Friday, November 30, 2007
بنویس نغمه
وقتی تو ظهر داغ اون مرداد ماهه نگاهم طبق معمول با تاخیر چند ماهه تو ویترین مغازه ها دنبال یه کادوی مناسب واسه تولدت می گشت، هیچ فکرشو نمی کردم که حالا بعد یه سال تو یه بعد از ظهر پاییزی با بابا تو فروشگاههای کریستال فروشی و مورفی ریچارد دنبال یه تیکه وسیله ی خونه واسه کادوی عقدت بگردیم. هنوز هم تمام دفترها و لوازم تحریری رو که با طرح اسنوپی شون من رو بیاد تو می نداخت و تو رو دست به جیب می کرد دارم! همه ی اون کاغذ کادو هایی که جمله های مورد علاقه م رو که زنگهای تفریح روی تخته می نوشتم رو روشون به ترکی استانبولی نوشته بودی! نغمه ی من یاد تو واسم هنوز هوای مدرسه رو داره! خاطراتت واسم هنوز بوی مدادتراش میده! تمام سالهایی که به اصطلاح روزهای مدرسه بغل دستی هم بودیم! یاد تمام وقتهایی که از صدای دبیر عقب می موندم و از رو خط تو می نوشتم و تمام اون غرغر کردن ها که نغمه خوش خط بنویس نمی تونم بخونم! نغمه ی من هرگز بهت نگفتم اما هضم عروس شدنت واسم زود بود. واسه جبران دیر رسیدنم پله های خونتون رو دو تا یکی دوییدم بالا. وقتی رسیدم بابات آروم انگشتش رو گذاشت رو دماغش بهم گفت: تش ش ش!! دو دقیقه دیر رسیدی نغمه بله رو گفت. از در که اومدم تو، اولین چیزی که دیدم تو بودی که با یه شال شیری نشسته بودی. صورتت پشت به من بود. لبخند و چشمهای راضیت رو نمی تونستم ببینم و این عذابم میداد. می دونستم همه چیز به خواست خودت بود اما می خواستم از شادی درونیت مطمئن شم. هیچ وقت در این زمینه با من و دیبا صحبت نکردی شاید اگه میگفتی منم می تونستم بگم که نغمه ی من تو هنوز دستهات واسه قبول کردن خیلی از مسئولیتها خیلی کوچیکه! میدونم اون دستها فقط وقتی بزرگ می شن که با مسائل و مسئولیتها درگیر میشن اما من می خوام بگم که هیچ سختی ئی رو واسه ت در ازای بزرگ شدن دستهات نمی خوام! کاش بفهمی دقیقا چی می خوام بگم! حرفام سرد و ناراحت کننده نیست فقط می خوام بگم که نگرانتم. کاش بتونی مطمئنم کنی که عذاب وجدانم بی مورده و تو همون نغمه یی هستی که اگه چند سال دیگه هم صبر میکرد قرار بود باشه. کاش بتونی متقاعدم کنی که دستهات به اندازه ی کافی بزرگ شدن و تمام فکر و خیال ها و نگرانی هام بی مورده. نغمه لطفا خوش خط بنویس! نمی تونم بخونم..
posted by Tina at 9:20 PM
Tuesday, November 27, 2007
حباب
دورت همیشه واسم یه حباب بوده، یه حباب. یه حباب که هیچ وقت نذاشت بهت نزدیک بشم و پوستت رو لمس کنم. یه حباب که همه ی آدم ها دورشون دارن. شاید همون حبابی که مهندس ف بهش می گفت حباب آدمها! می گفت همه ی آدما دورشون یه حباب دارن. می گفت این حباب تو مناسبات مختلف اجتماعی اندازه ش فرق می کنه. می گفت مثلا وقتی تو یه اتوبوس نشستین اندازه ی این حبابه خیلی بزرگه. یعنی حبابتون اون قدر بزرگه که نمی ذاره خیلی به مسافرهای توی اتوبوس نزدیک بشین. می دونی؟ بذار دقیق تر بگم! مهندس ف از یه جور حریم حرف میزد ولی من دارم دقیقا از یه حباب می گم. از یه شیشه که مثل اسبابهای توی موزه ها همیشه دورت بود. و تو که با طرح یه لبخند مثل اون زیرخاکی ها تو حبابت واستاده بودی و فقط نگاه می کردی. و دستهای من که با لبهای نیمه باز تا نزدیکی های صورتت میومد و آخرش می نشست رو جداره ی اون حباب. و تو که اون وسط همون طوری داشتی لبخند می زدی. حبابه هی بزرگ شد. هی بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر شد. اونقدر بزرگ که دیگه داشت می ترکید و این داشت تو رو واسم یکی می کرد مثل همه ی اونهای دیگه. شایدم ترکید... هیچ نمی دونم... یعنی هیچ وقت ندونستم... شاید چون همیشه واسم آغشته به وهم و خیال بودی... چون همیشه ازت فقط یه تصویر داشتم...که داشت لبخند می زد...توی یه حباب...
posted by Tina at 11:02 PM
Thursday, November 15, 2007
بی عنوان
خوابم میاد.. از آخرین باری که چیزی نوشتم هیچی یادم نیست.. خوابم میاد.. دماغم فس فس می کنه و سرم گنگه.. سرما خوردم انگار.. بی هیچ آدلت کلد و آنتی هیستامینی.. یکی می گفت هر بار که فکر میکنی یا چیزی رو به یاد میاری مغزت یه پیچ می خوره یا یه چیزی تو این مایه ها.. در هر صورت خیلی وقته که مغزم هیچ پیچ نخورده.. شاید لازم باشه یکم دیفرانسیل بخونم واسه پیچ خوردن.. دلم یه حس تازه می خواد.. واسه تجربه کردن.. واسه نوشتن.. واسه بودن.. خیلی چیزا حالا دیگه مثل قبل نیست.. نه من.. نه آدما.. دلم یه هوای تازه می خواد.. یه حس خوب واسه بودن.. واسه نوشتن.. سرم گنگه.. حسابی خوابم میاد.. یه سری چیزا باید عوض شه..
posted by Tina at 1:41 PM