Thursday, March 29, 2007

زیر پای ات


یه وقتی هست

که آینه تو رو نشون نمی ده وُ آسمون بهت نگاه نمی کنه

زیر پاهات خیابونو نمی بینی

وَ هیچ سایه ای تو رو به خودش راه نمی ده

اصلا هیچکی حواسش به تو نیست

و تو حیرونی که بابا مگه چی شده

و به خودت می گی نکنه

وَ اون وقته که می فهمی

راستی راستی تنها شدی وُ دیگه خورشید وُ نمی بینی

وَ هیچ وقت

بوی گلی رو حس نمی کنی.


کوروش رنجبر
از مجموعه شعر مغز مادرم


posted by Tina at 7:16 PM

Sunday, March 25, 2007

زندگی و دیگر هیچ...*


مرد: زیر آوار مونده بودی؟

پسر: نه. داداشم زیر آوار مونده بود، من نبودم.

مرد: خب، بگو ببینم. تعریف کن. بگو چه جوری بود.

پسر: من و برادرم تو یه اتاق خوابیده بودیم مادرم اینا بیرون خوابیده بودن. بعد پشه ها زیاد منو می خوردن. اومدم بیرون که پیش مامانم اینا بخوابم. مامانم تا پشه بند رو کشید بالا که من برم تو، زلزله اومد.

مرد: اون وقت برادرت زیر آوار موند، هان؟!

پسر: بله..اون تو اتاق زیر آوار موند.

مرد: اون وقت تو نجات پیدا کردی. در واقع میشه گفت پشه ها نجاتت دادن!

پسر: بابام هم همینو میگه ولی مامانم ناراحت میشه.

مرد: چرا؟

پسر: چون که مامانم میگه که چرا اون شب پشه ها رضا رو نزدن!؟

مرد: عجب! خب راستم میگه..

پسر: ولی بابام میگه این مشیت الهیه.


.................................................................................................
* : زندگی و دیگر هیچ: عباس کیارستمی


posted by Tina at 3:47 PM

Thursday, March 15, 2007

سبزه و ماهی عید


چند روزی بود که تصمیم داشتم اینجا رو به روز کنم و قاعدتا اولین چیزی که میومد به ذهنم همون تب و تاب دم عید بود و بدو بدوهای مردم! چراغ های مغازه ها که نورانی تر از همیشه به نظر میان و آدمهایی که مشوش تر از همیشه تو خیابونها و پیاده روها می دوئن. از این مغازه به اون مغازه، از این ور خیابون به اون ور خیابون! این ازدحام دم عید رو دوست دارم! کلافه کننده نیست. یه جور تشویشی که با یه خبر خوب همراست درست مثل پریشونی ِیه آدمی که مشغول تدارکات مراسم عروسی ِیه عزیزه! همه ی این عجله کردن ها و بدو بدو ها واسه رسیدن به یه لحظه ی خوب! کنار هفت سین، لبخند مامانت. جیغ خواهرات. تیزی ِ ته ریشهای لپ بابات که بعد یه ماچ توفی میره تو پوست لبت. یه حس دوست داشتنی که میدونی زودی تموم میشه ولی تکرارش عزیزه! حس عید و نو کردن سال که همیشه میاد و میره... حس بغل کردن ِ عزیزانت! گرمای تنشون که خیلی وقتا بهت آرامش میده! این تکرار: ع ز ی ز ه!! اما.. بعد یه مدت طولانی سری به وبلاگ وارش میزنم! این رو که می خونم بغض گلوم رو میگیره و می خوام که این حس وحشتناک و کذایی ِبین اون مادر و دختر هر چی زودتر تموم شه! از خودم خجالت میکشم که این روزها چه رها به همه ی این حس های خوب فکر می کردم.. و مادری که به خاطر من و میلیونها مثل من ِ دیگه نمی تونه عید امسال واسه دخترش لبخند بزنه! کنار هفت سین..

شادی امسال گندم خیس داد؟محبوبه هم مثل مامان ِمن ماهی قرمزهای عید رو اون میگیره؟ محبوبه امسال ماهی قرمز گرفت؟ محبوبه امسال اصلا یاد ماهی قرمز گرفتن بود؟ محبوبه امسال به ماهی قرمز فکر کرد؟ سبزه های شادی چی؟ جوانه زدن؟

دوستهای من! هم میهنی های عزیز! ماهی قرمزهایی که محبوبه بهشون فکر میکنه و واسشون از جونش هزینه میکنه خیلی واقعی تر از ماهی قرمزهای سر هفت سین ماست! و جوانه هایی که از گندم های خیس داده ی شادی می رویه سبزتر و سبزتر از سبزه های ما!

شادی های کوچکم را باهاتون تقسیم میکنم به پاس دلهره هایی که کشیدید.. سبزه و ماهی کوچکم را!


posted by Tina at 3:57 PM