Thursday, September 25, 2008


از نظرم بعضی از کتابها هستن که یکی شون واسه یه خونه کمه، اصولا دوباره از همان خیابان های بیژن نجدی هم جزو همین دسته از کتابهاست...




بچه صیادها برای گرفتن ماهی به دریا نمی روند(رودخانه، چرا) آنها کنار دریا روی ماسه جایی که دریا کف دهانش را بالا می آورد(دیدی که)بازی می کنند. راه می روند یا که می نشینند تا صیادها با تور از آب بیایند.هی...ها...هی...ها طنابها را بکشند، حالا بچه صیادها ماهیهایی را که دمشان را تا زخم به زمین می زنند و قبل از آنکه مرگ چشمهایشان را پر کند (می دانی که ماهیها پلک نمیزنند.اصلا آنها پلک ندارند ) از تور بیرون می کشند و پرت می کنند روی ماسه. ماهیهای حرام را دوباره به آب می دهند و ماهیهای سفید آن طرف ... کپورها اینجا ... روی ماسه ... همینطوری دیگر ... همینطوری ... همه را. تا آرام شدن تمام ماهیها.

عجیب اینکه ماهیها بلد نیستند جیغ بکشند. روزهای بارانی آنها دیر می میرند. در آخرین لحظه وقتی که رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدن پولکهایشان چیزی نمی فهمند (فقط ما آدمها می دانیم که می میریم، می فهمی که)چند قطره باران، مرگ را دو سه قدم از ماهیها دور می کند، می شود این طوری هم گفت که مرگ سیگاری روشن می کند و آنقدر همان طرفها قدم می زند تا باران بند بیاید.



از داستان یک سرخپوست در آستارا، همین کتاب

posted by Tina at 1:36 AM

Monday, September 08, 2008

انگاری همه ی وجودم پر شده از عقده های روانی که امروز به لیلا گیر دادم بیرون نره.. حضور عموزادگانم رو بهم تاکید میکنه و منم میگم که اگه اونها رو هم نداشتم تا حالاش… تا کی می تونم جمله ها رو ناقص و بدون فعل تو ذهنم رها کنم و سعی کنم به چیزی فکر نکنم. چقدر الآن حرفهای اسکارلت اوهارا رو میفهمم که فکر کردن راجع به تارا رو به فردا موکول میکرد.. بعضی فعل ها چقدر نچسبن و همون بهتر که اصلا نباشن.. موکول.. میگه اوکی، نمیرم اما بعدا باید با هم صحبت کنیم.. چیزی ندارم که بهش بگم. این رو از الآن میدونم.. احتمالا فقط نگاش کنم و یه چیزی بگیره گلوم و.. اینم البته بستگی به حال اون روزم داره.. که چی باشه. حال الآنم ولی گفتن نداره.. بهش فکر نمیکنم و جمله ها رو خونده نشده تو ذهنم رها میکنم.. حرفهایی که گفتن نداره.. حتی پیش خودم. این موها چقدر اذیتم میکنن.. احتمالا از ته بزنمشون.. موهام مال شما خانوم آرایشگر.. فقط لطفا مدلی که به صورتم بیاد و پُرش کنه.. پُر نشون دادن صورتم همیشه یکی از معضلات زندگیم بوده و دیالوگی بوده که همواره به آرایشگرای بالا سرم گفتم.. و موهام هم همیشه یکی از راههایی بوده که عقده های روانی م رو تخلیه کنم. اون موقع که مامانم نذاشت برم تهران و منم بی خبر موهام سپردم به قیچی ِخانومِ پ. که به خودم اثبات کنم که همواره تو زندگیم چیزهایی هست که اختیارشون دست خودم باشه. اما این بار نمیدونم زدن ِموهام چه توجیهی میتونه داشته باشه.. فقط موهام مالِ شما خانوم آرایشگر، لطفا مدلی که…

posted by Tina at 7:35 PM

Friday, September 05, 2008

صبح به خیر خدا!:)

posted by Tina at 1:34 AM