Friday, May 22, 2009

فاصله


از وقتی زمین چرخید و ما به تلاقی یکدیگر درآمدیم

همه چیز به گردش درآمد:

سر من

دستهای تو

و مردمک هایی که زیر بار نکبت پوسیده بودند

یادم می آید

عصرها هیچ جایی نبود

جز

وسط صدای تو

که هی کوتاه می شد

کوتاه

کوتاه

به خواب می رفتم

و خواب بادبادک های بی دُم می دیدم

اما حالا

حتی شبها میان خواب

خوابم نمی بَرَد

و خواب کابوس های گندیده می بینم

باید از اول می دانستم

اصلا زمینی در کار نیست که چرخیده باشیم

همه چیز همین جا خلاصه می شود

کنار همین کتابخانه

روی همین تخت

و پشت میزی

که به نفرین کتابهای پوسیده گرفتار آمده

تو عقیم شده ای

و شاعرانگی ات بیشتر کاریکاتوریست ها را به یادم می آوَرَد

انگار شماره عینکت بالا رفته

که نمی بینی

کسی از روبرو حرف می زند

با چشم هاش

دست هاش

و پاهایی که عصبی تکان می خورند

بیشتر از آنچه گفتنی باشد

فریاد می کشد

و خودش را به هوا می سپارد

چقدر فاصله؟

چقدر؟

همه به خشکی رسیده اند

من هنوز

وسط اقیانوس

از خودم

برای کوسه ها آواز می خوانم

کوسه ها موجودات باشعوری هستند

از میان تمام آوازهایی که نمی شنوند

برای هر کس دردمندتر است

آب بیشتری بالا می آورند

تو را باید به کوسه ها بسپارم

خودم را به جزیره ای

که نه تلفن، نه کافی شاپ

نه بهانه ای برای قدم زدن دارد

ما دیگر به دیدار هم نخواهیم آمد

و قلب هایمان سر جای اولش خواهد تپید

تو

به اتاقت برگرد

و خودت را برای یک خواب آلودگی ِعمیق تاریک کن

من همین جا خداحافظی می کنم.

.....................................................................................

انسیه کریمیان، از مجموعه شعر سوت هایی برای یک طرف نوار خالی

posted by Tina at 2:34 PM