Thursday, May 22, 2008

آبی آبی آبی

دکتر می گه:« ارتفاع پنجاه الی شصت سانت واسه جان پناهش خوبه، آدم ها هم دیگه از این ارتفاع نمی افتن»

_:« ولی بچه ها می افتن!»

همه سرهامون به سمت صدا برمی گرده که با یه بغضی همراست. دکتر با همون خشونت همیشگی ش میگه:« نه! بچه ها واسه چی باید برن اونجا؟!» _:«ولی می رن!» بغض ِتوی صدا هنوز خورده نشده _:«بهتر نیست حداقل روی جان پناه یه سری نرده های حافظ بذاریم؟» دکتر خشن تر از همیشه ش میگه :« چیز قشنگی نمیشه. » و صدا که رو حرفش پافشاری می کنه:« خوشگلی مهم تره یا جون آدمها؟!»

هدی هفته ی پیش وقتی که همه در گیر و دار تحویل موقت پروژه هامون بودیم و لابه لای ورقها و پوستیهامون دنبال شابلون مبلمان می گشتیم خبر مرگ پسرخاله ی پنج ساله ش بهش رسید. کودک از بالکن طبقه ی پنجم آپارتمان نقش زمین شده بود و ...

به صدای اون پسر بچه فکر می کنم که حالا دیگه تو فضای خونه خالیه و خیز و خزشهایی که به تقلید از اسپایدرمن از مبلی به مبل دیگه می کرد و اینکه جای خالی پاهش روی فنرهای مبل احساس میشه. فکر می کنم شاید توهم اسپایدرمن بودن منجر به سقوط پنج طبقه ای کودک شده و به پسر بچه ی توی پارک فکر می کنم که اسمش رهام بود. می گفت که از اسپایدرمن خوشش نمیاد و سوپرمن رو به خاطر چشمهای آبیش دوست داره. به چشم های سوپرمن فکر میکنم و شاید آرامش نسبی یی که رنگ آبی شون به رهام کوچولو داده. به خشونتی فکر می کنم که به رهام و باربد القا شده و بغضی که تو اون صدا بود..

به هدی فکر می کنم که بعد از این توی همه ی طرح هاش روی هر جان پناهی با ارتفاع ِ50 الی 60 سانتی متر میله های حفاظتی می ذاره. بی تفاوت به خوشگل نبودنشون. حفاظهایی که حتی اسپایدرمن هم با تمام افه های قهرمان مآبانه ش ازش به پائین پرت نمیشه.

و دنیا که شبیه یه زندون بشه با حفاظهای آهنی که باید جلودار ِاین خشونت باشه..

.............................................................

پ ن : باربد و مادر بیرون بودند که بهانه گیری های باربد مادر رو خسته می کنه و به خونه که اومدن بهانه گیری های کودک همچنان ادامه داشت که مادر خسته تر می شه و باربد رو پشت در میگذاره. مادر سر و صدای باربدِ پشتِ در رو مزاحم برای همسایه ها حس میکنه و کودک رو به داخل میاره و خودش به حالت قهر به پشت در میره. صدای گریه ی بچه برای لحظه ای قطع می شه و مادر بعد از سراسیمه داخل شدن به خانه، دستهای بچه ش رو می بینه که دیوار بالکن رو گرفته بود و داشت با انگشتهای کوچیکش آخرین تلاشش رو برای پرت نشدن می کرد. ولی مادر فقط تا چند لحظه دیر رسید و تنها کاری که تونست بکنه این بود که بعدها بگه: پایین رفتن بچه م رو دیدم!

پ ن: در ِاون تراس همیشه قفل بود. ولی اون روز صبح پدر ِباربد بعدِ دود کردن سیگار قفل کردن در رو از یاد برده بود.

پ ن: چه کسی مقصره؟ مادر که برای آروم کردن صدای باربد آن نمایش رو پیاده کرده بود؟ پدر که اون روز قفل کردن در رو از یاد برده بود؟ یا خود باربد که فکر می کرد از روی بالکن می تونه به پیش ِ مادر بره و همه ی بهونه گیری های اون روزش رو جبران کنه؟ یا خدا که باربد کوچولو رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم اسپایدرمن وار خواسته بود؟

پ ن : روحش آرام و آبی..


posted by Tina at 8:51 PM