی ریزه میزه و چهره ی بیبی فیسی که داریم، آره دانشجوئیم همون فعل کذائی ِ افتادم!!! اونم با نُه! تا من باشم دیگه سر یه امتحانی که تو جلسه چهار ساعت وقت واسه بلغور کردن تجسم و پرسپکتیو و سایه و انعکاس و از این جور خزعبلات داریم از ساعت اولش بی خیال نشم وسط امتحان شروع نکنم هرهر خندیدن که: آره آقا جون افتادنم تجربه ی قشنگیه! یکی نبود وسط امتحان بهم بگه آخه تینای دال که داری هرهر میخندی: آخ جون میفتم آخ جون میفتم و دو تای دیگه رو هم هی می خندونی، این خود ِبیچاره تی که این پرسپکتیو کذایی رو حالا یه ترم دیگه نه، سه ترم دیگه باید پاس کنی! این تویی که باز سر کلاس دُکی جون باید بشنوی که آره یه آقای معماری رو میشناسم چون پرسپکتیوش ضعیف بود الآن سر میدون واستاده و داره ماهی میفروشه و این تویی که باید باز خودت رو تجسم کنی که سر میدون واستادی و شیلنگ آب رو گرفتی رو ماهی ها و داری ماهی میفروشی

کلی اعصابم از دست خودم خورده و اصلا دوست ندارم باز اینجا بنا کنم غرغر کردن ولی یه چیزی هست که خیلی آزارم میده! اینکه درسه واسم مهم نیست و پایین اومدن نمره هام ناراحتم میکنه نیست! اعصابم از این خورده که اگه درس واسم مهم نیست چی مهمه؟ اگه درس نمی خونم چی کار میکنم؟ ناراحتیم از اینه که وقتی خیلی وقتا به خیلی از هم کلاسی هام پوزخند میزنم که همه روز و شبشون درسشونه و آره زندگیشون یک بعدیه، من زندگیم چند بعدیه؟ چون اصولا نه دنبال درسم نه دنبال هیچ چیز دیگه و از همه بدتر اینکه دنبال ِ دنبال چیزی بودن هم نیستم! و فقط وقتی بی حرکتیم خیلی فشار میاره یکم بهش فکر میکنم..

ماه میره خونه بیتا اینا و تا شونزدهم هم تنهام هم باید بشینم سر دو تا پروژه ی خفن که هنوز بسم الله شونم نگفتم!

.............................................................................................................................................

پ ن: روزمرگی و کسل کنندگی این عکس رو دوست دارم.. نمیدونم بچه هه واقعا گوشش میخاریده یا که مثل من حوصله ش سر رفته بوده؟!

پ ن: مردم هم مثل ما شب امتحان درگیرن به خدا! ما هم شب امتحانهامون همه جور کار نکرده ای کردیم. من جمله تماشای مسابقات شطرنج و واتر پولو و این صوبتا. خسته نباشن. اینم یکی از مزایای شب امتحانه، خوشم اومد از پستش..

پ ن: چند نفری لطف کردن آدرس چند جایی رو واسه تهیه کلاه سرخپوستی دادن که یکیش حوالی سینما فرهنگِ تهران (بخونید خارج!) بود..

پ ن: تجربه ثابت کرده که بهتره تا حد ممکن باقی عمرم از هیچ خری خوشم نیاد..


posted by Tina at 1:08 PM

Saturday, January 06, 2007

حس خوب انزوا


با سارا به جلسه داستان خوانی خانه فرهنگ میریم. البته از نوع گیلکی ش. آدمهای سرشناسی تو جلسه حضور دارن مثل جکتاجی، کیهان خانجانی و.. برادر آقای یحیی زاده استاد طراحی م هم هست. آدمها یکی یکی داستانهاشونو میخونن و بقیه که هر کدوم واسه خوشون صاحب نظری هستن نوشته ها رو نقد میکنن. جلسه نقد و داستان خوانی گیلکیه و تا جایی که ممکنه اینجا حق فارسی حرف زدن نداری. این شاید بهانه ای میشه که سکوت کنم و تو این جلسه صرفا یک شنونده باشم (هنوز جسارت گیلکی حرف زدن توی جمع رو ندارم) یا شاید این فقط بهانه ای بود که باز سکوت کنم و حرفی برای گفتن نداشته باشم!

« نامه رو لطف کنید از لای در بندازید تو!» دیالوگ یکی از شخصیتها تو یکی از داستانهاست. به شدت ازین جمله ش خوشم میاد. میدونم بقیه بی تفاوت از کنار این جمله گذشتن اما واسه من یه حس خاص داشت. حس یه آدم منزوی که حتی واسه یه لحظه هم برای گرفتن نامه نخواست با پست چی روبرو بشه! لطف کنید نامه رو از لای در بندازید تو.. برخلاف ظاهر پرشر و شوری که دارم فکر میکنم که اصولا آدم غم پروری باشم.. از وقتی که کوچیک بودم وقتی خونه تنها میشدم همه جا رو تاریک میکردم و فقط یکی دو تا چراغ دیواری رو روشن میذاشتم اون وقت با یه آهنگ آروم سعی میکردم که به یه آرامش نسبی برسم و در بیشتر موارد به غصه های داشته و نداشته م فکر میکردم.. هولدن کالفید رو یادتونه؟ یه کلاه شکاری قرمز داشت که وقتی تنها میشد اون رو میذاشت سرش اون موقع که ناتوردشت رو خوندم به شدت با کلاه قرمز شکاریش ارتباط برقرار کردم خیلی دوست داشتم که یه کلاه سرخپوستی داشتم که در شرایط مشابه سرم میگذاشتمش! اون وقت بود که یه حس خاص میومد سراغم نمی تونم بگم دقیقا چی ولی یه جور متفاوت بودن با باقی آدمهایی که الآن رو زمین دارن نفس میکشن. نمی دونم یه جور تفکیکی که از رو یه تغییر کوچولو رو ظاهرت صورت میگیره اما باعث میشه که متمایز بودنت رو در اون لحظه خیلی عمیق حس کنی و تبدیل به یه آدم منزوی بشی که برای چند دقیقه با خودش تنهاست و موجودیتی سوای همه ی اونای دیگه داره! حس خوبیه! خیلی وقتا دچارش میشم گاهی وقتا واسه ارضا کردنش یکی از عروسکهام رو که واسه م دارای هویته میندازم تو کیفم! چند باری هم با کلاه کپی قرمزه م سعی کردم تجربه ش کنم اما زیاد جواب نداد واسه همین حاضرم پول زیادی پای یه کلاه سرخپوستی بدم..

posted by Tina at 11:34 PM