Wednesday, January 24, 2007
درس و مشق
کلی اعصابم از دست خودم خورده و اصلا دوست ندارم باز اینجا بنا کنم غرغر کردن ولی یه چیزی هست که خیلی آزارم میده! اینکه درسه واسم مهم نیست و پایین اومدن نمره هام ناراحتم میکنه نیست! اعصابم از این خورده که اگه درس واسم مهم نیست چی مهمه؟ اگه درس نمی خونم چی کار میکنم؟ ناراحتیم از اینه که وقتی خیلی وقتا به خیلی از هم کلاسی هام پوزخند میزنم که همه روز و شبشون درسشونه و آره زندگیشون یک بعدیه، من زندگیم چند بعدیه؟ چون اصولا نه دنبال درسم نه دنبال هیچ چیز دیگه و از همه بدتر اینکه دنبال ِ دنبال چیزی بودن هم نیستم! و فقط وقتی بی حرکتیم خیلی فشار میاره یکم بهش فکر میکنم..
ماه میره خونه بیتا اینا و تا شونزدهم هم تنهام هم باید بشینم سر دو تا پروژه ی خفن که هنوز بسم الله شونم نگفتم!
پ ن: مردم هم مثل ما شب امتحان درگیرن به خدا! ما هم شب امتحانهامون همه جور کار نکرده ای کردیم. من جمله تماشای مسابقات شطرنج و واتر پولو و این صوبتا. خسته نباشن. اینم یکی از مزایای شب امتحانه، خوشم اومد از پستش..
پ ن: چند نفری لطف کردن آدرس چند جایی رو واسه تهیه کلاه سرخپوستی دادن که یکیش حوالی سینما فرهنگِ تهران (بخونید خارج!) بود..
پ ن: تجربه ثابت کرده که بهتره تا حد ممکن باقی عمرم از هیچ خری خوشم نیاد..
posted by Tina at 1:08 PM
Saturday, January 06, 2007
حس خوب انزوا

« نامه رو لطف کنید از لای در بندازید تو!» دیالوگ یکی از شخصیتها تو یکی از داستانهاست. به شدت ازین جمله ش خوشم میاد. میدونم بقیه بی تفاوت از کنار این جمله گذشتن اما واسه من یه حس خاص داشت. حس یه آدم منزوی که حتی واسه یه لحظه هم برای گرفتن نامه نخواست با پست چی روبرو بشه! لطف کنید نامه رو از لای در بندازید تو.. برخلاف ظاهر پرشر و شوری که دارم فکر میکنم که اصولا آدم غم پروری باشم.. از وقتی که کوچیک بودم وقتی خونه تنها میشدم همه جا رو تاریک میکردم و فقط یکی دو تا چراغ دیواری رو روشن میذاشتم اون وقت با یه آهنگ آروم سعی میکردم که به یه آرامش نسبی برسم و در بیشتر موارد به غصه های داشته و نداشته م فکر میکردم.. هولدن کالفید رو یادتونه؟ یه کلاه شکاری قرمز داشت که وقتی تنها میشد اون رو میذاشت سرش اون موقع که ناتوردشت رو خوندم به شدت با کلاه قرمز شکاریش ارتباط برقرار کردم خیلی دوست داشتم که یه کلاه سرخپوستی داشتم که در شرایط مشابه سرم میگذاشتمش! اون وقت بود که یه حس خاص میومد سراغم نمی تونم بگم دقیقا چی ولی یه جور متفاوت بودن با باقی آدمهایی که الآن رو زمین دارن نفس میکشن. نمی دونم یه جور تفکیکی که از رو یه تغییر کوچولو رو ظاهرت صورت میگیره اما باعث میشه که متمایز بودنت رو در اون لحظه خیلی عمیق حس کنی و تبدیل به یه آدم منزوی بشی که برای چند دقیقه با خودش تنهاست و موجودیتی سوای همه ی اونای دیگه داره! حس خوبیه! خیلی وقتا دچارش میشم گاهی وقتا واسه ارضا کردنش یکی از عروسکهام رو که واسه م دارای هویته میندازم تو کیفم! چند باری هم با کلاه کپی قرمزه م سعی کردم تجربه ش کنم اما زیاد جواب نداد واسه همین حاضرم پول زیادی پای یه کلاه سرخپوستی بدم..
posted by Tina at 11:34 PM