Monday, August 10, 2009
این روزهای ابری
این روزا شاید مفیدترین کار دنیا ورق زدن دفتر شعرهای اون دورانِ مامان و باباهامون باشه! دفترهایی که حالا دیگه گذر سالها رنگ ورق هاشون رو زرد کرده.. کتابهایی که برگهاشون تو نم و رطوبت این سالها دیگه پوسیده شدن و کاغذهاش با هر حرکتی لای انگشتهات پودر می شن. اما شعر های این دفتر و کتابها با تمام زردی و پوسیدگی کاغذهاشون عمیق تر از هر وقت دیگه ای دارن نفس می کشن. کافیه که اونها رو از زیر تخت هامون بکشیم بیرون تا دوباره صدای داروگ های نیما و قاصدکهای اخوان و شبانه های شاملو رو بلندتر از چهل سال پیش بشنویم.
همه ی نوشته های این پست و این عکسها تقدیم میشه به زن روزهای ابری...
اون جا که یه دوست مشترکی گفت لجبازی ها و رفتارهای منفی من و تو مثل همه، واسه اولین بار اسمت رو شنیدم. بعد از اون این ور و اون ور که چشمم به اسمت می خورد یا نشانی از تو میدیدم حواسم بهت بود. می دونستم که یه ماگ نسکافه هم داری که تو بعضی از پستهات به شدت درگیری باهاش. احساس می کردم زیاد ازت خوشم نیاد! خیلی وقتها هم جدا بهت حسادت کردم نه به خاطر اینکه خوب می نوشتی و نه به خاطر اینکه خیلی وقتها تو نوشته هات خیلی چیزها رو می دیدی که من نمی دیدم یا که می دیدم و هرگز نمی تونستم لای نوشته هام به سبک و نگارش تو بتاپونمشون، نه! حسادت من از یه جنس دخترانه بود که ممکنه با اون نثر همیشگیت بگی که به تخمتم نیست.. ولی من تو یه برهه ی زمانی خاص، یه جورایی خوشم نمیومد ازت! شدید! اما این آخریا دیگه احساسم بهت فرق کرده بود. اصولا نظر خاصی راجع به شخص خودت نداشتم ولی نوشته هات رو نه همیشه ولی یکی در میون و هر وقت که گذرم می خورد دنبال می کردم. علاقه یا بی تفاوتی ت نسبت به آدمهای واقعی و خیالی واسم جالب بود و خیلی وقتا حس خشن نوشته هات رو دوست داشتم. نمی دونم هدفم از این همه صغری کبری کردن و وصف حال قدیم و جدیدم چیه و نمی دونم بعد اینکه آزاد شدی اصن گذرت به این نوشته ها بخوره یا نه یا اگه بخوره اصلا رفلکسی نشون بدی یا نه ولی من اینا رو نوشتم که بدونی امروز از شنیدن خبر دستگیری ت حسابی جاخوردم و اون لحظه خیلی نگران شدم که یه وقت اون جا بلایی به سرت نیارن و حتی اگه اتفاق فیزیکی خاصیم واسه ت نیفته اون فشار عصبی و روانی از هر بلای نازل نشده ای واسه ت ناشریف تره! من حتی به مامانتم فکر کردم که تو یه پستی به بهانه ی خاله زنکی های زنعموت مخاطبت شده بود و حتی بابات که از رو نوشته هات احساس کرده بودم دوست داره. همین طور به "ز"! و خوشحال بودم از اینکه با هم بودین! نه اینکه خوب باشه که این اتفاق بد واسه دوتاتون افتاده باشه و دوتاتون به ناکجاآباد برده شده باشینا، نه! به خاطر اینکه اون لحظه تنها نبودین و رعب و وحشت توی ماشین و طول راه و با هم قسمت کردین و این نصف شدن حجم اون حسهای شوم شاید تحملشون رو واسه تون راحت تر می کرد! که خودم هم ترجیح میدادم تو چنین شرایطی تارا هم همراهم باشه! آره همه ی اینها رو میگم که بدونی خیلی وقتها خیلی از آدمها بدون اینکه بشناسیشون و بشناسنت راجع بهت فکر کردن و نسبت بهت احساس داشتن تفکیک از خوب یا بد بودنش! خواستم بهت بگم که اون موقع که تو اوین بودی و معلوم نیست چی بهت میگذشت این بیرون بودن کسانی که به فکرت باشن و نگران حالت.. کسایی که شاید گذرت هیچ وقت به اسمشون هم نخورده باشه. خلاصه دوست عزیزم همه ی اینها رو بهت گفتم که یه وقت اونجا، تنهایی یا با "ز" نترسین و اینکه بدونین ما با هم هستیم.. تو همه ی این روزهای ابری..
posted by Tina at 10:34 PM
