Sunday, February 25, 2007
خیال3

دیشب باز به خوابم می آیی...
دستهایت موهایم را نوازش می کنند
و حضورت
همان حس آرام
در نیمه های شب باز به خوابم می آیی
پاورچین و آرام...
با خنکای هوایی که از لای پنجره تو می آید
با حرکت آهسته ی سفیدی حریر ِپرده
به روی پلک هایم می رقصی و کنارم آرام می گیری
و انگشتانم که روی لبانت حرکت می کنند
لبانی که در قابش هنوز لبخند می زنند
انگشتان کشیده ام..
تبسم...
کاش کسی بیدارم نکند
خنکی ملافه ها رو ساق هایم کشیده می شود
خوابم که سبک می شود، تصویر ِتو هم محو می شود
امروز بعد از مدتها باز می خواهم اشک بریزم...
می دانم فردا
در پیچ و خم صدای ماشین ها
و رفت و آمد آدم ها
باز کمرنگ می شوی
کمرنگ می شوی
و تصویرت برای چندمین بارش از ذهنم پاک می شود
می دانم که فردا
در روزمرگی هایم
باز گم می شوی.
posted by Tina at 2:00 AM
Friday, February 16, 2007
اینجا تهران است
همیشه وقتی میرفتم تهران تضادها و بزرگ و کوچکی هاش فکرم رو به خودش مشغول میکرد اما هیچ وقت مثل این دفعه این قدر آزارم نمی داد. این رو همیشه میگم: تهران شهر اغراق آمیزیه! توش پر از افراط و تفریطه.. همه چیزش تو نهایت خودشه! فقرش، ثروتش، بزرگیش ، کوچیکیش، بدبختی ها و خوشبختی هاش، همه چیزش یا خوب ِخوبه یا بد ِبد. خونه هاش یا بزرگ بزرگن یا کوچیک کوچیک، همه چیزش یا گرونه یا ارزون. انگار که تو این شهر هیچ حد وسطی وجود نداره! رستورانها، پاساژها، آدمهاش، آدمهاش.. وقتی تو خیابونهاش راه میرم و تو چهره ی آدمهاش دقیق میشم هیچ کدوم رو نزدیک به خودم احساس نمیکنم.. تهرانِ این دفعه خیلی خسته م کرد:
چراغ قرمز های طولانی، آمبولانسی که تو ترافیک ولی عصر گیر کرده و صدای آژیرش قلب همه رو میتراشه و فکر مرگی که به خاطر شلوغی و ازدحام شهر..
از من بپرسید هایی که اون ور میدونه و میدونهایی که خیلی بزرگن و چراغ عابرهایی که دیر سبز میشن و تا پاهای خسته و قدمهای کوچیک آدم به اون دکه ی زرد برسه، اصلا یادش میره کجا میخواسته بره..
دود، دود، دود...
دستهای سیاه یه پسر جوون که بار سنگینی رو رو شونه هاش میکشه، حوالی میدون انقلاب..
چهره های خسته ای که تو واگن های مترو به روبرو خیره میشن. به سیاهی دیوارهایی که با سرعت از پنجره ها رد میشن. بدون لبخندی، و نگاه خسته شون تو رو هم...
درهایی که باز میشن و آدمهایی که هرکدوم به یه سمتی میدوئن و بردهای توی ایستگاه که با تند کردن تصویر حرکت آدمها سرعت گذشت ِزمان رو تو ذهنت تداعی میکنه..
جواب سلام های خشک راننده تاکسی ها که ترافیک شهر و تکرر کلاچ و ترمز کلافه شون کرده..
آسمان آبی شهرم را دوست تر دارم..
و نگاههای گرم و صمیمی مردمانش را.. اینجا آدمها برای زندگی کردن وقت دارند. از وقتی برگشتم همه ش فکر میکنم چه چیزی نگاه اون زنهای توی اتوبوس رو اون قدر یخ زده کرده بود..
posted by Tina at 7:40 PM
Wednesday, February 07, 2007
بیان معماری
مورد توجه معدودی از دوستان که به خدا این کارا نقاشی نیست! اینها فقط چند تایی از صفحات یه پروژه ی دو واحده ست با عنوان بیان معماری! تو این درس یاد میگیریم که چطور یه سری حالات و مفاهیم رو تصویر سازی کنیم یا بهتر بگم رو کاغذ بیاریم!! تاثیر رنگها، خطوط، فرم ها و... روی آدمها. که بعدا حالت تکامل یافته ش میشه تاثیر گذاری یه معمار با ایجاد فضاها با فرم ها و رنگهای مختلف که حس خاصی رو به شخص القا می کنه (با توجه به هدف و کاربری های مختلف). اینها هم در مرحله ی مقدماتی یادگیری تکنیکهای مختلف برای پیاده کردن مفهوم و منظور و باقی چیزهاست..:)
کار با ماژیک روی کاغذ گلاسه: (طرح آزاد)
تکنیک دیجیتال: ( طرح انتخابی: از رو جلد کتاب همه میمیرند سیمون دوبووار برداشتم)
تصویر سازی برای شعر: ( شعرها انتخابی بودن. از این نمونه کار فقط دو تاش رو میذارم چون باقی عکس ها فاقد کیفیت بودن)
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم..
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه ی درشت سیاهی
تصویر می نمودند
شبیه سازی از رو کتاب تکنیکهای راندو. کار با ماژیک و آبرنگ:
.............................................................................................................................
پ ن: می خوام هر از گاهی حرفی اگر در زمینه معماری دارم یا نظر خاصی که به ذهنم میرسه اینجا بیارم تا تشویق بشم زودتر از این شرایط خاص که درگیرشم رها بشم بیشتر تو خودم ایجاد علاقه کنم..
پ ن: از دوستان خاص برای به نتیجه رسیدنم توقع دارم. اونایی که میدونن روم تاثیر گذارن..
posted by Tina at 4:41 PM








