Wednesday, April 29, 2009

همیشه می گم آدم دوست داشتن همه ی آدم ها رو احساس نمی کنه یعنی اینکه گاهی وقتا واسه اینکه بفهمه که چقدر یکی رو داره باید مرگش رو تجسم کنه و با از دست دادن طرف بفهمه که چقدر واسش عزیز بوده. اما بعضی از دوست داشتن ها هستن که آدم همیشه احساسشون میکنه یعنی همین طوری که یاد طرف می یفته یا می بینتش یا بهش فکر میکنه یه چیزی تو دلش جیلیز و ویلیز میکنه. خب این دوست داشتن های نا محسوس واسه آدم هایی که باهاشون زندگی میکنی و تو روزمرگی هات باهات نفس می کشن به مراتب بیشتره نه اینکه واسه اینکه بفهمی چقدر واست عزیزن حتما باید یه لحظه تو ذهنت بکشینشونا، نه! ولی یه جورایی حضور و دوست داشتنشون دیگه واسه ت عادی میشه. ولی میبینی یه بار وسط این عادی بودن ها و عادت کردن ها یهو یه جا که همین طوری زل زدی به طرف و کلا به چیزای دیگه ای داری فکر میکنی یهو احساس می کنی که چقدر یکی رو با تمام مهربونی هاش دوست داری. یهو فک می کنی که نگاه کردن به لب و چونه ش با غوز خفیف دماغش چقدر واسه ت دلپذیره. درست مثل اتفاقی که دیشب تو رستوران گارمون افتاد اون موقع که داشتی با یاسی و بیتا و سمانه درباره نمی دونم چی حرف می زدین یهو احساس کردم که چقدر دوسِت دارم و چقدر تو با من همه ش مهربونی و من نیستم. این قدر به حس دوست داشتنت فکر کردم که با خودم گفتم شاید تو زندگیم عزیزترینم باشی. نه اینا رو واسه این نمی نویسم که فردا تولدته و این طوری خواسته باشم یه جور خاصی تولدت رو تبریک گفته باشم و الکی بگم که بهترین خواهر دنیا هستی و از این لفظ ها، نه! اینا رو می نویسم که بهت بگم دیشب تو رستوران همین طور که داشتنم نگات می کردم یهو احساس کردم که خیلی دوسِت دارم!
posted by Tina at 8:26 PM
Sunday, April 26, 2009
مرد: برای بیشتر مردها، بدن یک زن زیباترین چیزیه که توی این دنیا می تونند ببینند
دختر: برای یه دختر زیباترین چیز دیدنی چیه؟ می دونی؟!
مرد: بچه ی اولش
.........................................................................................................
VENUS, Directed by Roger Michell
posted by Tina at 2:05 AM