Sunday, January 13, 2008
به استاد احمد عاشورپور
به چشم های آبیش زل می زنم و می پرسم: چرا این همه واسه لیلی شعر خوندی؟ لیلی کی بود؟ صدای خنده ی تمام کسانی که با من دورش حلقه زده بودن تو گوشم می پیچه و شاید دلخورم می کنه! کاملا جدی پرسیده بودم سوالم رو، صدای شلیک خنده جدی ناراحتم کرده بود. با چشم های کاسش واسه چند ثانیه زل میزنه تو چشمهام و میگه: آخه دختر جون تو از نوه ی منم کوچیکتری، چی بگم بهت آخه؟! عکش رو تخت بیمارستان که رو صفحه ی مانیتور بالا میاد غمی که از غروب تو یه جا تو قفسه ی سینم پیچیده بود چند برابر میشه و من رو یاد لحظه ای می ندازه که جلوی سن واستاده بودم و سرم و حسابی گرفته بودم بالا که خوب بتونم ببینمش. اونم واسه چند لحظه ی طولانی نگاهش رو رو صورتم زوم کرد و سعی میکرد که معنی نگاهم رو بفهمه و مکررا بهم می گفت "جان؟! " تا بلکه بتونم حرفم رو بهش بزنم ولی من فقط نگاهش میکردم. نگاهم همه تحسین بود..
به یاد تمام ترانه های سبزی که نثار لیلی و گیلانم کردی تو رو به ابدیت می سپرم. مردی از نژاد و زمین ِخودم، صدات جاوید...
.................................................................................................
لینک های مرتبط:
posted by Tina at 12:17 AM